يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. در يکي از روزهاي باراني بهار جوجهها يکي يکي سر از تخم بيرون آوردند به غير از يکي که از بقيه يک کمي بزرگتر بود. مامان جوجه با کمي حوصله منتظر ماند تا اينکه جوجه يک روزه زشت هم از تخم بيرون آمد. صبح روز بعد مامان جوجه يک روزهها، بچههايش را براي آموزش شنا به برکه برد که يک نفر جلويش را گرفت و گفت: «شما چرا زحمت ميکشيد؟ ما بيخودي توي ويلاي لواساناتمون استخر و سونا و جکوزي راه ننداختيم که شما بريد تا برکه! بيايد استخر آب گرم ما!».
آن روز جوجه يکروزه زشت از بقيه زودتر شنا کردن را ياد گرفت. پس از اينکه حسابي شنا کردند، يک نفر جلوي آن يک نفر را گرفت و گفت: «تو روي چه حسابي اين جوجههاي مظلومرو کشوندي تا ويلات؟! ما داشتيم توي مزرعه براي اين عزيزان يک استخر ميزديم که اصلا تا برکه نروند آدم بيفکر!» خلاصه نفر اول رو حسابي توي جمع ضايع کردند و رفتند. در طول مسير تعدادي پرنده عقدهاي که در کمال تعجب از دست شکارچيان فرار کرده بودند، با ديدن جوجه يکروزه زشت خنديدند و گفتند: «تو چرا اين ريختي هستي؟! لااقل اون دماغ آسمون خراشترو بکوب و جاش ويلايي بساز تا...» که با شکار شدن توسط شکارچيان نصيحت آنها مثل فيلمهاي اصغر فرهادي پايانش باز ماند.
جوجه يکروزه زشت با چشمي گريان تک و تنها به دور از چشم و بيخبر از انسانهاي حيواندوست از مزرعه دور شد. يک روز در کنار برکه چشمش به يک انسان افتاد، جلو رفت و به او سلام کرد و ماجرا را برايش تعريف کرد و از او راهنمايي خواست. انسان خنديد و گفت: «تو چي زدي که ميتوني با من حرف بزني؟» جوجه يکروزه زشت هم گفت: «تو چي زدي که ميفهمي من چي ميگم و داري جوابمو ميدي؟.» انسان که از هوش و درايت جوجه يکروزه زشت خوشش آمده بود، مثل بقيه انسانها وظيفه خودش دانست که به زور او را نصيحتي کند و گفت: «قبل از اينکه به فکر پيدا کردن دوست باشي بهتره تا زمستون از راه نرسيده جايي براي خودت پيدا کني که از سرما تلف نشي». جوجه يکروزه زشت گفت: «بازار مسکن وضعش خرابه اما من 200 ميليون پول پيش دارم و تا ماهي هشت ميليون ميتونم اجاره بدم». انسان پوزخندي زد و گفت: «حيف شد! اگه 250 پيش داشتي و ماهي 10 تومن، يهمورد کليدنخورده، غرق در نور، ويو ابدي داشتم! با اين پول يهخونه دانشجويي ميتونم بهت معرفي کنم که يه گربه و يه موش توش زندگي ميکنن! بچههاي خوبي هستند».
جوجه اردک زشت با هر کلکي که بود از دست انسان طمعکار فرار کرد و تا پايان سرما يکجا قايم شد و مدام زير لب ميگفت: «خدايا آخر فروردين چرا بايد انقدر سرد باشه؟». او در اين مدت درسهاي زيادي ياد گرفت که اولين آنها يادگيري و کار با برنامه اسنپ چت و فيلترهاي اينستاگرام بود.
چندي بعد که هوا گرم شده بود و فصل تابستان رسيده بود به طرف برکه به راه افتاد تا بعد از چند ماه شنا کند. تا به برکه رسيد دو قو را ديد که مشغول شنا هستند. قوها با ديدن او گفتند: «سلام! چه جوجه يکروزه قشنگي! خوش اومدي به برکه اما يادت باشه...» که آنها هم به دست شکارچيان شکار شدند. جوجه يکروزه زشت عصباني شد و خطاب به شکارچيان گفت: «ميذاريد بالاخره يکي منو نصيحت کنه يا نه؟» . او که سرخورده شده بود بالاخره تصميم گرفت که پيش خانوادهاش برگردد. در نتيجه راهي مزرعه شد که به محض رسيدن ديد که اعضاي خانواده را دارند تا داخل يکسري کيسه مشکي ميکنند. جوجه يکروزه زشت با ديدن اين صحنه علت ماجرا را جويا شد که يکي از توليدکنندگان جوجه گفت: «ما توليدکنندههاي جوجه واسه شما کميم!» سپس شمشيري درآوردند و جلوي شکمشان گرفتند و گفتند: «ما لياقت نگهداري از جوجهها را نداريم سرورم! اجازه بدهيد خودمان را خلاص کنيم». يک سياستمدار هم طبق معمول از راه رسيد و خطاب به توليدکنندهها گفت: «لطفا به جوجهها آدرس غلط ندهيد» و رفت. جوجه يکروزه زشت زير بغل توليدکنندهها را گرفت، اشکهاي آنها را پاک کرد و گفت: «هرکس ممکنه توي زندگياش اشتباه بکنه! خودتون رو سرزنش نکنيد!» در نتيجه توليدکنندهها بيخيال شدند و جوجهها را از داخل پلاستيکهاي مشکي درآوردند و تصميم گرفتند تا آخر عمر کنار آنها به خوبي و خوشي زندگي کنند.
جوجه يکروزه زشت همينطور که در مزرعه راه ميرفت با خودش گفت: «پس پيام اخلاقي داستان چي شد؟! داستان مگه قرار نبود در مورد زشت بودن من باشه؟! پس چرا بعضي از اين آدما انقدر زشتن که داستان رفت روي زشتي اونها؟! اصلا مگه من جوجه يک روزه نبودم چرا اين داستان چند روز طول کشيد؟» و آنقدر از اين سوالهاي فلسفي از خودش پرسيد تا افسرده شد.