بستن

شــعــر3

شــعــر3

يک غزل از: محمدعلي بهمني

سوال مي‌کنم از جاده‌هاي پشت ‌سرم

که‌: تا کدام کجا دوري از تو‌ را ببرم؟

خودت ‌بگو که‌ به ‌بال‌و‌پرم توان شده‌اي

کجاست خط به‌ پايان‌رسيدن‌ سفرم؟

چه‌ حيرت‌ است؟ که‌ حس‌ مي‌کنم جوان‌ترم ‌و

شناسنامه نشان مي‌دهد که پيرترم

دليل‌من! به ‌دليلي- نمک‌ دوباره بپاش

به‌ زخم‌زخم حسودان گنگِ دورو‌‌برم

دوبيتي ‌و غزل ‌و قطعه ‌‌و قصيده که ‌نه!

شده‌ است ‌مثنوي ‌غربت آخرين سفرم

صدام ‌کن که ‌به ‌آني سفر تمام شود

و... بشنوي: که تو را در‌ «هميشه» منتظرم...

سه شعر از: عليرضا آبيز

1

در برابرم اين ديوار است

با آجر قرمز و بندکشي سيماني

که نمي‌گذارد کوچه را ببينم

صداي بازي کودکان را گاهي مي‌شنوم

در ساعات خلوت بعدازظهر

و مي‌توانم حدس بزنم چه فصلي از سال است

زمستان‌ها هوس فرني داغ مي‌کنم

تابستان شربت آب‌ليمو مي‌خواهم

پاييز هوا سرد مي‌شود

بوي جنگل به مشام مي‌آيد

در بهار مي‌خواهم به صحرا بروم گريه کنم.

2

از تو همين عکس برايم مانده

دست راست به بناگوش

اُريب مي‌نگري به آسمان

گيسوي بلوطي‌ات حمايل شانه چپ

گوشواري لاژورد چون دکمه‌اي کوچک بر گوش داري

لبانت به لبخندي گشاده است

لختي از دندان‌هاي سفيدت پيداست

کت مشکي بر تن داري

بلوز مشکي بر تن داري

ماه من!

سوگ من فقط برازنده توست!

3

دستگيره خطر قرمزرنگ است

خطر قرمزرنگ است

خوني که در رگ مي‌دود

قرمزرنگ است

کاغذهاي رنگي کوچک

در حياط کليسا پراکنده است

در جام‌هاي شراب قطراتي باقي است

يک شعر از: محمدصادق رئيسي

به خيال خودم برگشته بودم

برگشته بودم به خيال خودم

خانه همان خانه

آشپزخانه

چاقو، چنگال و

اشياي تيز بُرنده

سايه­هاي گم­شده لاي کتاب­ها- ورق­پاره­ها

همه را از ياد برده بودم.

عکس آويخته روي رف

لکه بدبوي روي ديوار

-به گمان خون دلمه­بسته مگس مرده-

جيغ‌وداد - جيغ‌وداد

شيون و شيهه

اسب

اسب سفيد بادپا، باربر

در سرزمين بي­آب و علف، خشک

بخت، بخت­برگشته

بخت بد سال نو

خرمن

خرمن بي­حاصل

ترديد، دلهره و دلتنگي

من مسافر کوچک اين راه درازم

پاي­آبله

نفس­ها حبس

چشم­ها بسته

دست­ها اما گشوده به چهار سو

از نردبان مي­زنم بالا

ستاره­اي فراز سرم

خيال خوش کودکي بي­دايه

در اعماق.

نه من به خانه مي­رسم بادپاي

نه اين مگس مرده روي خشت

نخستين برف دي­ماه که بگريد

من زاده مي­شوم

در خون.

دو شعر از: عاليا ميرچي

1

از اين شاخه‌ها شكسته‌تر

شانه‌هاي زمستاني است

كه زير تنهايي خزيده است

و نيش عقربش

از زبان عقربه‌ها، ترجمان قرن‌هاست.

ورق بزن!

از اين تقويم پيرترپروانه‌اي ساقط،

از تب‌وتاب تابستان است...

من موج نفس‌هاي تو را

بر بخار شيشه‌ها به رعشه افتاده‌ام

و سيل «ما»

سكوت عابران را شسته است

از من اين خيابان تا انتهاي ماست!

سايه ما پيش‌تر،

به فصل‌هاي بعدي سالنامه سفر كرده است

حالا چه مي‌گويي؟

يعني آفتاب دروغ مي‌گويد؟

2

كاسه بدرقه خالي است

نمي‌گذرد آب از ابر آفتاب

گريه پشت پلك‌هاي آينه خشكيده است

پژخاك خاطره

روي زانوهاي زني بي‌لالايي به خواب مي‌رود

مانده است نيم شب از شب

مانده است

تكه مينو

زير پاشنه‌هاي مادرم

فاصله را كه مي‌دويد...

نمي‌گذرد اين بي‌خانه از خط استوا

كه سوا كرد ستاره را

از سرگيجه ماه

و نشست زير پاي پروين

كه جدايي سرآغاز تابيدن است

پروانگي

اين‌گونه ساكن شد

ما اين‌گونه من شد

من در منشور شهوت شد هزار

و از هزار

يكي چشم‌هاي ديگري را

اعتنا نكرد

كاسه‌ها خالي شدند

ماه شد سيب سنگي روي رف

ستاره رفت سينما

زمين لاغر شد و كمربندش افتاد

ما اما نزديك‌تر نشديم

زمان در صدبرگ يك آلبوم شمرده شد

نزديك‌تر نشديم

شيشه‌ها و جيوه‌ها فروريختند

ما

اما

نزديك‌تر نشديم

ما شديم من

من شد همين زن

كه نشسته روي زمين و پرويزن بر دامن

خاك بي‌طلا را شماتت مي‌كند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی