يکي بود و طبيعتا يکي هم نبود. روزي روزگاري زيرگنبد کبود يکي شهر، مردم همينطور که الکي در حوالي ميدان اصلي شهر ميچرخيدند و از ثبات اقتصادي ناراضي بودند، با خبر شدند که قيمت خودرو افزايش چشمگيري داشته است.آنها که دنبال خوشيهاي کوچک بوند بلافاصله يکديگر را در آغوش کشيدند، يک نفر به ديگري گفت: تبريک ميگويم برادر. يک اصلاحطلب ديگري را بغل کرد و گفت: من خوشحال نيستم، با نقشه قبلي بغلت کردم که بگم لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!. جواني ديگري را بغل کرد که يهو ديگري عصباني شد و گفت: بسه ديگه! هرکي ميرسه الکي منو بغل ميکنه! ساز و دهل آورده و شيش و هشتش کنيد!.
مردم که خوشحال و شاد و خرامان بودند ناگهان مسئولي را ديدند که به سمت ميدان اصلي شهر ميآيد. بلافاصله همهمهاي ايجاد شد و يک نفر گفت: باز آمد تا با گفتن اخبار خوش کاممان را تلخ کند!. ديگري فرياد زد: خبر خوشت را زود بگو و برو!.
مسئول به ميدان اصلي شهر رسيد، از آن بالا رفت و گفت: عمدا بدون مشتلق اين خبر رو بهتون بدم!. مردم که پول زياد داشتند و آنقدر جيبهايشان پر بود که در دستشان گرفته بودند، پولها را مثل شاباش روي سر مسئول ريختند و مسئول سرمست و خوشحال گفت: امروز شاهد رشد 30 درصدي قيمت مسکن هستيم!. گفتن اين جمله کافي بود که يک بزرگِ سبيل درشت با ميکروفن از ميدان بالا برود و بخواند: عاشق و دربهدرم! تويي قرص قمرم!. و خوشحالي بسياري بر مردم وارد شد.
مسئول ميکروفن را از دست خواننده سبيل درشت گرفت و گفت: هنور تمام نشده! کرايه وسايل حملونقل عمومي هم طبق خواسته شما مردم عدالتمحور، 25 درصد افزايش داشته!. خواننده دوباره ميکروفن را گرفت و ادامه ترانه را خواند: دل دل شده ديوانه و مست، عاشقتر از اين دل مگه هست؟ که مسئول دوباره ميکروفون را از دست خواننده گرفت و گفت: به زودي طرح جريمه خودروهايي که معاينه فني ندارند هم آغاز ميشود. و ميکروفن را به خواننده داد و رفت. خواننده نگاهي به مردم کرد و گفت: آهنگ شاد متناسب با اين ميزان خوشحالي شما ندارم، زنگ بزنيد اندي بياد!.
مسئول که رفت و مردم در حال رقص و پايکوبي بودند که طبق معمول بزرگ از ميدان بالا رفت و گفت: خاموش باشيد اي سادهلوحها!. مردم خاموش شدند. بزرگ گفت: به همين سادگي فريب ميخوريد؟! چرا انقدر طمعکار و حريص شدهايد؟. مردم که تعجب کرده بودند علت را از بزرگ جويا شدند که بزرگ گفت: ارقامي مثل بيست و پنج و سي درصد را جلوي گربه بگذاريد قهر ميکند! ما درخواست افزايش صد در صدي داشتيم! نبايد ما را به تب بگيرند... . که يک جوان گستاخ داخل حرف بزرگ پريد و گفت: به مسئولان زمان بدهيد! تاريخ ثابت کرده که خيلي مِلو همه چيز را گران ميکنند! که يک معترض فرياد زد و گفت: ديگر چقدر زمان بدهيم؟ به ستوه آمدهايم! قرار شد قيمت همه چيز صد در صد افزايش پيدا کند به جز يارانهها که بايد همان چهل و پنج هزار بماند! غير از اين است؟.
يک کارشناس بورس از فرصت استفاده کرد و گفت: 45 هزار تومن خيلي زياد است، اين پول هنگفت و سنگين را در بورس که حباب هم نيست سرمايهگذاري کنيد اي ملت!.
مردم به گفته کارشناس به سمت بورس هجوم بردند و تمام سهمها را خريدند و بورس را عملا به بوس تبديل کردند.
آن شب تمام مردم شهر شام، بورس پلو، خورش بورس اسفناج، آلبالو با بورس و کتبه بورس کباب خوردند و بسيار شاد و خرسند بودند.
باري دوستان! قصه ما به سر رسيد، کلاغ همينطور که با نگراني به ساختمان بورس نگاه ميکرد و از بالاي آن ميگذشت، به خانه رسيد!