لایههای ستون
داستان کوتاه «ستون» از رضا فکری، اثری است در ظاهر ساده و در زیرساخت لایهدار و تودرتو که خواننده هوشیار را در خوانشهای چندباره متوجه خود میکند. برای ورود جهت تحلیل و بازخوانی این اثر باید به هر یک از لایههای موجود در آن نظری دقیق داشت. شاید از همین منظر بوده که نویسنده خود در این داستان کوتاه به مساله «بازی در بازی» اشاره دارد و به شکلی عیان وجود لایههای مختلف و متنوع در اثرش نشان میدهد.
لایه تاریخی
حضور و تقابل دو یا چند نسل مختلف از هنر نمایش در بازه زمانی این اثر از یکسو و به تصویرکشیدن فضای سالن نمایش و آنچه که از زاویهدید راوی در طول سالها بر آن گذشته، نشانگر بخشی از حضور تاریخ در این اثر است. راوی اشاره دارد که پنجاه سال پیش برای نخستینبار به این تماشاخانه پای گذاشته و انگاری در آن سالها جوان بیستسالهای بوده. پس حداقل یک دوره تاریخی هفتادساله در این اثر وجود دارد. یک بازه زمانی که در خود نسلهای متعددی از علاقهمندان هنر نمایش یا به اصطلاح رایج «تئاتر» را جای داده است. منظر تاریخی در این اثر زمانی اهمیت خود را بیشتر نشان میدهد که راوی گرد نقاط مختلف و متعدد این سالن میچرخد و در هر برخورد با خاطره یا اتفاقی بهجامانده از سالهایی که بر صحنه حاضر بوده، روبهرو میشود.
باز در همین چرخیدنهای راوی در فضای سالن نمایش است که با نگاههای نو و تازه که در حین تمرین با بحثکردن هستند، مواجه میشود و در همین مواجهههاست که تاریخ در ذهن راوی به اشکال گوناگون متبادر میشود. توجه نویسنده به بسطدادن لایه تاریخی در این اثر تا جایی است که به خزهبستن و کپکزدن ستون گچی سالن نمایش اشاره دارد که همچنان پابرجاست.
لایه روانکاوانه
نحوه اجرای ساختار و فرم داستان «ستون» تا حدود بسیاری با تکنیکها و فنون هنر تئاتر، همذاتپنداری میکند. نحوه چیدمان تصاویر، نوع بیان راوی، ایجاد فضای مدور جهت چرخش منظرهای روایی و از همه مهمتر استفاده علنی از اجراهای تئاتر در گذشته همگی ما را به یاد کارکرد اصطلاح «بازی در بازی» در درون خود داستان میاندازد.
از همان ابتدای داستان ما با شکلگیری ویژگیهای شخصیتی راوی آشنا میشویم. نفستنگی، افسردگی، تپش قلب و... همگی نشانههایی از شکل ظاهری شخصیت اصلی اثر به ما میدهد. اما آنچه مهمتر از همه جلوه میکند این است که هرچه داستان پیش میرود خواننده با لایههای درونی و عاطفی شخصیت اصلی مواجه میشوند.
به تصویرکشیدن چگونگی حضور حمید در زندگی او و پذیرفتنش بهعنوان فرزندخوانده: «او و گروشا، بیکه درد زایمان را چشیده باشند، میتوانستند برای هر کسی مادری کنند. گروشا آن پسرک بیپناه را دیده بود و مادری شده بود، دلسوزتر از مادر خونیاش و او هم وقت بسیار میگذاشت برای حمید که غم مرگ مادر را کمتر احساس کند.»
ارتباطش با حمید که همواره در نمایشها کنار او بوده و خود ویژگیهای بازیگری خود را در هنر نمایش داشته: «زن و مرد جوان، چابک و تازهنفس بودند. کمسن و کمتجربه بهنظر میآمدند، اما معلوم بود خوب بلدند با دیافراگمشان بازی کنند و چه انعطافی به بدنشان میدادند و بیهیچ تعارفی از بدنشان برای انتقال حس کار میکشیدند. بین اعضای گروه حمید از همه بیشتر حرکات نرم و سبک داشت. دکتر میگفت او با زبان بدنش حرف میزند.» و در پایان داستان نیز با وجهی دیگر از این ارتباط روبهرو میشویم. وقتی «با فریادهای دکتر بود که به خودش آمده بود و فهمیده بود که دارد دست بچه را از جایش درمیآورد. بعدِ اجرا دلش میخواست حمید میبود تا به او بگوید گروشای شب آخری خیلی فرق کرده بود و درست همان زن وحشی و بیچشمورویی شده بود که او میخواست.»
دلبستگیاش به تماشاخانهای که یکبار آتش گرفته و ستونی که نخستینبار بهعنوان «درخت سبز» توسط دکتر سفارش داده میشود و بارها تغییر کرده تا به یک ستون گچی استوار تبدیل میشود و مهمترین لحظه ترسی در هنگام خلوتی لابی سالن نمایش به دلش میافتد: «خلوتی لابی بیشتر ترس تو دلش میانداخت، حالا حواسها بیشتر به یک غریبه جلب میشد، آنهم در ساعتی که زمان تمرین بود. از در نیمهباز پلاتویی که پشت کافه بود صدای دادوهوار میآمد.»
تمامی این نکات در این اثر نشان از آن دارد که نویسنده توجه ویژهای به درونکاوی شخصیتهای اثرش داشته و موفق عمل کرده است.
لایه تغییر ماهیت هنر و هنرمند
داستان «ستون» اساسا بر بستر هنر و زیست هنرمندانه نوشته شده است. به همین جهت از صدر تا ذیل داستان شاهد دغدغهها و درگیریهای نویسنده نسبت به یکی از زمینههای هنر که نمایش باشد، هستیم. محوریت قرار دادن بازیگر زن قدیمی تئاتر که پس از سالها در تماشاخانهای حضور مییابد که بر حسب زمانه با تغییرات و دگرگونیهایی همراه بوده و تقابل این شخصیت با آدمهای جدیدی در این حرفه که نگاهی نو دارند.
از بطن این تقابل، تضادهای فکری و روحی-روانی این بازیگر قدیمی با فضای تازهای که در آن قرار گرفته به خواننده نشان داده میشود. حتی نویسنده در همین راستا نحوه تمرینات سخت بازیگران قدیمی را برای رسیدن به آمادگی برای اجرا، به تصویر میکشد و عشقی را که در هنگام انجام این تمرینات سخت در روحیات بازیگران آن نسل بوده به یاد میآورد.
حال فضای دیگری است. با ژستها و شکل و شمایلی دیگر. نویسنده در برخی از نقاط داستان انگاری با شخصیت اصلی اثرش عجین شده است و نگاهش به این مساله از چشمانداز او به خواننده منتقل میکند: «تئاتر امروزی دموکراتیکتر بود و مشارکت مخاطب را در اجرا میطلبید. شیب جایگاه تماشاچیها هم کمتر شده بود و اصلا بعضی سالنها کاملا مسطح و دایرهوار بود. تمام این سالها دزدکی به پلاتوها و به اجراها دقت کرده بود و این تغییرها را دیده بود. در این کار مهارت داشت. از پشت آن ستون هم دزدکی انواع قهر و آشتی و نازکشیدنها و تبانیها و خرابکاریها را دیده بود. ستون پهن بود و همیشه باید حواست میبود که کسی از آن پشت تو را نپاید و غافلگیرت نکند.»