بستن

پول پول؟ کدوم پول؟!

پول پول؟ کدوم پول؟!
فریور خراباتی

يکي بود يکي خيلي بود. يعني آن يکي هميشه بود و هيچ‌وقت تحت‌ هيچ‌شرايطي امکان نداشت که نباشد. روزي روزگاري در کشوري مردم صبح همين‌طور که از خواب بلند شده بودند و از خدمات دولت‌ها خصوصا دولت‌هاي قبلي و فعلي تشکر مي‌کردند، متوجه خبري عجيب شدند. شهر در بهت‌و‌حيرت فرو رفته بود. همه مردم هاج و واج از پنجره‌ها و بالکن‌ها يکديگر را نگاه مي‌کردند. نمي‌توانستند باور کنند که پنج ميليارد دلار ارز دولتي ناپديد شده است.

در همين حين يکي از مسئولان «سازمان شايد دزدي اما عمرا اختلاس» جلوي دوربين‌هاي تلويزيوني آمد و خطاب به مردم گفت: «ملت شريف! باور کنيد ما خودمون هم نمي‌توانيم باور کنيم که شما باور مي‌کنيد که ما هم باور کرديم که يک درصد ممکنه شما باور کنيد که پنج ميليارد دلار ارز دولتي گم شده» وي سپس به سبک سريال‌هاي تلويزيوني با گريه از سر سفره بلند شد و از طبقه چهارم خودش را پايين انداخت.

پس از سخنراني اين مقام مسئول و از آنجايي که مردم کشور صد در صد به سخنراني‌ها و حرف‌ها و حتي وعده‌هاي مسئولان اعتماد داشتند، متاسفانه براي همه محرز و مشخص شد که اين پول واقعا گم شده است.

در نتيجه اهالي کشور شروع به جست‌وجو کردند.يک نفر جيب کت و شلوار و کاپشني که پارسال پوشيده بود را گشت، يکي محلي که مادرش کتلت‌ها و سيب‌زميني‌ها را در آشپزخانه قايم مي‌کند، بررسي کرد، تمام کمد‌ها و کشوها را مردم بيرون ريختند، در خيابان هر کس ذره‌بيني در دست به دنبال پنج ميليارد دلار ارز دولتي‌ گم شده، بود! اما متاسفانه فايده‌اي نداشت. حتي فرضيه پوشيدن لباس مبدل و کمک به فقراي کشورهاي ديگر هم به ذهن‌شان رسيد اما نتوانستند آن را اثبات کنند.

پس از چند روز بزرگان شهر که اتفاقا شهروند عادي هم بودند دور يکديگر جمع شدند تا چاره‌اي بينديشند. چون پس از انتشار اين خبر و اين حادثه تلخ، هر روز يا يک مسئول استعفا مي‌داد يا خودش را گم و گور کرده و سر به بيابان مي‌گذاشت يا مثل سامورايي‌ها شمشير داخل شکمش فرو مي‌کرد و باعث مي‌شد که با ادامه اين وضع، مسئولي ديگر در اين کشور باقي نماند.

باري دوستان! بزرگان شهر دور هم جمع شدند تا فکر‌ چاره کنند.بزرگ اول گفت: «به نظر من نبايد اجازه بدهيم که يک اتفاق باعث شود غرور مسئولان پاکدست و خدوم ما لکه‌دار شود»، بزرگ دوم نظري نداشت، بزرگ سوم گفت: «اين اتفاق‌ها در تمام کشورهاي دنيا رايج است! اما ما آمادگي ‌مقابله با چنين بحران‌هايي را نداريم»، بزرگ دوم باز هم نظر خاصي نداشت، بزرگ چهارم گفت: «من يک پيشنهاد به ذهنم رسيده است! بياييم اين عدد را تقسيم بر جمعيت کشور کرده و هر شهروند يک مبلغي بدهد تا اين پنج ميليارد جور شود و در يک عمليات سر جايش گذاشته شود!» بزرگ دوم باز هم نظري نداشت اما در نهايت ايده را به نام خودش ثبت کرد و ارائه داد و لقب ناجي کشور را به خودش اختصاص داد.

مردم هم چون عاشق مسئولان بودند و دل‌شان با آنها صاف بود و هرگز زحمات و خدمات آنها را فراموش نمي‌کردند، با تلاشي مثال‌زدني و وصف‌ناشدني بدون اينکه مسئولان بفهمند، به کمک يک مسئول سابق که راه‌ و چاه رسيدن به صندوق‌هاي مالي را بلد بود، پنج ميليارد دلار ارز دولتي را سرجايش گذاشتند.

فردا صبح مسئول ديگري آمد خبر استعفايش را اعلام کند، حضار به او گفتند: «شما مطمئني صندوق‌رو درست گشتي؟» مسئول سرش را به نشانه تاييد تکان داد، حضار گفتند: «حالا يه‌بار ديگه بگرد شايد پيدا شد!» مسئول که مطمئن بود پولي در صندوق نيست با ديدن پنج ميليارد دلار شروع به خنديدن و فرياد زدن کرد، مردم هم با بغض اين صحنه را ديدند و مثل فيلم‌هاي هندي يکديگر را بغل کردند و گريستند.

قصه‌ ما به سر رسيد، کلاغ با پنج هزار ميليارد ارز دولتي مثل بنز به ويلايش رسيد!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی