چندي پيش در يادداشتي نوشتم که متاسفانه دچار «کوري سفيد» شدهايم اما داستان کوري سفيد چيست؟ ساراماگو، نويسنده پرتغالي در کتابي با عنوان «کوري» با لحني هولناک به رعايت نکردن حقوق ديگران اشاره ميکند. داستاني که از يک چهارراه آغاز ميشود و شهري را دچار يک کوري سفيد ميکند. کساني که دچار کوري سفيد شدند، تلاش ميکنند خود را زنده نگه دارند؛ حتي اگر اين زنده ماندن به مرگ ديگران ختم شود. همه ميخواهند خود را نجات دهند و کسي به فکر ديگران نيست. تنها يک نفر در اين شهر کورها بيناست که در واقع وجدان بيدار اين جامعه است، ايدهآل درون هر انسان. دردآور است که کشور درگير کرونا است و برخي به فکر جيب خود هستند و ميخواهند از درد مردم براي خود برج و بارو بسازند. دردآور است که برخي وقتي ميبينند مردم در به در بهدنبال ماسک ميگردند، به فکر ايجاد بازار سياه ماسک ميافتند. احتکار ميکنند. يک ماسک ساده را به قيمت خون پدرشان ميفروشند. دردآور است که مايع ضدعفونيکننده که کمک ميکند مردم دچار کرونا نشوند، ناياب ميشود و يا برخي آن را به قيمت طلا ميفروشند. دردآور است که برخي در اين کشور نان خود را در خون مردم ميزنند و ميخورند. دستها را به هم ميمالند و ذوق ميکنند که حساب بانکيشان پر از پول شده است. اصلا براي آنها مهم نيست که جامعه نگران يک بيماري مهلک است. بيماري که جان آدمها را ميگيرد. در شهر ووهان چين مردمي که در خانههايشان حبس شدهاند شب هنگام روي بالکن ميآيند و يکديگر را خطاب قرار ميدهند: jiayou يعني روغنش را زياد کن. در زبان محلي آنها يعني اميد داشته باش، يعني قوي باش يعني نوعي دلگرمي دادن. متاسفانه در کشور ما برخي ميگويند روغنش را زياد کن اما براي اينکه نان خود را در روغن بزنند. بله، ما هم دچار کوري سفيد شدهايم. رفتاري که امروز در جامعه ايران شاهد آن هستيم کم از کوران کتاب ساراماگو ندارد. در زمان جنگ هم بودند عدهاي که از وضعيت قرمز آن روزها به آلاف و الوف رسيدند، اما بسياري از مردم هواي هم را داشتند. خيليها دم به دم هم ميدادند تا از پس از مشکلات زمان جنگ درآيند. الان اما همدلي و هم زباني کمرنگ تر شده است. بخشي از مردم در زمانه کرونا بهدنبال انبار کردن ماسک و ضدعفوني هستند. همسر به شوهرش ميگويد برو بازهم بخر مبادا که کم بيايد. بدون اينکه فکر کند شايد همسايهاي که ديوار به ديوار او است با هزار مشکل زندگي ميکند و توان خريد را ندارد. در اين چند روز معلوم شد که در کرونا هم مردود شديم. درست مثل آن روزها که پوشک يا نوار بهداشتي گران شده بود. مثل آن روزهايي که قيمت دلار سر به آسمان ميساييد. ويروس اصلي که ما را دچار خود کرده است«پول» است. درمان هم ندارد. وقتي خدا ميشود پول، ديگر کاري نميشود کرد. جامعه ما به وضعيت بحران رسيده است. اگر پول داشته باشي ميتوان زندگي کني و بحرانها را پشت سر بگذاري و اگر نه، هرچقدر هم انسان خوبي باشي باز زندگيات ميلنگد و نميتواني چرخ آن را بچرخاني. بيرحم شدن و تنها به فکر خودبودن تبديل به يک عادت شده است. ترک عادت هم که ميدانيد سخت است. احتياج به تخت و طناب دارد. احتياج به سالها فرهنگسازي. حال جامعه ما خراب است اما نه آنقدر که نشود جلوي آن را گرفت فقط کافي است در خلوت خود با وجدانمان خلوت کنيم تا او ميان ما و ما قضاوت کند. حال ما خوب ميشود اگر انصاف دوباره سکه رايج کشور شود.