اين اثر به شيوه يک کتاب خودآموز نوشته شده و عنوان چشمگير «چگونه در آسياي رو به رشد ثروت کثيف بياندوزيم» را بر خود دارد که ميتواند عنواني واقعي و جذاب براي کتابي در دهلي يا کراچي باشد. در رمان سوم خود چرا به اين موضوع خاص پرداختهايد؟
داستان عنوان کتاب به دوراني بازميگردد که با يکي از دوستان که دبير يک نشريه ادبي در نيويورک بود در مورد کتابها گفتوگو ميکرديم. در مورد داستانهاي ادبي حرف ميزديم که اساسا چگونه به موضوع «خودآموزي» ميپردازند، چراکه ما (بهعنوان يک جامعه) تصور ميکنيم بايد رماني را بخوانيد که «براي شما مفيد باشد.» اين تصور براي ما مفرح بود و من گفتم «شايد بهتر باشد در اين موضوع صراحت داشته باشم و يک رمان ادبي بنويسم که يک کتاب خودآموز باشد.» به پاکستان برگشتم، اما اين انديشه مرا رها نميکرد که رمان ادبي حامل نشان مبهمي از «خودآموزي» است. شما هنگام نوشتن داستان ادبي در تلاش هستيد به خودتان کمک کنيد و خواننده هم تنها براي سرگرمي سراغ داستان ادبي نميرود، احساس ميکند با واقعه ديگري روبهرو ميشود؛ باور دارد که اين تجربه او را به فراتر از محدودههاي خودش ميبرد و واقعيتهايي را پيش روي او ميگذارد که پيشتر نديده است. بهاينترتيب شوخي طنزآميز ما به يک پيشنهاد جدي تبديل شد. شايد اثربخش ميبود. به مجرد آنکه نوشتن داستان را در قالب يک کتاب خودآموز آغاز کردم، متوجه شدم راههاي جديد بيشماري براي ارتباط با خواننده در مقابل من گشوده شده بود، راههايي که بتوانم انگيزههاي خود را صادقانه با خواننده در ميان بگذارم، خواندن و نوشتن را به شيوهاي محک بزنم که در کتابهاي پيشين خود قادر به آن نبودهام. و در مورد عنوان داستان «چگونه در آسياي رو به رشد ثروت کثيف بياندوزيم»، حرف شما بسيار دقيق است - اين قبيل کتابها درواقع در کراچي، دهلي و لاهور بسيار مورد استقبال قرار ميگيرند. کتابهاي خودآموز غيرداستاني خوانندگان بسيار بيشتري از ادبيات داستاني دارند. پس من هم دوست دارم اين انديشه را محک بزنم. اين کتاب بهنوعي درباره اندوختن ثروت کثيف در آسياي رو به رشد است، اما همزمان چنين هدفي را هم تعقيب نميکند.
زبان در جنوب آسيا يک عامل افتراق طبقاتي است. شخصيتهاي دو کتاب اول به طبقه نخبه تعلق دارند. اين تفاوتهاي طبقاتي به چه شکل در رمانهاي شما و روزگار مدرن جنوب آسيا نمود پيدا کردهاند؟ اين موضوع در تمام آثار شما تکرار ميشود.
به باور من طبقهبندي اجتماعي بسيار جدي و مستحکمي در جنوب آسيا حاکم است. من بخشي از دوران کودکي خود را، از سال 1974 تا 1980 در کاليفرنيا زندگي کردم، پدرم آن موقع در رشته دکتراي دانشگاه استنفورد تحصيل ميکرد. سالهاي آموزشوپرورش خود را در آمريکا گذراندم. به ياد ميآورم که آمريکا در آن دوران و در مقايسه با امروز چنين طبقاتي نبود. امروز احساس ميکنيد شکاف ميان ثروتمندان و فقرا به شکل روزافزوني بيشتر ميشود. اما همين آمريکاي امروز هم فاصله بسيار زيادي با اختلاف طبقاتي حاکم بر جنوب آسيا دارد. اين شرايط اينجا واقعا غلبه دارد. مردم ميتوانند پيشرفت کنند، نه اينکه هميشه محکوم به درجازدن باشند، اما اين پيشرفت بسيار دشوار است. سال 1980 که به پاکستان بازگشتم، 9ساله بودم، يادم هست که به خانه پدربزرگم آمديم. همان روز اول بازگشت از مادرم پرسيدم اين آدمها (کارکنان) اينجا برده هستند؟ مادرم پاسخ داد نه، اينها خدمتکار هستند. اين واقعيت که من - در بستر پرورش آمريکايي - فکر کردم اينها برده بودند، بسيار گويا است. من در نگاه 9ساله خودم «بردهها» را مي ديدم! براي من تکاندهنده بود و هنوز هم وقتي به جامعه پيرامون خودم نگاه ميکنم، هنوز همين حس تکاندهنده را تجربه ميکنم. اين واقعيت در همه داستانهاي من نمود دارد. کتابهاي اول من درواقع درباره طبقه متوسط، آدمهاي مرفهتر طبقه متوسط، آدمهايي هستند که در جايگاه اقتصادي طبقه متوسط قرار دارند و مايل هستند پيشرفت کنند و خود را به طبقه نخبه برسانند. اينبار ميخواستم پرده بزرگتري داشته باشم که جامعه را حدودا به دوازده سطح متفاوت اجتماعي - اقتصادي تقسيم کند: از «فقير خاکسترنشين» تا «پسر روستايي» تا «مهاجر شهرنشين فقير» تا «نسبتا فقير» تا «کارآفرين طبقه متوسط» تا «آدم طبقه متوسط صاحبکار» تا «آدم مرفه» و غيره. همچنين مايل بودم نمودار زندگي تا دوران سالمندي را ترسيم کنم. فکر ميکردم اگر بتوانم جامعه پاکستان را از ديدگاه نوع زندگي و طبقهبندي اجتماعي اقتصادي دستهبندي کنم، ميتوانم تصوير کاملتري از نماي يک جامعه ارائه کنم. رمانهايي که چنين هدفي را تعقيب ميکنند معمولا مفصل هستند، داستانهايي هستند که در صدها و صدها صفحه گسترده شدهاند. من تمايلي به نوشتن يک کتاب عظيم نداشتم، هم به اين دليل که چنين هدفي را تعقيب نميکردم و هم به اين دليل که کتابهاي کمحجمتر با سهولت بيشتري ميتوانند غيرخوانندگان را به خواندن ترغيب کنند و بيشتر افرادي که در پاکستان ميشناسم، آدمهايي هستند که داستانهاي ادبي را نميخوانند. برايم سوأل بود که چنين موضوع گستردهاي را چطور ميتوانستم در مقياسي کوچک تعريف کنم، درنتيجه تصميم گرفتم اين شخصيت را در لايههاي گوناگون تعقيب کنم، بهاينترتيب ميتوانستم کتاب کمحجمي داشته باشم که تصويري بزرگتر را ترسيم کند. اين کتاب همچنين درباره پيرشدن است و من که تجربيات بيشتري اندوختهام و احساس ميکنم نبايد تنها در مورد تجربيات شخصي خودم بنويسم. متوجه شدم با سهولت بيشتري ميتوانم درباره تجربياتي بنويسم که شاهد آنها بودهام اما خودم آنها را نزيستهام.
در کتاب مينويسيد «براي اندوختن ثروت کثيف در قاره رو به رشد آسيا، درسخواندن گامي بسيار اساسي در مسير پيشرفت به حساب ميآيد.» بااينحال شخصيتهاي رمانهاي قبلي شما با وجود تعلق به طبقه متوسط بالا يا امتيازات خود، قرباني محيط خود ميشوند. ما در اين کتاب شاهد صعود يک شخصيت از فقر و خاکسترنشيني تا موفقيتي نسبي هستيم. با وجود اين و برخلاف آن رمانها، اين کتاب با اشارهاي پراميدتر به پايان ميرسد. چه انگيزهاي پشت اين تغيير لحن نهفته است؟
بخشي ناشي از جايگاه من در زندگي خودم است. احساس ميکردم تنها ارائه يک تصوير انتقادي نميتوانست همه هدف مرا تامين کند. ميدانيد که من بسيار سهلگير هستم؛ کتابهاي قبلي من تنها مدعي نبودند که (در پاکستان) همه امور درهمريخته هستند. اما در آغاز فرآيند آموزش هنر نوشتن، شايد سادهتر آن باشد که مطلبي را بنويسيد که تصور ميکنيد ارزش هنري دارد، حتي اگر که پايان خوشي نداشته باشد. چراکه خوشبختي به نوعي کليشهاي و سطحي است. اما من اينک 49 سال سن دارم و هنوز در حال آموختن هستم که چگونه بايد نوشت، دانشي بيش از گذشته دارم و شاهد هستم که والدينم سالمندتر ميشوند. بر اين باور هستم که ميتوانيد ارزشي هنري بيابيد که بهنوعي به پاياني خوش ختم شود يا خوشبختي ميتواند خود يک پايان باشد. بهعلاوه هنگام صحبت از پاکستان، بدبيني و ديد منفي بيش از اندازه زياد است. نميخواستم چشم خودم را بر مشکلات واقعي جامعه پاکستان ببندم و اين رمان نيز به همين موضوع ميپردازد، اما مايل بودم عنصر اميد و رستگاري را نيز در آن ترکيب کنم و براي من بسيار مهم است که اين عناصر را به جهان، به زندگي خودم و به هنر خودم تزريق کنم.
نقش هنرمند پاکستاني در فضاي حساس امروزي چه بايد باشد؟ در خود کشور پاکستان، آيا هنرمند علاوه بر خلق محتوايي سرگرمکننده، عملکرد ديگري هم دارد؟
تاجاييکه به من مربوط ميشود، همين حالا هم «بايد»هاي بسياري در پاکستان وجود دارند. نبايد الکل بنوشيد؛ نبايد پيش از ازدواج رابطه جنسي داشته باشيد؛ اين نوع لباسها را نبايد بپوشيد؛ با اين لحن نبايد سخن بگوييد؛ يا آن بت را بپرستيد يا هر بايد ديگري. در کشوري که اينهمه «بايد»هاي معمولا خفقانآور گريبان 180ميليون نفر از مردم را گرفته، بخشي از مسئوليت هنرمند اين است که باور به «بايد» را طرد کند و هنري را خلق کند که مايل به آفرينش آن است. به باور من رفتار مستقل انساني، علايق و ديدگاههاي شخصي به جهان اهميت دارند. کل اين مفهوم که يک هنرمند «بايد» فلان کند، يا «بايد» منتقد بهمان باشد - به اعتقاد من هنرمند تنها بايد هنرمند باشد. برخي از هنرمندان مايل هستند سياسي باشند؛ برخي مايل هستند تعصبات را به چالش بکشند و برخي ديگر چنين تمايلي ندارند، اما هدف نهايي هنر اين است که بياني از احساس خويشتن باشد. در کشوري (چون پاکستان) که بسياري از مردم به مهارزدن بر احساس خويش ميبالند، تلاش براي بيان احساس خويشتن بسيار ارزشمند است. افرادي که در رشتههاي هنري فعال هستند، اين آتش زير خاکستر را در اين فضا روشن نگاه ميدارند و تلاش دارند اين فضاي کلي را بهبود بخشند. براي مثال به سنت آواز کلاسيک نگاه کنيد - همسر من يک خواننده آوازهاي کلاسيک است و استاد او يکي از آخرين اساتيد سالمند اين سنت خاص آواز جنوب آسيا است. حالا قرار نيست اين سنت چون آتشي تمام کشور را فرابگيرد. اما اگر اين استاد به آموزش هنر خود نپردازد و اگر شاگردي نداشته باشد که از او بياموزد، اين هنر با مرگ او از ميان ميرود. انتقال دانستهها و مشارکت هنري و مردمي که هنر را خلق و اجرا کنند، عملکردي بس بااهميت در جامعه دارد. و هرروز در پاکستان تلاشهاي بسياري صورت ميگيرد تا اين آتش را خاموش کند. پس تنها «بايد»ي که من براي هنرمندان پاکستاني لازم ميدانم اين است که «بايد» هنر را خلق کنند و اين خود اقدامي شايسته و کافي است. اينکه از ديدگاه سياسي و اجتماعي چه مي کنند، به خود آنها بستگي دارد.
نويسندگان جنوب آسيا معمولا با اين پرسش روبهرو ميشوند: «کدام عامل فرهنگ شرق موجب الهام شماست و آيا اثر شما جذابيتي براي مخاطب غربي خواهد داشت؟» گويي تنها اين دو قطب فرهنگي در جهان وجود دارند: غرب و شرق.
احساس نميکنم گروهي از مخاطبان شرقي دارم که مردم در غرب از درک ايشان عاجز باشند. بهعنوان يک انسان احساس ميکنم ميتوانم دريافتي انساني از امور داشته باشم، بيآنکه بيش از اندازه اسير دريافتهايي چون وجود يک «غرب» و يک «شرق» باشم. زماني که کتاب «دود پروانه» را مينوشتم، بخشي از خواسته من اين بود که از نگاهي نيمهآمريکايي درباره پاکستان بنويسم. پاکستان کشوري است که در آن بزرگ شدهام و مدت زيادي از دوران جواني خود را در آمريکا زندگي کردهام. مايل بودم در مورد مسايلي بنويسم که شاهد رشد آنها در لاهور بودم، آدم هايي که در شهرها زندگي ميکنند، مواد مخدر مصرف ميکنند - ميدانيد، يک رمان معاصر. کتابهاي «دود پروانه» و «بنيادگراي ناراضي» بهنوعي بازتاب تصاوير هم هستند. کتاب اول نگاهي نيمهآمريکايي به پاکستان است و کتاب دوم نگاهي نيمهپاکستاني به آمريکا است. اين دو کشور هيچکدام چنان ناب يا متفاوت نيستند که آدم فکر ميکند و اين رمان جديد نيز تلاشي است براي گذاري کلي از اين فضا و به همين دليل به هيچنام خاصي اشاره نميکنم. نه صحبتي از اسلام هست، نه مسيحيت و نه هندوييسم. نه ليلي يا مجنون هست و نه رومئو يا ژوليت. تنها انسانها هستند و شهرها، مکانها و اموري که جريان دارند. انديشه تلاش براي يافتن موضوعاتي انساني - جهاني در بستري خاص براي من بسيار سهلتر و آسودهتر از آن است که بخواهم بهدنبال دريافت هاي احتمالي از مفاهيم «شرقي» يا «غربي» باشم. امروز ميتوانيد مردمي را در پاکستان بيابيد که به زبان انگليسي صحبت ميکنند، خالکوبي و ريش بناگوش دارند و به شکلي غريب راه ميروند، چراکه چنين صحنههايي را در يک فيلم آمريکايي ديدهاند. مردم انگلستان امروز غذاهاي پاکستاني ميخورند. و مردم آمريکا به موسيقي جاز نوازندگان ترک گوش ميدهند که در استانبول بزرگ شدهاند - و هيچکس حتي براي لحظهاي دچار ترديد نميشود که شايد نکته غريبي در همه اين پديدهها وجود داشته باشد.