يکي بود يکي نبود، زير گنبود کبود يک دولت بسيار بامعرفت بود که در شرايطي که خيالش از زندگي در رفاه و پول و خوشبختي مردمانش راحت بود، به فکر حل مشکلات فرعي افتاده بود.
روزي روزگاري همينطور که مردم در شهر ميچرخيدند و الکي روي سر يکديگر شاباش ميريختند، يک مسئول خودش را به ميدان اصلي شهر رساند و گفت: مردم حامل خبر مهمي هستم!. مردم بياعتنا جواب دادند: اگه خبرتون خبر خوشه که بيخيال! خسته شديم از شنيدنش!. مسئول گفت: کمي تحمل کنيد و دندان رو دستگاه گوارشتان بگذاريد! دولت در تصميمي بزرگ ميخواهد چهار صفر از پول ملي کم کند!.
بلافاصله همهمهاي به پا شد، صداي فرياد از ميان جمعيت شنيده شد، يک نفر گفت: خدايا خيرتان بدهد!. ديگري فرياد زد: دستمريزاد عشقاي من!. ديگري هوار کشيد: بچهها آهنگاي بندري دوست داريد؟. يک جوان با ذوق و شوق چراغهاي شهر را روشن کرد و بلافاصله مراسم جشن و پايکوبي برپا شد.
مسئول که کميگيج شده بود، از خود مردم پرسيد: ببخشيد وسط بزن و برقص مزاحم ميشم، ميشه بگيد حالا چرا انقدر زياد خوشحاليد؟. يک بزرگ که حدود صد و نود و پنج سانتيمتر قد داشت، بالاي ميدان اصلي شهر رفت و صحبت کرد: جناب مسئول! عجيب است که شما از مشکلات اين مردم خبر نداريد و نميدانيد در دل اين مردم چه ميگذرد و مدتهاست دلشان را چه خون کرده است!. مسئول که استرس گرفته بود، پرسيد: باورم نميشود! مگر ما چه چيز براي شنا کم گذاشتهايم؟! اگر از شرم بيخبري از وضعيت مردم مثل بستني قيفي آب شوم، رواست!. مردم زير بغل مسئول را گرفتند از ميدان اصلي پايينش آوردند و او سرش را روي شانههاي مردم گذاشت و گريست!
بزرگ گفت: خودتان را ناراحت نکنيد، ما يک مشکل بزرگ داشتيم به نام پول! آنقدر زياد داشتيم که ديگر جا براي نگهداري آن نداشتيم! اتفاقا از شما تشکر ميکنيم که مشکلات ما را هميشه جدي ميگيريد و براي آن راهحل پيدا ميکنيد!. مسئول هقهقکنان گفت: دروغ ميگي! ميخواي من ديگه گريه نکنم!. بزرگ گفت: نه جان خودم! الان که واحد پول کم شده، ما مردم کمتر پولدار هستيم و راحتتر زندگي ميکنيم!.
تمام مردم شهر شاد و خوشحال بودند که جارچي با صدايي بلند گفت: مختلس بزرگ! استاد ميم.ر.خ از سفر فرنگ بازگشته و به شهر وارد ميشوند. جناب ميم.ر.خ سوار بر اسب وارد ميدان شهر ميشوند.يک بزرگ به محض ديدن ميم.ر.خ از او ميپرسيد: اي مختلس! بگو از فرنگ برايمان چه به ارمغان آوردهاي. ميم.ر.خ جواب ميدهد: ماکاروني!. مردم از او تشکر ميکنند. مسئول جلو ميرود و از او علت بازگشتش را جويا ميشود. ميم.ر.خ توضيح ميدهد: بابا چي بود اون خارج؟! فکر کن يکي اونجا سر منو کلاه گذاشت! در ضمن اومدم بدهيمو صاف کنم!. او در شرايطي که قبلا صاف کرده بود، دست در جيبش کرد و چند اسکناس پاره و رنگ پريده در آورد و به مسئول داد و گفت: شنيدم چهار تا صفر از پول ملي حذف کرديد؛ الان رقم اختلاس من همين حدوداست! البته ميتونستم صبر کنم تا انقدر صفر حذف کنيد تا بدهي من بشه سه عباسي اما جون شما دلم لک زده بود واسه يه ديزي ايروني! يه کوبيده ايروني! چيه اون خارج همهش ماکاروني!. مردم او را به نزديکترين ديزيسراي منطقه بردند و از مختلس بسيار پذيرايي کردند.
باري دوستان! اين قسمت پند خاصي نداشت. يعني شما ببينيد حتي از دل چنين داستان عجيبي هم نميتوانيم يک نکته مثبت برداشت کنيم.
بنابراين قصه ما به سر رسيد، کلاغ با حذف چهار صفر از پول ملي و تغيير واحد پول از ريال به تومان، بدون هيچ تغيير خاصي در زندگي، به خانهاش رسيد!