بستن

دو راه‌حل غیرممکن کرونایی!

دو راه‌حل غیرممکن کرونایی!
فریور خراباتی

يکي بود و يکي نبود، غير از خدا هيچ‌کس نبود، روزي روزگاري در شهري که مردمش خوب و خوش و خرم بودند، کسي تنگ‌نظر و بخيل و کارشناس و همه‌چيزدان و دروغگو و فلان و بهمان نبود، يک مسئول نازنين و بسيار زحمتکش بالاي يک چهارپايه رفت و گفت: «اي مردم نازنين! اي مردم گوگولي! ببخشيد که مزاحم استراحت شما، شنا در استخرهاي خانگي‌تان، لذت بردن از وفور نعمت و عشق و حال بيست و چهار ساعته‌تان شدم! چون خيلي در خوشبختي غرق شده‌ايد خودم هم مي‌دانم براي‌تان اصلا مهم نيست اما ما براي مقابله با کرونا دو راه بيشتر نداريم، يا بايد زيرساخت‌هاي مترو ارتقا پيدا کند که در کوتاه‌مدت غيرممکن است يا بايد همه مسافران مترو از ماسک استفاده کنند که اين هم به خاطر کمبودها تقريبا غيرممکن است. در نتيجه همين‌طور که دو راه‌حل داريم، دو راه‌حل هم نداريم. خودمم نفهميدم چي شد، چون اصلا مي‌تونستم اين سخنراني و اعمال‌نظر‌رو هم انجام ندم، چون گفتن اينکه دو راه‌حل داريم‌ اما هيچ‌کدام قابل‌انجام نيستند، با نگفتنش فرقي ندارد... مردم من را ببخشيد، من براي شما مسئول کمي هستم!».

مردم که به شدت شوکه شده بودند‌، هاج و واج يکديگر را نگاه کردند و گفتند: «هورررررا! بالاخره ما هم مثل بقيه کشورهاي بي‌راه و کم‌راه شديم، در حالي‌که قبلا راه راه بوديم و براي هر مشکل حداقل سيصد و هفتاد و سه راهکار داشتيم!». سپس شهر‌ را چراغاني کردند و عده‌اي با شيريني به بقيه اين خبر را مي‌دادند و صداي خنده فضاي کشور را پر کرده بود.

مسئول که با خودش مي‌گفت: «اينا ديگه کيَن؟!» دوباره روي چهارپايه رفت و گفت: «دو راه‌حل ديگر‌ هم به ذهنم رسيد! که جاي گفتن اولي اينجا نيست و بعدا تک تک در گوش‌تون مي‌گم، دومي را هم تا خواستم اولي را بگويم، فراموش کردم!». دوباره صداي ساز و آواز در شهر شنيده شد و مردها همين‌طور که مثل مردم آمريکاي‌لاتين بازوهاي‌شان را به يکديگر گره زده بودند، حرکات موزون انجام دادند.

در همين حين يک سياستمدار که سابقا در کشور پست و مقام داشت اما اندازه قابلمه و زغال هم کارآيي نداشت، خطاب به بقيه سياستمدارهاي کشور گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!» وي سپس در يک نامه سرگشاده 200صفحه‌اي نظر خودش را در مورد چرايي عدم‌انجام اين طرح‌ها بيان کرد و رفت تا انتخابات بعدي!

همه‌چيز داشت به خوبي و خوشي پيش مي‌رفت که ناگهان يک مسئول ديگر خطاب به مردم گفت: «خاموش باشيد! بالاخره يک راه‌حل به ذهن‌مان رسيده!» مردم که توان شنيدن اين جمله را از زبان يکي از صدها هزار مسئول زحمتکش کشورشان نداشتند، دست روي گوش‌هاي‌شان گذاشتند و جيغ‌زنان از محل حادثه دور شدند.

سپس مردم تمام راه‌حل‌هايي که به ذهن‌شان دسيده بود را کندند و پرت کردند داخل باغچه. باري دوستان! در واقع آنها دوست داشتند حتي شده براي يک روز، مانند بقيه کشورها باشند. بي‌راه‌حل بودن و حرف بي‌دليل شنيدن را هم حق خود مي‌دانستند و اجازه نمي‌دادند که کسي اين حق را از آنها بگيرد.

قصه ما به سر رسيد، کلاغه قبل از اينکه به خانه برسد، يک سر به روزنامه آمد و گفت: «مي‌دونم خيلي سخته که يه چيزي که خودش انقدر طنزه و گوله نمکه رو آدم طنز کنه! چه شغل سختي داريد شما». سپس در راه رسيدن به منزل توسط يک‌سري انسان بي‌فکر در کشورهاي ديگر امحا و داخل کيسه سياه رنگ انداخته شد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی