بستن

از «بنيادگراي ناراضي» تا «خروجي غرب»

از «بنيادگراي ناراضي» تا «خروجي غرب»
سیما باوی مترجم

محسن حميد با رمان دومش «بنيادگراي ناراضي» و رمان پنجمش «خروجي غرب» به فهرست نهايي جايزه بوکر راه يافت. نويسنده‌اي که حالا ديگر در جهان نامي شناخته‌شده است.

«بنيادگراي ناراضي» يک تريلر نبوغ‌آميز تاثيرگذار است. کوتاه است، اما همانطور که پيش مي‌رود، احساس دهشت و هول رو به فزوني مي‌گيرد، تا جمله آخر، که خود ظرافت و هنر ايهام است.

ماجرا در کافه‌اي در بازار نارکلي در لاهور راس ساعت يک‌ بعدازظهر رخ مي‌دهد. راوي کتاب يک مرد ريشوي پاکستاني با نام چانگز است که با يک گردشگر آمريکايي برخورد مي‌کند و براي او قصه‌اش را حکايت مي‌کند. گفت‌وگوي آنها دوسويه نيست. يکي حرف مي‌زند ديگري گوش مي‌دهد.

از آنجايي‌که مرد آمريکايي اصلا صحبت نمي‌کند و از آنجايي‌که چانگز او را مستقيما مورد خطاب قرار مي‌دهد «ببخشيد آقا ممکنه راهنماي شما باشم؟» خواننده داستان در جايگاه شنونده قرار داده شده و اين امر اثر قدرتمند صميميت و فوريت را ايجاد مي‌کند. به‌کارگيري اين ترفند اکيد و سخت است؛ چون ترفند سختي است، حتي در چرخه موجز و خلاصه يک رمان، اما آقاي حميد با مهارت ستودني خويش به خوبي مي‌داند چگونه آن را مديريت کند.

در «خروجي غرب»، محسن حميد جهان را به منزله مکاني که شکوهمندانه و مستمر به‌وسيله مهاجران مورد تاخت‌وتاز است از نو مي‌نويسد. داستان‌هاي پناهجويان، به دلايل روشن، معمولا بر ترانزيت متمرکز است. کودکان تک‌وتنها فرسخ‌ها سفر مي‌کنند، در ايستگاه‌هاي قطار مخفي مي‌شوند، و با خوردن ميوه‌هاي درختان وحشي زنده مي‌مانند. مردان کتک مي‌خورند، زنداني مي‌شوند، کلک مي‌خورند، تنها محض فرصتي براي راه پيداکردن به قايق‌ها‌ي قاچاقچيان انسان، آن‌هم اگر واژگون نشوند و آنها را از بين نبرند به آنها امکان مي‌دهد تا شانس خود را بر ديگر درياهاي پرخطر امتحان کنند.

حميد در «خروجي غرب»، قصه‌اي درباره مهاجرت روايت مي‌کند که سفر پناهجو، به لحظه‌اي درهم‌فشرده تبديل مي‌شود. در جهان «خروجي غرب»، مهاجرت با قايق‌هاي معمولي چوبي يا پاهاي خون‌آلود را دربرندارد، بلکه «درهايي مي‌تواند تو را به جايي ديگر ببرد، معمولا به جاهاي دوردست».

وقتي رمان شروع مي‌شود، حرف و حديث‌ها پخش شده‌اند، درباره آن درها، در کشوري بي‌نام و تحت محاصره، جايي که سعيد و ناديا، قهرمان‌هاي کتاب زندگي مي‌کنند. اوايل در جهاني معمولي و پيش‌پافتاده ساکن هستند. «در شهري که پناهجويان آن را بلعيده‌اند اما تقريبا هنوز در صلح به‌سر مي‌برد يا لااقل هنوز در آستانه جنگ نيست، مردي جوان زني جوان را در يک کلاس درس مي‌بيند و با او صحبت نمي‌کند»، کتاب شروع مي‌شود و سعيد و ناديا به تدريج به هم علاقه‌مند مي‌شوند.

حميد از انتزاع جذابيت به وجود مي‌آورد با سبک و سياق افسانه‌هاي بومي و بهترين نقطه روايت او ميان زمان و مکان با عدالتي خداگونه جابه‌جا مي‌شود. در يک پاراگراف، او هليکوپترهايي که سربازان نظامي را با خود حمل مي‌کند توصيف مي‌کند: «بر فراز شهر در گرگ‌وميشي رو به سرخي پرواز مي‌کند. چرخش‌کنان در ميانه آسمان. سعيد با پدر و مادرش از بالکن خانه آنها را تماشا کرد. ناديا آنها را از پشت‌بام خانه خود ديد، تنهايي. سربازي جوان به شهرشان از فضايي باز نگاه کرد... طنين بلند در اطرافش باورنکردني بود و همين که ناگهان مسيرش را تغيير داد شکمش تکان مي‌خورد.» حميد با اين داستان‌سرايي سرگردان‌وارش، به آرامي سعيد و ناديا را تقليل مي‌دهد و آنها را از بار سنگين صحبت از جانب ميليون‌ها نفر با شرايط مشابه با شرايطشان، رها مي‌کند.آنها گويي بيشتر به‌مثابه بخشي مهم از «خروجي غرب» هستند تا مرکز آن، حتي اگر تنها کاراکترهايي هستند که اسم دارند.

«خروجي غرب» رماني متعارف و استاندارد است؛ درک حميد از زمانه ما و بسياري از پرسش‌هاي مبرم آن، بسيار منسجم و دقيق است. ما براي رفتن به دنبال سعادت و خوشبختي، آماده‌ايم تا چه کساني را رها کنيم؟ به چه کساني اعتنا کنيم؟ و چرا پاسخ‌هاي ما به اين پرسش‌ها به‌ندرت مشابه هستند؟ يک‌بار سعيد به ناديا خاطرنشان مي‌کند که ميليون ها پناهجو، پيش از اين، به کشورهاي اصلي خود رفتند، ناديا جواب مي‌دهد «تقريبا وقتي جنگ بود، اما شرايط ما متفاوت بود کشور ما فقير بود ما احساس نمي‌کرديم چيزي براي از دست‌دادن داريم.» آسايش، بله آسايش، او مي‌دانست که آسايش مي‌تواند باعث شود فرد نسبت به دغدغه‌هاي ديگران بي‌اعتنا شود. وقتي دري ناديا را به خانه‌اي زيبا با حمام مناسب هدايت مي‌کند، وسايل خانه آنقدر مجلل هستند که او احساس مي‌کند شاهزاده است يا دختر يک ديکتاتور که بي‌رحمانه آدم‌ها را مي‌کُشد تا براي فرزندانش خانه‌اي در پر قو بسازد.

حميد هيچ کسي را از ستمي که بر حيات معاصر سايه افکنده معاف نمي‌کند. در پايان جمله‌اي طولاني قبل از آنکه سعيد و ناديا وطن خود را ترک کنند مي‌نويسد که «ما وقتي هجرت مي‌کنيم، از سوي زندگي‌هايي که پشت سر رها کرديم، کُشته مي‌شويم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی