بستن

ایست؛ اینجا مردم بی‌خیال کرونا شده اند!

ایست؛ اینجا مردم بی‌خیال کرونا شده اند!

اتوبوس پشت سر هم ترمز مي‌گيرد. راهي براي رفتن ندارد. تا چشم کار مي‌کند ماشين‌هاي تک‌سرنشين خيابان را پر کرده‌اند. شلوغي مختص خيابان نيست. امروز جمعيت مسافر داخل اتوبوس هم نسبت به روزهاي گذشته، بيشتر شده است. قبلا که تعداد مسافر کمتر بود فاصله‌گذاري در صندلي‌ها رعايت مي‌شد اما امروز عملا چنين خبري نيست و تعدادي مسافر هم جايي براي نشستن نداشته و ايستاده‌اند. صداي زن که از راننده مي‌خواهد در اتوبوس را باز کند بر همهمه موجود غالب مي‌شود. سرها به سمت زن برمي‌گردد. با يک دستش ميله اتوبوس را گرفته و با دست ديگرش گوشي را. همانطور که نگاهش به راننده است، به موبايلش هم جواب مي‌دهد؛ جالب است چشم از صفحه گوشي بر‌نمي‌دارد. فارس نوشت، دوباره اتوبوس ترمز مي‌کند. با ترمز اتوبوس زن تعادلش به هم مي‌خورد. زن ميانسالي که روي صندلي نشسته، گوشه مانتويش را مي‌گيرد تا نيفتد. مي‌گويد: «عزيزم. اصرار نکن. بجز ايستگاه در جاي ديگر نگه نمي‌دارند». زن جوان خودش را جمع و جور مي‌کند. با دلخوري مي‌گويد: راه که نيست برود. حداقل در را بزند که از لابه‌لاي ماشين‌ها رد شده و برويم. در حال حرف زدن است که گوشي‌اش زنگ مي‌خورد. به آنکه پشت خط است مي‌گويد: تا يک ربع ديگر مي‌رسِم. مشق‌هايت تمام شد؟... حرفش که تمام مي‌شود رو به من و بغل‌دستي‌ام مي‌گويد: تا نيم ساعت ديگر کلاس دخترم شروع مي‌شود. هنوز حرفش را تمام نکرده دوباره به صفحه گوشي نگاه مي‌کند و عبارتي را مي‌گويد. زن جوان رنگش پريده. بلند مي‌شوم و مي‌گويم شما بنشينيد. زن جوان بعد از کلي تعارف روي صندلي نشسته و مي‌گويد: الان از دکتر مي‌آيم. دو ماه مطبش تعطيل بود؛ اصلا هيچ جا ويزيت نمي‌کرد. تازه امروزه مطب را باز کرد. با دست بيني‌اش را لمس کرده و مي‌پرسد: خيلي ورم کرده؟ خودش به نگاه‌مان پاسخ داده و مي‌گويد: دماغم را همين دو ماه پيش عمل کردم. بخيه‌اش مانده بود و چرک کرد. امروز که رفتم آمپول زد حالم اصلا خوب نيست. تازه همين طوري هم بايد آنلاين هم باشم. مسافري که کنارش نشسته مي‌پرسد: مگر معلم‌ايد که آنلاين هستيد؟

زن جوان مي‌گويد نه دانشجو هستم. من هم کلاس آنلاين دارم مثل پسرم. اما چون يک گوشي داريم مجبورم سريع خودم را خانه برسانم تا پسرم به کلاسش برسد. همين يک جمله نقل محفل مسافران مي‌شود. يکي از آن طرف مي‌گويد بدبختي شده برايمان. تا ديروز مي‌گفتند نبايد بچه‌ها گوشي داشته باشند اما تو اين اوضاع کرونا، اين هم شده قوز بالاي قوز. خانواده‌ها را گرفتار کردند حالا همه بچه‌ها يک گوشي مي‌خواهند تازه گوشي معمولي هم که نه؛ مردم ندارند که بخورند کسب و کارها هم که تعطيل شده‌. حالا بايد بدوند براي پول گوشي و موبايل.

هنوز بحث گوشي و موبايل و آنلاين بودن در اتوبوس داغ داغ است که يکي از پشت‌سر با دست روي شانه‌ام مي‌زند. سرم را که برمي‌گردانم خانمي مي‌پرسد: ببخشيد مي‌خواهم بروم عينک فروشي. کدام ايستگاه بايد پياده شوم؟ مي‌پرسم: کدام عينک فروشي؟ کجا مدنظرتان است؟‌

زن مي‌گويد: همان خياباني که پاتوق عينک فروشي‌هاست. آنجا مي‌خواهم پياده شوم. منظورش را متوجه مي‌شوم. مي‌گويم: دو ايستگاه ديگر. زن باز هم عذرخواهي مي‌کند و مي‌گويد: چون شما عينک داشتيد مزاحم شما شدم؛‌ با خودم گفتم حتما مي‌دانيد پاتوق‌شان کجاست. مي‌خواهم سرم را برگردانم که ادامه مي‌دهد: شما مشقت‌هاي عينکي بودن را درک مي‌کنيد. چشمت ضعيف باشد و عينکت بشکند و يک ماه و نيم هم بدون عينک باشي. لبخندي مي‌زنم اگرچه لبخندم را نمي‌بيند. مي‌گويم: درست مي‌فرماييد. ادامه مي‌دهد: بچه‌ها حين بازي و بپر بپر عينکم را شکستند. از آن موقع هم که تا حالا مغازه‌ها بسته بود حالا آمده‌ام عينکم را درست کنم. به ايستگاه مقصد رسيده‌ام. خداحافظي کرده و سريع پياده مي‌شوم. هنوز از ايستگاه دور نشده انگار وارد دنيايي ديگر مي‌شوم. خيابان پر از آدم‌هايي است که در تردد هستند؛ بدون هيچ ملاحظه‌اي. البته هستند تک و توک آدم‌هايي که ماسک زده و دستکش دارند؛ اما دليل اين همه ازدحام را نمي‌دانم. همين‌طور هاج و واج ايستاده‌ام که زني تنه مي‌زند. اما با عذرخواهي مي‌پرسد: ببخشيد پاساژ موبايل فروش‌ها کجاست؟ مي‌گويم کمي جلوتر سمت چپ. همان ساختمان سر نبش. صداي دستفروش‌ها و بازارگرمي‌شان غوغا به پا کرده. آدم‌ها از همه‌ سن و همه قشري در حال تردد هستند. از زن خانه‌دار گرفته و بچه مدرسه‌اي تا مرد شاغل. تعجبم را قورت مي‌دهم. با خودم مي‌گويم حتما همه چيز تمام شده و کرونا يک خوابي بيش نبوده وگرنه چطور ممکن است همه مغازه‌ها باز شوند و مردم اينگونه به خيابان‌ها بيايند. هنوز چند قدمي نرفته زني را مي‌بينم که در حال پرو لباس براي دخترش است. با تعجب نگاه‌شان مي‌کنم. کمي جلوتر چند نفر دور يک دستفروشي حلقه زده‌اند و بر سر قيمت موبايل چانه مي‌زنند. جلوتر بساط فروش آبميوه و نوشابه داغ داغ است. در همين اوضاع و احوال و با اين فکر و خيال به مغازه‌ها سرک مي‌کشم تا مغازه‌اي پيدا کنم که مشتري نداشته باشد. کمي جلوتر وارد مغازه موبايل‌فروشي مي‌شوم. گوشي‌ام را درآورده و به مغازه‌دار نشان مي‌دهم و مي‌گويم صفحه‌اش... هنوز جمله‌ام را نگفته مي‌گويد: صفحه‌اش بر‌آمده‌؟ امروز از صبح همه مشتري ها از اين موضوع گله داشتند.

در حال گفت‌و‌گو هستيم که پيرمردي وارد مي‌شود و مي‌گويد آقا موبايل ارزان قيمت داريد؟ فروشنده همانطور که مشغول بررسي گوشي من است مي‌گويد: پدر جان چه قيمتي مي‌خواهيد؟ پيرمرد مي‌گويد: ارزان باشد. اما اين برنامه مدرسه‌ها را داشته باشد؟ فروشنده چند مدل با چند قيمت را به پيرمرد نشان مي‌دهد. پيرمرد که انگار پولش نمي‌رسد تشکر کرده و راهش را مي‌کشد و مي‌رود. دوباره در مغازه باز مي‌شود خانمي وارد مي‌شود و مي‌گويد: آقا موبايلم هنگ کرده؛ باز نمي‌شود. مي‌توانيد سريع درست کنيد؟ فروشنده مي‌گويد سريع که نمي‌شود بايد بررسي کنيم. بگذاريد تعميرکارمان بيايد مي‌گويم نگاه کند. شايد نياز به فلش داشته باشد. زن اين پا و آن پا مي‌کند و مي‌گويد: با فلش نه.انطوري اطلاعاتم مي‌پرد. فروشنده مي‌گويد بايد گوشي بگذاريد تا ببينيم چه‌کار بايد کنيم. زن مِن‌ و مِن مي‌کند و در نهايت مي‌گويد: من معلمم و کلاس مجازي دارم. وقت ندارم که گوشي‌ام را بگذارم. بگوييد تعميرکارتان چه ساعتي مي‌آيد همان موقع مراجعه کنم؟ فروشنده مي‌‌گويد: يک دو ساعت ديگر. زن مي‌گويد نه دير است. يک ساعت ديگر کلاسم شروع مي‌شود . فروشنده ادامه مي‌دهد: شب گوشي را بياوريد صبح ببريد. زن مستاصل است‌. مي‌گويد: باور مي‌کنيد وقت ندارم. شب‌ها تا ديروقت فيلم تهيه کرده و درس‌ها را ضبط مي‌کنم. بعد تکاليف تک تک بچه‌ها را نگاه مي‌کنم. بايد براي هر کدام‌شان هم نمره‌شان را بفرستم و اشکالات را توضيح دهم. 32 تا دانش‌آموز هستند شوخي که نيست.

هيچ کس نمي‌گويد معلمان چه مي‌کنند

معلم جوان که سر صحبتش باز شده مي‌گويد: قبلا طعنه مي‌زدند که معلم‌ها چه مي‌کنند؟ سه ماه تابستان در خانه هستند و حقوق مي‌گيريد. پنجشنبه و جمعه مال خودشان است؛ اما خب الان هيچ‌کس نمي‌گويد اين معلمان چه مي‌کنند؟ از يک طرف مي‌گويند کلاس آنلاين بگذاريد اما کسي نمي‌پرسد آيا امکاناتش را داريد؟ باور مي‌کنيد گوشي پسرم هست. گوشي خودم معمولي بود؛ اما از بس فيلم و عکس و وويس فرستاده‌ام هنگ کرده است. تازه تماس‌ها که ديگر روز و شب ندارد. خود بچه‌ها از يک طرف و پدر و مادرها هم از طرف ديگر. اصلا روز و شبي برايمان نمانده است. فروشنده گوشي‌ام را مي‌دهد و مي‌گويد خانم درست شد. ديگر الکل به صفحه‌اش نزنيد. حداقل براي ضدعفوني سعي کنيد از موادي که الکلش کمتر است استفاده کنيد تا صفحه آسيب نبيند. تشکر مي‌کنم و وجه را پرداخته و از خانم معلم هم خداحافظي مي‌کنم. دوباره وارد خيابان مي‌شوم. حجم جمعيت بيشتر شده‌. آدم‌ها انگار آمده‌اند گشت و گذار. باور نمي‌کنيد؟ چرا که هر مغازه با هر نوع فعاليتي از مشتري مملو است. از آش‌فروشي‌ گرفته تا کتابفروشي و صنف لوازم‌التحرير. بازار دستفروش‌ها هم که داغ داغ است. اصلا جاي سوزن انداختن نيست. به هر زحمتي سعي مي‌کنم خودم را از بين جمعيت خارج کنم. سر چهارراه مي‌ايستم تا حداقل به آن طرف خيابان بروم. چراغ عابر‌سبز شده و رد مي‌شوم اما صحنه‌اي که مقابل چشمم است باورکردني نيست. مردم پشت سر هم بدون رعايت هيچ فاصله‌اي صف کشيده‌اند. تعجب مي‌کنم اين ديگر صف چيست؟ از خانمي که به ميله کنار پياده‌رو تکيه کرده مي‌پرسم چيزي شده. صف چيست؟ زن مي‌گويد: براي وام يک ميليوني است. مگر نمي‌دانيد شما؟ بايد سرپرست خانوار خط تلفن موبايلش به نامش باشد تا وام يک ميليوني بگيرد. از اول صبح آمده‌ايم تا يک خط موبايل ثبت‌نام کنيم. ديگر براي تعجب مغزم کشش ندارد. اين همه آدم، از پير و جوان، اين‌گونه پشت هم صف کشيده‌اند براي دريافت بسته حمايتي دوران کرونا؛ البته نه خود بسته بلکه مرحله اول؛ داشتن خط تلفن همراه به نام خود. دوباره از پياده‌رو به خيابان مي‌زنم. مامور پليس در حال اعمال جريمه است. راننده‌ خودرو با مامور سر و کله مي‌زند و مي‌گويد: سرکار خب جاي پارک نيست من چه کنم؟ مامور چيزي نمي‌گويد. فقط مدارک راننده را چک کرده و مشخصات را در تبلت وارد مي‌کند.‌ اما راننده دست‌بردار نيست. مي‌گويد:اعلام مي‌کنيد با ماشين شخصي بياييد حالا که با ماشين مي‌آييم نه جايي براي ايستادن است، نه جايي براي پارک. مجبوريم که چند رديفه بايستيم. مامور برگ جريمه را همراه با مدارک به راننده مي‌دهد و مي‌گويد: قرار نيست نظم شهر را به هم بريزيد. اگر همه راننده‌ها بخواهند دوبله بايستند ديگر مسير بسته مي‌شود. خودم را معرفي کرده و از مامور پليس وضعيت ترافيک را جويا مي‌شوم. مي‌گويد: از ساعت 6 صبح تا به حال ترافيک سنگين بوده است. علاوه بر تردد بالاي خودروها به دليل نبود جاي پارک همومعضل دوبله و توقف چند رديفه را داشته‌ايم؛ مثل همين موردي که مشاهده کرديد. جلو مي‌رويم و تذکر مي‌دهيم اما ماشين‌هايشان را جابجا نمي‌کنند بعد هم معترض مي‌شوند که چرا جريمه مي‌کنيد؟

