يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. روزگاري در شهري مردم زندگي ميکردند که واقعا هيچ مشکل درست و حسابي در کشورشان نداشتند و نهايت دعواي آنها ميان يک خواننده اينور آبي با همسر يک خواننده آنورآبي بود. يعني مردم آنقدر در رفاه و خوشي بودند که اين دعواها برايشان حکم سرگرمي را داشت.
يک روز يک نماينده مجلس خودش را به ميدان اصلي شهر رساند، از آن بالا رفت و گفت: مجلس از بعد نظارتي، سه هزار و هشتاد و پنج سوال از دولت پرسيده است. مردم شروع به تشويق اين نماينده زحمتکش کردند چون ميدانستند همين سوال پرسيدن خودش خيلي کار مهمي است. چون يک زماني دولت فقط از مجلس سوال ميپرسيد.
نماينده که متوجه خوشحالي فراوان و بيش از حد مردم شده بود، خطاب به آنها گفت: زود شروع به خوشحالي کرديد، يه لحظه آهنگ رو قطع کنيد، هنوز گُل کار رو نگفتم که! مردم گفتند بگويد و نماينده هم گفت: از اين تعداد 461 مورد در کميسيونها، از پاسخهاي وزير قانع نشدند. مردم که اطلاعاتشان آنقدر زياد نبود از نماينده پرسيدند اگر آنها قانع نشوند، چه اتفاقي ميافتد که نماينده ابتدا از پاسخ ماند و گفت: هيچي! ميخنديم و به همديگه ميگيم: ديدي نتونست ما رو قانع کنه؟ قاه قاه قاه! در واقع ما تلاش ميکنيم قانع بشيم، اما اونا نميتونند مارو قانع کنند.
در همين حين بزرگ خودش را به آنها رساند و گفت: خيلي زشت است که ما در خانه ميخوريم و ميخوابيم و نمايندهها براي ما زحمت ميکشند و ما نميدانيم آنها چقدر زحمت ميکشند. در نتيجه مردم به همراه بزرگ و نماينده به سمت مجلس رفتند تا از نزديک شاهد زحمتهاي نمايندههايشان باشند.
به محض رسيدن به مجلس، نماينده که نقش تورليدري را به عهده داشت، توضيحات خود را آغاز کرد؛ خب دوستان اولا به مجلس خوش آمديد! دوما اون اتاقهايي که ميبينيد براي کميسيون اوه اوه مجلسه! کار اين کميسيون اينه که مثلا وقتي پرايد يا خيار گرون ميشه، ميگه: « اوه اوه!».
سپس مردم به سمت داخل ساختمان رفتند و به يک اتاق ديگر رسيدند. نماينده گفت: اون اتاقرو ميبينيد؟! اونجا فراکسيون «هرکي حرف بزنه...» و اعضاي اين فراکسيون با سکوت و چشم و ابرو نظرات خود را اعلام ميکنند. بزرگ هم لبخندي زد و به مردم گفت: عرض نکردم کار سختي انجام ميدهند؟!.
همينطور که به سمت صحن علني حرکت ميکردند، نماينده گفت: اونجارو ميبينيد؟ اونجا کميسيون قانع نشدنه! اينجا نمايندههايي که قانع نيستند با يکسري آزمون و مصاحبه ميتونن چهار سال عضو اين کميسيون بشن! يعني الان که روزه اعضاي اين کميسيون راحت راضي نميشن که روزه! مگه اينکه خورشيد خودش بگه که الان روزه و پشتش به ما نيست.
مردم احسنتگويان به صحن علني رسيدند و نماينده انگشت سبابهاش را روي بينياش گذاشت و با صدايي آرام گفت: اينجا تخت علني...! ببخشيد صحن علني مجلسه! من آروم صحبت ميکنم که يه وقت نمايندهها از خواب بيدار نشن!. سپس به پيشنهاد يک نفر مردم چندتا چند تا بالاي کرسي يک نماينده رفتند و لالايي خواندند و پيشپيش کردند.
بخش آخر کرسيهاي بالايي بود که صداهايي مانند: «کال آف ديوتي بازي کنيم يا پابجي؟» و «دست به مهره بازيه!» به گوش ميرسيد. مردم سوال کردند که اينجا کجاست؟ که نماينده پاسخ داد: اينجا گيم روم يا همون اتاق بازيه! و مردم تا شب آنجا مانند و فيفا بازي کردند و حسابي لذت بردند.
قصه ما به سر رسيد، کلاغ که زندگي آساني داشت و ميخورد و ميخوابيد و اصلا نه نياز داشت که کسي رو قانع کند، سوال بپرسد يا زير فشار کاري باشد به خانهاش رسيد.