يکي از بهترين کاپيتانهايي بود که ديده بوديم. مدافع مياني بالا بلند. بيباک در بازي هوايي. اهل نفوذ و نواختن ضربههاي نهايي و درکنار همه اينها قدرت والاي رهبري. ولي او سوي تيرهاي هم داشت. خيلي سياه. توني الکلي بود. آنچه هم به خود و خانواده و فوتبالش ضربه زد. نبرد او با الکل، بخش مهم زندگياش را ساخت و کتابش با عنوان «معتاد» را چنان صادقانه نوشت که دست بدست گشت. برخي از جملههاي کتاب را ميخوانيد. در نوجواني اعتماد به نفس نداشتم. فقط وقتي فوتبال بازي ميکردم خودم را پيدا ميکردم. من از هفده سالگي پيراهن آرسنال را بر تن کردم. اولين اعتياد من فوتبال بود. فوتبال مرا از افکار و احساساتم دور ميکرد. در زمين جدي بودم و با واقعيت خودم که ترسو و سازشناپذير بود فرق داشتم. ولي شما نميتوانيد هميشه به شخصيت درون زمين دل دهيد و دير يا زود زماني فرا ميرسد که در آينه به خود واقعيتان خيره ميشويد و درمييابيد آدم ديگري برابرتان ايستاده. در 29 سالگي که تيم خوبي داشتيم تلاش ميکردم «يک الکلي خوب باشم»، ولي نميشود. تصور ميکنم اگر آنقدر نمينوشيدم جامهاي بيشتري ميبرديم. در 1991 فقط در يک بازي شکست خورديم. ديداري که همه در ميدان بودند جز من که در زندان جلمزفورد بسر ميبردم. پنجاه و هشت روز زندان. وقتي در فصل 2004-2003 شکست ناپذير شديم کاپيتانمان پاتريک ويرا بود که نه الکل مينوشيد و نه راهي زندان شد. وقتي بابي رابسون براي جام جهاني نود انتخابم نکرد دريافتم چه بلايي سرم آمده. نميتوانم احساس تنفر از خودم را توصيف کنم. نه نميتوانم. از خواب بلند ميشدم. عرق کرده. بالا آورده. در رختخوابي خيس شده از پيشاب. ميدانيد تجربه مشترک همه الکليها چيست ؟ سفر به جهنم...