با ترافيکي سنگين مواجه هستيم

موضوع را با سردار مهماندار رئيس پليس راهور پايتخت در ميان مي‌گذارم. مي‌گويد: با عدم‌اجراي طرح ترافيک عملا ورود دو برابري خودرو را به محدوده مرکزي شهر شاهد هستيم. تردد در بزرگراه‌ها، معابر داخلي و مرکزي شهر به نحو قابل‌توجهي افزايش يافته و با ترافيکي سنگين مواجه هستيم. وي ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: اگر به همين نحو پيش برويم تا آخر هفته نيز ترافيک معابر سنگين است. مي‌پرسم شما راهکاري داريد؟ مي‌گويد: خيلي از افرادي که به خيابان‌ها آمده‌اند کارمند يا شاغل نيستند چرا که پيک تردد کارمندان 6 و نيم تا 8 صبح است؛ اما تا همين الان که حدود ساعت11 صبح است هنوز ترافيک در معابر و خيابان‌ها سنگين است؛ مشخص است اين افراد با توجه به باز شدن مغازه‌ها و صنوف براي خريد مراجعه کرده‌اند.

وضعيت کرونا چه مي‌شود؟

کرونا تمام نشده خيلي‌ها فاصله‌ها را بي‌خيال شده‌اند. انگار نه انگار. از خانه‌نشيني خسته شده‌اند و اين‌گونه بي‌محابا براي خريد و گشت و گذار به معابر آمده‌اند. باز شدن صنوف از يک‌سو، افزايش تردد شهروندان از سوي ديگر و هشدارهاي ستاد ملي مبارزه با کرونا مبني بر اينکه در خانه بمانيد؛ همه و همه به مشغوليات ذهني‌ام افزوده است. نمي‌دانم با اين اوضاعي که امروز در تهران و ساير شهرها رقم خورده وضعيت کرونا چه مي‌شود؟ ببخشيد اشتباه گفتم وضعيت ما چه مي‌شود؛ کرونا که سر جايش است. چند نفر ديگر روزهاي آتي به ليست متوفيان کرونا يا بستري‌شدگان در بيمارستان افزوده خواهد شد؟ اي کاش يک نفر زنگ خطر را دوباره به صدا درآورد. اينجا مردم بي‌خيال همه چيز از جمله کرونا شده‌اند؟!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی