رمان طنز آليسون لوري در سال 1984 منتشر شد. بازخواني اين رمان پس از چهار دهه بيانگر اين است که تجربه آمريکاييهاي خارج از کشور تغيير زيادي نکرده است. داستان مهاجرت اساسا در مورد هويت و راهي است که يک مکان ميتواند خودشناسي فرد را شکل دهد. رواي داستان «وقتي که نسبتا جوان بوديم» نوشته ميويس گالنت ميگويد: « فکر ميکردم که اگر خود را در مقابل اين پيشينهاي قرار دهم که نتوانم با آن ادغام شوم، احتمالا با برخي از نشانههاي آن مواجه ميشدم.» ميتوان گفت که جمله «هرچه از خانه دورتر باشيد، راحتتر ميتوانيد به خودشناسي برسيد.» با انگيزه مهاجري که دنبال دليلي براي ترک کشورش است جور درميآيد. دو شخصيت اصلي آمريکايي رمان «روابط خارجي» را در نظر بگيريد: ويرجينيا ماينر 54 ساله، استاد رسمي ادبيات کودک، و فرد ترنر، همکار جوانترش، در گروه زبان انگليسي کالج خيالي کورينس (که به وضوح از دانشگاه کرنل الگوبرداري شده) که براي مرخصي به لندن رفته است. ويني ماينر زني کوتاه قد، ساده و مجرد است. از آن دست افرادي که چندان مورد توجه قرار نمي گيرند. او اغلب تصور ميکند که سگي سفيد به نام فيدو او را دنبال ميکند که نشاندهنده احساس ترحم وي نسبت به خود است. او در سفرهاي خارجي قبلي خود موفق ميشد اين سگ تسخيرشده را رها کند، اما به محض اينکه سوار بر هواپيماي به مقصد لندن، شهري که قرار است در آن به مدت شش ماه روي اشعار کودکانه بريتانيايي تحقيق کند، ميشود، فيدو در کنارش است. ويني غمگين است؛ چراکه به تازگي مقالهاي در مجله آتلانتيک خوانده که کار او را رد مي کند، و بهعنوان زني مجرد که هنوز زندگي شخصياش به کمال نرسيده، حرفهاش همهچيز اوست. کتابهايي از او که با نام بدون جنسيت «وي. اي. ماينر» منتشر شدهاند، در انگلستان بهتر پذيرفته شدهاند، و زماني که ويني پي ميبرد که در لندن کسي مجله آتلانتيک را نميخواند، حالش بهتر ميشود: «او متوجه شد روشنفکران انگليسي ارزش و احترام چنداني براي نظر منتقدانه آمريکاييها قائل نميشوند.» ويني در اين مورد روشنفکران انگليسي را درک و به آنها احساس نزديکي ميکرد و به همين خاطر زماني که در هواپيما شخص آمريکايي کنارش اشتباها تصور کرد که او انگليسي است، حس غرور ويني را دربرگرفت: «با وجود اينکه به نظر ميرسيد مرد بيسواد باشد، اما ظاهرا چندان هم اشتباه نميکرد، دوستان انگليسياش نيز گاهي اظهار ميکنند که او شباهت زيادي به آمريکاييها ندارد... ويني اغلب به اين فکر ميکرد که اين امر با وجود بهدنيا آمدن و بزرگشدنش در جايي که آن را ايالات متحده مينامند، غيرعادي است؛ چراکه او هم از لحاظ روانشناسي و هم از لحاظ فکري انگليسي است. ويني که از دوران کودکي طرفدار انگليس بود، سفرش به انگلستان را بيشتر از تدريس به منزله يک مرخصي ميبيند. اين سفر گريز و استراحتي از خودِ رقتانگيزش در ايالات متحده است. هرچه از خانه دورتر باشيد، راحتتر ميتوانيد به خودشناسي برسيد. از سوي ديگر، لندن براي فرد ترنر پيش از هرچيز «شهري عاري از زرقوبرق، بيروح و ناخوشايند» است. فرد به تازگي از همسرش «رو» که در ايالات متحده است، دل کنده و تنها و سردرگم است. او آرزو ميکند تا تجربهاي اصيل از انگلستان کسب کند و عدمموفقيتش را به «سرگشتگي گردشگران» نسبت ميدهد. مشکل اصلي اين است که او فکر مي-کند بازديدکنندگان يک کشور خارجي تنها اجازه استفاده کامل از دو حس از حواس پنجگانه خود را دارند. بينايي مجاز است در نتيجه عبارت بازديد از اماکن ديدني نيز مجاز است. استفاده از حس چشايي نيز تشويق ميشود و حتي اهميتي عجيب و تقريبا جنسي نيز به خود ميگيرد. مصرف غذاها و نوشيدنيهاي بومي به يک رويداد بسيار پربار تبديل ميشود، و گواهي بر بودن شخص در آنجاست. اما حس شنوايي به صورت کامل مسدود ميشود. حتي در انگليس نيز لهجه، آهنگ صدا و کلمات اغلب ناآشنا هستند، گردشگران بسياري از صداهايي را که ميشنود نميفهمند، و اغلب با کارمندان صحبت ميکنند. حس بويايي همچنان به عملکرد خود ادامه ميدهد، اما اين احتمال وجود دارد که توسط خيلي از بوهاي ديگر دچار اختلال يا انزجار شود. مهمتر از همه، حس لامسه مختل ميشود؛ تقريبا همهچيز و همهکس چه آشکار و چه در خفا به آن پيام ميدهند که چيزي را لمس نکند. هنگامي که فِرد، رُزماري ردلي فريبنده را در مهمانياي در آپارتمان ويني ملاقات ميکند، نگرشش تغيير ميکند. او برخلاف همسر آمريکايي سابقش که شلخته و جلف و درواقع نچسب بود، زيبا و دلرباست. درحاليکه فِرد به همراه رُزماري در حال گشتوگذار در لندن است، ويني درگير رابطهاي عاشقانه با چاک ممپسون، مرد اکلاهامايي که در ابتدا فرض کرده بود فردي روستايي است، ميشود. ويني، چاک را يک آمريکايي کامل ميبيند: فردي بيهنر و بيفرهنگ با چکمههاي کابوي که به همراه تور به مسافرت آمده بود. گرچه چاک شخص فرهيختهاي نيست، اما مهربان است، بدين نحو درحاليکه فِرد بهواسطه ارتباط با رُزماري علاقهاش به انگليس بيشتر ميشود، ويني تازه مجذوب آمريکا ميشود. آنطور که جان فاولز نويسنده برجسته آمريکايي ميگويد: «من اطمينان دارم که رمان آليسون لوري دوام و مانگاري بيشتري از بسياري از نامهايي که امروزه به سر زبانها افتادهاند، خواهد داشت. «روابط خارجي» همرده آثار هنري جيمز و اديت وارتون است.» تنش ميان آمريکاييهاي بيتجربه و اروپاييهاي خبره در «روابط خارجي» به راستي که رمانهاي هنري جيمز را به ياد ميآورد و آليسون لوري با ارجاعات مستقيم فِرد به آثار وي مستقيما اثر خود را همراستا با هنري جيمز قرار ميدهد: فِرد فکر ميکند باز هم جيمز؛ عبارتي جيمزيايي، وضعيتي جيمزيايي. اما در رمانها رازها و رسواييهاي زندگي اعياني زيباتر به نمايش درميآيد؛ مردم بهتر رفتار ميکنند. شايد به اين دليل است که آنها متعلق به يک قرن پيش بود؛ يا شايد ظرافت نثر جيمز منجر به مبهمشدن متني ناپخته ميشود. چراکه آيا رُزماري زيبا، ظريف، دلنشين، تحريکآميز نيز همانند قهرمان کلاسيک هنري جيمز نيست؟ آيا اين دليلِ بودن فِرد در اينجا نيست؟ قهرمان جوان اصيل آمريکايي که يحتمل خود جيمز وي را به ميدان آورده است. فِرد براي دومينبار در آن روز دچار حس متزلزلي ميشود که گويي وارد يک رمان شده، و براي بار ديگر اين موضوع گيجکننده و بهوجدآورنده است. ويني نيز خود را چون شخصيتي در يک کتاب ميبيند، هرچند اين کتابي براي کودکان است: ويني به مدت 25 سال به اين مکان درونذهني ميرفت که به آرامي و با عشق از کتابهاي مورد علاقهاش، از کتابهاي بيترکس پاتر گرفته تا آنتوني پاول، شکل گرفته بود. هنگامي که او درنهايت اين مکان را مشاهده کرد، احساسي همچون کودکان کتاب «جعبه شادي» اثر جان ميسفيلد داشت که پي بردند ميتوانند وارد تصاوير روي ديوار اتاقنشيمن شوند. چشمانداز تصور دروني ويني به قالبي حقيقي و سهبُعدي مبدل شده بود. ويني به معناي واقعي کلمه ميتوانست در کشور ساخته ذهنش راه برود. از همان ابتدا انگليس براي او دوستداشتني و آشنا بهنظر ميرسيد؛ بهخصوص شهر لندن که ديدن آن تا حد زيادي همانند تجربه يک دژاوو بود.
ويني از اينکه به عقايد رمانتيک خود در مورد انگليس خاتمه دهد متنفر است. فرضيه تحقيق وي اين است که اشعار کودکانه انگليسي ادبيتر از اشعار ناپخته آمريکايي هستند، اما در يکي از خاطرهانگيزترين صحنههاي رمان، هنگامي که او از دبستاني در کمدن تاون ديدن ميکند، با اشعار قافيهداري مواجه ميشود که بسيار رکيکتر از اشعاري هستند که او تابهحال در آمريکا شنيده است. او بهجاي اعتراف به اينکه انگلستان همواره همانند تصوراتش کشوري فرهيخته نيست، مدرسه را ترک ميکند و تصميم ميگيرد که هرآنچه را شنيده فراموش کند. ويني و فِرد اساتيد زبان انگليسي هستند، بنابراين عجيب نيست که دنيا را از دريچه ادبيات ببينند، اما گرايش آنها به روياپردازي درباره محيط اطرافشان نشانگر ناتواني آنها از درک انگليس وراي محيط جغرافيايياش است. لندن براي هيچيک از آنها مکاني کاملا واقعي نيست و گمان ميرود که از نظر آليسون لوري لندن وجود حقيقي ندارد. رمان آليسون لوري ممکن است برخي مضامين مشترک با رمانهاي هنري جيمز داشته باشد، اما بسياري از صحنههاي آن با آثار اسکار وايلد نيز مشابه هستند. از آنجا که کتاب لوري مربوط به نقشي است که افراد بازي ميکنند، هنرپيشهبودن رُزماري در اينجا بيمورد است. سرانجام فِرد و وينيِ هردو با سرخوردگي به شمال ايالت نيويورک و ماجراهاي کوچک محيط دانشگاهي برخواهند گشت. در پايان، لندن چيزي به جز مرحلهاي ديگر از زندگي نيست.