بستن

ایستاده در خاطرات

ایستاده در خاطرات
طلا نیدا منتقد

 

 

 

«خاطرات لخت و برهنه سر ديوار نشسته‌اند و پايشان را تكان مي‌دهند. از دور كه تو را مي‌بينند جست مي‌زنند و دنبالت راه مي‌افتند. حواست نباشد لِنگ مي‌بندند و زمينت مي‌زنند. اينجا زندان خاطرات است و تو محكومى به ابد در اين زندان.» اين پاراگراف، تصويري است از داستان بلند «بردپيت سياه» نوشته شراره شريعت‌زاده که در سيزده فصل روايت دست‌وپازدن زنى براى فرار از گذشته و خاطرات منگنه‌شده‌اش را روايت مي‌کند. تونلى كه هر آدمي ناگزير محكوم به گذر از آن مي‌شود، اما نحوه برخورد با آن خاطرات است که شخصيت زن داستان را متفاوت مي‌کند؛ زيرا در حقيقت، كسى نمي‌داند كه در پايان تونل سبك‌بار شده يا نه؟

جست‌وجو براى فرار، گاهى انسان را از چاله‌اى به چاله‌اى عميق‌تر مى‌اندازد، زمين مي‌خورد، دست‌هايش را حايل مي‌کند كه از شدت ضربه بکاهد، مي‌داند كه اگر هزاران دست به سويش دراز شود تنها خودش است كه مي‌تواند دوباره دست‌هاى زخمى‌اش را به زمين بكوبد و با تمام قوا از جا بلند شود.

فضاسازي «بردپيت سياه» بسيار عالي است؛ زيرا گاهي عبور از يک پاراگراف و رفتن به پاراگراف بعدي بسيار سخت است: «لکه‌هاي روغن، روي موزاييک‌ها سينه پهن کرده‌اند. از روي‌شان مي‌گذرم و سمت پله‌ها مي‌روم. ‌گوش تا گوش ايوان هم پُر شده از کيسه‌هاي سياه و برزنتي. دست مي‌برم داخل يکي از برزنت‌ها. پيراهن مردانه‌ گشادي به دستم مي‌آيد. شکمم را جمع‌ مي‌کنم تو، تا تخت شود. پيراهن سر به زير برمي‌گردد سرجايش. راديوخانم بعد از سال‌ها چتربازي، ديگر حرفه‌اي شده. اين‌بار چترش را خوب باز کرده. بالاخره از لباس بُنجل به مارک از رده خارج رسيده.

دسته‌ سرد فلزي درِ هال را پايين مي‌دهم. سکوت هال، فرياد مي‌زند که راديو، خانه نيست. دهانم مثل کوير خشک شده. غير از ظرف نبات روي ميز چشمم به خوردني نمي‌افتد. کرکره‌ها تا نصفه، در دل هم جمع شده‌اند. آفتاب در نيمي از فضاي هال پهن است. هيچ چيز مثل نور نارنجي رنگ پاييز، حال‌و هواي خوابيدن را در آدم زنده نمي‌کند. خودم را باريک مي‌کنم روي کاناپه‌ دونفره‌اي که ابر دلش پيداست. روي ميز کنار دستم، يک قطار دارو و پول خُرد ريخته. کنارش رزهاي سفيد پلاستيکي، توي گلدان لب‌پر نشسته. از کتري روي بخاري، شيشه‌ها نم زده. چشم‌هايم سنگين شده‌اند. آفتاب، پشت پلک‌هايم را اذيت مي‌کند. کتابي زير قرص‌ها دفن شده. برمي‌دارم و روي صورتم پهن مي‌کنم. مطمئن هستم که پارازيت‌ به اين زودي از توالت دل نمي‌کَند.»

از ديگر مشخصه‌هاي رمان اينکه هيچ کدام از شخصيت‌هاي اصلي حتي فرعي نامي عادي ندارند. رمان جغرافيا ندارد، اما کاراکترها درگير مشکلاتي هستند که همه‌ آدم‌ها درگيرند. ريتم تند رمان که ناشي از جملات کوتاه است با شخصيت زن که ذهني درگير و بيمارگونه دارد خواننده را با خود همراهت مي‌کند.

زن همان راوي اول‌شخص که در زمان حال روايت مي‌کند به تجويز دردهايى كه نسخه‌ زندگى برايش پيچيده است، مبتلا به قضاوت و كج‌بينى شده و نقاب آدمكى را به چهره زده كه لب‌هايش هميشه به شكل تمسخر كج مي‌خندد، همه‌ پديد‌ها را به سبك افكارش ترسيم و نام‌گذارى مي‌كند و به تصاوير پُرقضاوتش عشق‌ و نفرت مي‌ورزد. تمام اتفاقات در اين رمان زنجير شده به هم. نه زمانى براى ديدن سايه‌روشن وجودش مي‌گذارد و نه قضاوت سياهى درونش. عينكي سياه به چشم زده و دنياى اطرافش را به مانند آن تيره و آلوده به رنجى ابدى مي‌بيند. به قول مولانا: «پيش چشمت داشتى شيشه‌ كبود/ زان سبب دنيا كبودت مي‌نمود.»

اما همان شكست كوچك عينك، نورى ليزرى به جهان زن بى‌نام مي‌تاباند و او را دوباره به زيستن در جهانى دور از تاريكى دعوت مي‌كند، او كه در تمام طول داستان درصدد جبران دردى است كه به گفته خودش آبستن پايان دردى ديگر است، به همين سبب نسخه‌ جهان را پاره مي‌كند و خودش براي خودش از نو نسخه مي‌نويسد؛ تلاشى افسانه‌مانند براى ساختن گذشته‌اى بهتر در زمان حال، به سليقه‌ خودش به مانند آرزوهايش - آرزويى از جنس زنانه و پوست مادرانه.

گذشته‌ «بردپيت سياه»، نتيجه‌ ديالكتيك جنس خشن و سفيد يك زن و جنس لطيف سياه همراهش روايت زنى را ساخته كه پارچه‌ي چركين ديروز خود را با آمرزش سپيد خاطرات امروزش كوك‌هاى رنگى مي‌زند. شراره شريعت‌زاده درصدد ساخت زنى است كه به بهاى تفاوت‌هايش، رنج‌هايش پررنگ‌تر مي‌شود. به مانند آخرين خواسته‌اش، زنى بى‌تفاوت به رنگ و مُهري بر پيشانى‌اش به مانند سارو.

نام کتاب: بردپيت سياه

(داستان بلند)

نويسنده: شراره شريعت‌زاده

ناشر: سنگ

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی