بستن

ایل‌و‌تبار ویروس‌ها

ایل‌و‌تبار 
ویروس‌ها
زینب یونسی مترجم زبان روسی

گروه ادبيات و کتاب: اين روزها، درگوشه‌وکنار جهان، يک نام بيشتر از همه‌ نام‌ها شنيده و خوانده مي‌شود، و آن «کرونا» است: ويروسي که حالا از دنياي زيست آدم‌ها به دنياي ادبيات وارد شده. يکي از داستان‌هايي که در اينباره نوشته شده، داستان کوتاه «ايل‌وتبار ويروس‌ها» نوشته ويکتور ارافيف (1947-مسکو) نويسنده برجسته روس است که نويسنده آن را در اختيار روزنامه و مترجم قرار داده. نام ويکتور ارافيف براي خواننده فارسي‌زبان با رمان «استالين خوب» در اواخر دهه هشتاد سر زبان‌ها افتاد. ارافيف در اين رمان که در سال 2004 منتشر شد، در قالب روايت سرنوشت پدر ديپلماتش، که در کرملين نزد استالين و ويچسلاو مولوتوف، وزير امور خارجه اتحاد جماهير شوروي خدمت کرده، به زندگي شخصي خود اشاره مي‌کند و دوره‌اي طولاني از تاريخ سرزمينش را بازگو مي‌کند. ارافيف براي رونمايي کتابش نيز به ايران سفر کرده بود. ويکتور ارافيف از منتقدان دولت روسيه و ولاديمير پوتين است که مقاله‌هاي بسياري نيز در اين زمينه منتشر کرده، از جمله مقاله «جهان روسي» که در مجله تجربه منتشر شده. ديگر اثر شاخص ارافيف رمان «زيباي روسي» است که در سال 1980 منتشر شد. اين رمان نيز توسط زينب يونسي ترجمه شده، اما هنوز امکان نشر نيافته است. آنچه مي‌خوانيد داستان کوتاه «ايل‌وتبار ويروس‌ها» نوشته ويکتور ارافيف است که در آن به ويروس کرونا از روسيه تا ايران و آمريکا و اسپانيا و ايتاليا و چين اشاره مي‌شود.

به تعداد آدم‌ها نظريه وجود دارد. به‌ويژه وقتي روشن است که چيزي روشن نيست. هرطور بود با وجود ويروس کرونا، تصميم گرفتيم همه خانواده دور هم جمع شويم، چون پدربزرگ خيلي بي‌موقع نود‌وپنج‌ساله شده بود.

اولش فکر مي‌کرديم ايوان پترويچ محض احتياط هم که شده جشن و مهماني و اين حرف‌ها را لغو مي‌کند، ولي او برعکس، اعتقاد راسخ داشت که خانواده بايد دور هم جمع شود تا همبستگي و اتحادش ‌را نشان دهد! حالا که پدربزرگ اين تصميم را گرفته بود، هيچ‌کس حاضر نبود خطر کند و به همبستگي نه بگويد. آخر هرچه باشد پدربزرگ ما اعتبار مطلق دارد؛ البته به‌ معناي خوب کلمه. او آنقدر در زندگي‌اش چيزهاي وحشتناک ديده، که به جايي برنمي‌خورد اگر در اين زمانه عسرت حرفش را گوش کنيم.

در خانه پدربزرگ جمع شديم. خاله زينا با رفتاري نمايشي، ماسک‌زده و دسته‌گل‌به‌دست وارد شد؛ گل‌هاي رُز کوچک. شوهرش ويتالي هم با اداواطوار دو بطري نوشيدني تقديم کرد، با اينکه خودش اصلا اهل نوشيدن نيست.

خواهرم آلونا با بچه‌هايش ساشا و پاشا آمد. همه باهم سرش داد زدند: «آخه چه لزومي داشت بچه‌ها رو به خطر بندازي؟!»

واسيلي، يکي از بستگان اهل تولا هم آمد. آخر او آدم کله‌خري است و هيچ‌وقت از هيچ‌چيز نمي‌ترسد. ولي به‌هرحال ما تصميم گرفتيم از او فاصله بگيريم و با او دست ندهيم. خدا مي‌داند وضعيت در شهرهاي ديگر چطور است و مهم‌تر از آن، مسافرت با اتوبوس‌برقي خطرناک است يا نه.

زنم مارينا بين همه قرص سرماخوردگي پخش کرد و گفت: «محض احتياط». از ته دل همه ترديد داشتند، ولي مشت‌مشت مي‌گرفتند و مي‌گفتند: « فايده‌اي که نداره!»

خواهرزنم کاتيا با گربه موحنايي‌اش آمد و البته آب مقدس هم آورد. همگي داد زدند: «تو اين گيري‌ويري گربه‌آوردنت چيه!» ولي هيچ‌کس آب مقدس را رد نکرد.

نشستيم دور ميز. بحث داغ روز اين بود: چطور زندگي کنيم و چه‌کار کنيم؟

صرف‌نظر از ويروس کرونا، اشتهاي همه خوب بود. هرچه روي ميز بود درو مي‌کردند، سالادها، شوري‌ها، شاه‌ماهي با سيب‌زميني، ژله‌گوشت، ژامبون و همانطور يکي‌يکي به سلامتي پدربزرگ ايوان پترويچ جمله‌هاي زيبا مي‌گفتند. ديگر همگي به‌کُل کرونا را فراموش کرده بودند که پدربزرگ باز به ياد همه انداخت.

استکان به ‌دست بلند شد و گفت که در مقايسه با جنگ‌هايي که تجربه کرده، اين ويروس کرونا «ناچيز» است و ما حتما پيروزيم. و براي اينکه پيروز شويم بايد به پيروزي ايمان داشته باشيم و بايد کاملا دست‌ها را بشوييم و کاملا خودمان را باور داشته باشيم.

آنقدر خوشم آمد که زير‌لبي تکرار کردم: «کاملا خودمان را باور داشته باشيم.»

فاميل تولايي‌مان سررشته سخن را به دست گرفت و گفت که اولش خيال مي‌‌کرده حتما کار کار آمريکايي‌ها است تا جهان را تسخير کنند، ولي حالا بيشتر خفاش‌ها را مقصر مي‌داند.

کاتيا مخالف بود. گفت که اين کار خفاش نيست، بلکه عقوبت الهي‌ است.

هنوز حرف پدربزرگ تمام نشده، همهمه بالا گرفت. معلوم شد هر کسي خداي خودش را دارد و نگاه خودش را به آمريکايي‌ها و خفاش‌ها و اين چيزي که به آن «کک» مي‌گفتند.

آخرش زنم مارينا همه را به همبستگي دوباره دعوت کرد: «اين مهم نيست کي به خدا اعتقاد داره، کي نداره، کي با دولت خوبه، کي ازش متنفره، کي کهنه‌سربازه و کي فقط يه دوست عزيز اهل تولاست. درک کنيد! تا وقتي دوران بهتري نرسيده، بايد از مجادله دست برداريم! الان بايد درون خودمون موقعيت جنگي اعلام کنيم و هر دستوري که مقامات شهري مي‌دن اجرا کنيم. مثلا من يکي، مثل همه‌شما سرمايه‌دارها رو دوست ندارم، ولي طبيعتا آدم منعطفي‌ام. الان حاضرم حتي با اروپا هم صلح کنم. به‌نظرم پدربزرگ اشتباه مي‌کنه. ويروس کرونا چيز «ناچيز»ي نيست، دشمن خطرناکيه، خيلي حيله‌گره و براي بعضي‌ها کشنده‌ست. من از اتفاقي که توي ايتاليا و اسپانيا افتاده وحشت کردم... »

نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و رو به زنم فرياد زدم: «عاششقتتم!»

خاله نورا پاکوبان و با سروصداي زياد وارد اتاق شد. او نظافتچي يک اداره دولتي‌ است؛ بالاترين اداره ‌دولتي. به همين خاطر هم نتوانسته بود سر وقت بيايد و گفت که کار پيش آمده و گير افتاده.

خاله نورا خروچ خروچ با اشتها کلم‌شور زد و زودي بنا کرد به افشاي حرف‌هاي مگو «اون بالاها مي‌گن که ويروسو تو لابراتوار ساختن... باورتون نمي‌شه بگم کيا... لهستاني‌ها!»

واسيلي گفته ‌نظافتچي را تاييد کرد: «دقيقا! لهستاني‌ها با همدستي همين خائن‌هاي هم‌وطن مسکويي اين گندو به‌بار آوردن.»

در همين وقت ساشا و پاشا، اين جوانان عشق اينترنت داخل شدند و با صداي زنگ‌دار فرياد زدند: «بدبختاي استاليني، اين چيزا چيه مي‌گين، همون بهتر برگردين به خفاشا!»

البته ما به خفاش‌ها برنگشتيم، در عوض همه باهم آواز خوانديم. يادم نمي‌آيد کدام ترانه بود، اما بعدش اولين نمايش همبستگي‌مان را اجرا کرديم: همگي دست‌به‌دست هم داديم تا گربه‌ حنايي را که از آواز ما فرار کرده و جايي پنهان شده بود، پيدا کنيم.

ناگهان خاله نورا درآمد که: «اگه همه بميريم چي‌؟»

ما مهربانانه برايش دست تکان داديم. «اين چه حرفيه...»

پدربزرگ ديدار خانوادگي را جمع‌و‌جور کرد و حرف آخر را زد و اعلام کرد که خيال دارد صد سال زندگي کند و اين معنايش اين است که او اين کروناي منحوس و کل خانواده ويروسي‌اش را پشت سر مي‌گذارد و آماده است تا همه ايل‌و‌تبار ويروس‌ها را يکي پس از ديگري از دم تيغ تيزش بگذراند و سر همه‌شان را بزند... و بزند... و بزند.

ما همه همان‌طور که ايستاده بوديم برايش کف زديم و زن‌هايمان حتي به گريه هم افتادند. من به نوبه خودم براي ايوان پترويچ خوشحال شدم. مرحبا به او! با اين تيغ تيزي که دارد مي‌تواند هميشه خوشبين باشد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی