آقاي صالحي بافقي، شما هم در شعر هم در داستان، در هر دو حوزه، دو کتاب منتشر کردهايد.. اول از شعر شروع کنيم که شروع حرفهاي شما هم با شعر بوده است. «گاهي من را به نام کوچکم بخوان» در سال 84 منتشر شد و نامزد جايزه گام اول هم شد و پس از آن نسخه فارسي و انگليسي «زيستن در دامنه کوه آتشفشان» در خارج از ايران. مجموعه «من يک دوزيستم» هم در سال 93. در اين يک دهه، شما بهعنوان شاعري شناخته ميشويد با شعرهايي اجتماعي و عاشقانه، البته بايد به عنصر طبيعت در عنوان و متن کتابهاي شعرتان و بعدها آثار داستانيتان هم اشاره کرد. اول بهعنوان شاعر، بهنظر ميآيد که طبيعت نقش پررنگي در شخصت ادبي و زندگي شما دارد، اما با مهندسي پتروشيمي شما چندان سازگار نيست انگار؟
واقعيت اين است که نميدانم اگر بهجاي مهندسي پتروشيمي، يک رشته مرتبط با ادبيات که مورد علاقهام بود خوانده بودم، چقدر روي نوشتنم تاثير ميگذاشت. بعد از بيستسال کارکردن در رشته مرتبط با مهندسي، هنوز هم بايد بگويم مهندسي شغل دوم من است و کسبوکار اصليام، ادبيات است. مهندسي، صرفا دغدغه نان و آبم را جواب ميدهد و نوشتن، خودِ خودم را سيراب ميکند. طبيعي است که اگر نوشتن، همه نيازهاي مادي و معنويام را برآورده ميکرد، يک ثانيه هم شغل مهندسيام را ادامه نميدادم. اين زندگي دوگانه سخت است. در طول اين سالها، هيچوقت حتي در بدترين موقعيتهاي جغرافيايي و سختترين شرايط کاريام در صنعت پتروشيمي و پالايشگاهي، از شعر و داستان جدا نشدم و اين سرسختيام براي اين کار حالا توي چهلوچهارسالگي دارد بالاخره يک ميوههايي ميدهد. با اينهمه فکر ميکنم به واسطه شغلم، اگر در موقعيتهاي مختلف، در جاهاي مختلف با آدمهاي متفاوت سروکار نداشتم، الان از شعر و داستانهايم هم شايد خبري نبود. چيزي که بهتر است از آن به نام تجربه زيستي اسم ببرم. همه اين تجربهها رسوب کرده بودند در جايي توي ذهنم و حالا کمکم ميکنند بنويسم. و البته هر جايي بودهام سعي کردهام شکارچي اتفاقات و موقعيتها باشم. به آدمها خوب نگاه کنم. فکرها و دغدغههايشان را ببينم و بخوانم. خوب و بد زندگيشان را حس کنم. شهرها، آدمها، جغرافيا و فضاي زيستي اطرافم را درک کنم و نسبت خودم را در ارتباط با همه محيط اطرافم پيدا کنم. از سردي و گرمي محيط گرفته تا بو و عطر و طعم و نور. سعي کردهام از همزيستي آدمها و حيوانات و گياهان باهم و با طبيعت چيزي ياد بگيرم. فکر ميکنم علاقه به ديدن جزييات اتفاقات و جهان و آدمها، به علم مهندسي شيمي و پتروشيمي و ساختار و پيوند مولکولها و اتمها و واکنشها ربط داشته باشد.
نوشتن داستان هم به موازات شعر، در تمام اين يک دهه با شما بوده؟
يكي از اصليترين انگيزههايي كه براي نوشتن داستان هميشه داشتم، اين بود كه چيزهاي زيادي وجود داشت كه نميشد در شعر گفت. توي شعر شکل و ريختشان را از دست ميدادند و چيزي نميشدند که ميخواستم. چيزهايي كه واقعيتر از شعر بودند. چيزهايي که نياز روايتهاي داستاني داشتند؛ چيزهايي كه بايد قصه ميشدند و شعرهاي كوتاهم پاسخگو نبودند. در همه اين سالها فقط ميدانستم ايدههايي دارم که بايد روزي بهصورت داستان بنويسمشان. اولين تجربه داستان كوتاهم برميگردد به داستان «درستكارترين قاتل دنيا» حدود سال هفتادوچهار توي دانشگاه، كه بعدها يكي از همكلاسيهايم آن را تبديل کرد به يك نمايش با همين اسم و جايزههايي هم گرفت و يك داستان ديگرم سالها پيش با نام «انحناي نرم آرامش» در مجله «عصر پنجشنبه» به سردبيري شهريار مندنيپور منتشر شد. اگر چه در يك دوره كارگاه رمان حسين سناپور شركت كردم، ولي طي ده دوازده سال اخير صرفا مشغول خواندن و ايدهپردازي بودم تا فرصتي براي نوشتن داستان پيدا كنم و تمركز زيادم روي شعر، باعث شد كمتر سمت داستاننويسي بروم. فرصت نوشتن داستان از سال 95 با حضور در كارگاه داستاننويسي مهدي ربّي ايجاد شد.
هردو مجموعهداستان شما در فاصله زماني کمي، يعني هردو در سال 98 منتشر شد. چه چيزي باعث شد که اين دو کتاب در يک سال منتشر شود؟
تعداد داستانهايي که ارائه کردم براي بررسي نشر مرکز، حدود بيست داستان بود. چندتايي از داستانها حذف شد و حدود پانزده داستان که همگنتر و يکدستتر و داراي يکسطح بودند، مورد تاييد قرار گرفت، ولي انتشار همه آنها در يک مجموعهداستان، حجم کتاب را زياد ميکرد. به پيشنهاد انتشارات، قرار شد داستانها در دو کتاب با فاصله زماني چندماهه منتشر بشوند.
در هردو کتاب شما داستانها قصهمحور هستند. ريشه اين قصهگويي از کجاست؟
بايد اعتراف کنم که تا قصهاي براي گفتن نداشته باشم چيزي نمينويسم. وقتي ميگويم قصه يعني نماي کلي شروع و ميانه و پايان قصه، بهصورت شفاف براي خودم مشخص باشد و البته حس کنم ارزش گفتن براي ديگران را دارد. گاهي اين داستانها از اطراف و محيط و اتفاقات وام گرفته ميشوند و گاهي صرفا يک ايده يا موضوع توي ذهن است که بايد قصهاش را خودم ببافم. برايم راضيکننده نيست که در يک مثلا داستان، صرفا يک موقعيت را تشريح کنم يا اتفاقي را گزارش بدهم يا فقط يک حس را توصيف کنم و مخاطب را بين زمين و آسمان رها کنم. قصه و ايده آن برايم مهمتريناند و البته وجوه مختلفي که براي مخاطب قابل کشف باشند. در کارگاههاي داستان با سبک ايدهمحور اکثر داستانهاي نويسندگان آمريکاي شمالي و بعضي نويسندگان ديگر جهان آشنا شدم، و دريافتم که اينطورنوشتن، همان چيزي است که دوست دارم. اصول اوليهاي در اين كارگاهها ياد گرفتم كه از سبك عمومي داستانهاي كوتاه آمريكاي شمالي وام گرفته شده بود. اصولي كه با سليقه نوشتن من همخواني داشت. اين اصول اينها هستند که اولا قصهاي داشته باشم که حامل ايده باشد و شخصيتها و اتفاقها را با منطق مشخصي توي داستان بهصورت شبکهاي متصل بههم پياده كنم. اينها باعث شده كه عليرغم برشهاي زماني و مكاني كه در داستان كوتاه كار آساني نيست، داستانها از نفس نيفتند و خط قصه و ايده گم نشود و مخاطب را سرگردان رها نكنم و حتي بيشتر همراهش كنم.
در داستانهاي کتاب اولتان، مانند «چيدن يال اسب وحشي»، «با سگها رفيق شو»، «هاتداگ»، «صداي آهن روي آهن»، حيوانات نقش پررنگي در داستانها دارند. همانطور که پيشتر اشاره کردم، نقش طبيعت بهطور عام نقش مهمي در آثار شما دارند، و در اينجا حيوانات. اين نگرش از کجا ميآيد؟
جالب است بگويم وقتي براي مجموعهشعر «من يک دوزيستم»، دنبال اسم بودم، چون از حيوانات مختلف در شعرهاي زيادي از آن مجموعه استفاده کرده بودم، تصميم گرفتم اسم کتاب را بگذارم «باغ وحش خصوصي» ولي با نظر ناشر، اين اسم تاييد نشد. درواقع استفاده از نماد در زبان و ادبيات و عقايد همه ملتها و خصوصا ايرانيها، سابقه طولاني دارد. نمادها از تصورات و افکار و آرمان و آرزوهايي برگرفته ميشود که از ذهن انسانها نسبت به محيط و اشيا و اجزاي جهان هستي سرچشمه ميگيرد و شايد نمودي از واکنش انسان نسبت به چيزي است که به آن آگاهي ندارد. ادبيات و هنر، محل تخيل است و به همين دليل، کاربرد نماد و سمبل در آن بيشتر اتفاق ميافتد. بخش مهمي از نماد، همان تخيلات است که در شکل موجود و يا شيئي خود را نشان ميدهد. در آثار قديمي فارسي از نمادهاي اشياء، گياهان و حيوانات بسيار استفاده شده است. اگر اشتباه نکنم، قديميترين حيوان ثبتشده در ادبيات فارسي، روباه است که در داستاني از زبان ماني در دوره اشکانيان يعني حدود دوهزار سال پيش، نقل ميشود. حضور حيوانات در داستانها، تازگي و تواناييهاي جديدي به اثر ميبخشد و البته حضور تکراري و يکنواخت شخصيتهاي انساني را کم ميکند و بهنوعي به قصه تنوع و تحرک بيشتري ميدهد. در اکثر داستانهايم، حيوانات دارند جاي خالي چيزهاي ديگري را که نيستند پر ميکنند. پناهگاه به حساب ميآيند و هم تنهايي آدمها را هم پر ميکنند، هم کمک ميکنند اين تهيبودن زندگيهايشان از ديگران، بهتر حس شود. ضمن اينکه در بعضي داستانها مثل «هاتداگ» يا «چيدن يال اسب وحشي»، حيوانات جزو اجزاي اصلي قصهاند. علاوه بر همه اينها، نميتوانم علاقهام را به طبيعت و حيوانات براي استفادههاي متنوع از آنها را در داستانهايم کتمان کنم.
در مجموعهداستان «فلامينگوهاي بختگان» بهنظر ميرسد که گاهي ما با انسانهاي بهشدت تنهايي مواجه هستيم. براي نمونه در داستان «منفي بيست دسي بل» راوي سوراخسنبههاي در و پنجرهها را کيپ ميکند، صدتا ملافه و تشک و لحاف و پتو را ميخ ميکند به در و پنجره و سقف و ديوارها! لايهلايه روي هم. هيچصدايي نيايد. هيچبويي، هيچنوري نباشد. منفي بيست دسي بل! اين انسان تنها از چه چيزي گريزان است؟ در داستان «هيچکس» هم تقريبا شبح همين انسان تنها جولان ميدهد. البته منظور انسان نوعي که در ذهن شما بوده و تبديل به يک دغدغه داستاني شده.
حقيقت اين است که ما با روياها و حسرتهاي توي ذهنمان تنها ماندهايم. حتي خيلي وقتها جرأت يا توان بازگوکردن آنها را با اطرافيانمان نداريم. اگرچه جمعيت در محيط اطرافمان رشد کرده، ولي باهم حرف نميزنيم. حرف ديگران را نميشنويم. حرف يعني چيزي که بگويي و بشنوي و حالت خوب شود. سبک شوي يا انرژي بگيري. غصهاي ازت کم شود يا چيزي به دانستههايت اضافه شود. اين روزها ما فقط براي رفع نيازهاي اوليه و ضروريمان با ديگران ارتباط برقرار ميکنيم. اگر هم ارتباطها بخواهد عميقتر شود آنقدر تنها بودهايم که بلد نيستيم چطور ادامه بدهيم که منجر به سوءتفاهم و اشتباه نشود. براي همين رفتهايم توي لاک خودمان. آدمهاي قصههايم اکثرا از اين دست آدمها هستند. در هر موقعيت اجتماعي، در هر شغل و هر سطحي که هستند سنگيني بار تنهاييشان را ميشود حس کرد. اما ايدههاي هيچيک از داستانها، تنهايي نيست. شخصيتهاي تنها، درگير عشق، مرگ، فقر، سفر و ايدههاي ديگر ميشوند. ما با تنهايي عجين شدهايم و تقريبا پذيرفتهايم که زندگي اين روزهايمان در درگيري با هر موضوع خوب و بدي همين است.
فضاي داستاني شما پر از توصيفات زيبا و شاعرانه از طبيعت و... برف، غروب خورشيد، درختها، باغچههاي سبزي و ريحان و... آيا اين فضاسازي را محصول قريحه شاعري خودتان ميدانيد؟
فکر ميکنم هر کسي که مهندسي خوانده باشد، عاشق طبيعت و حيوانات و گياهان باشد و به تمرکز روي جزييات اتفاقات و آدمها و اشياء علاقمند باشد، وقتي بخواهد شعر و داستان بنويسد، احتمالا همينطور مينويسد که من نوشتهام. مگر ميشود در يک موقعيتي قصه بگويي ولي از طبيعت اطراف، از صدا، رنگ، بو، طعمها و لمس زبري و نرميها غافل باشي؟ دوست ندارم قصه فقط در ذهن راويام بگذرد و من اطراف زشت و زيبايش را تصوير نکنم. سعي کردهام تا جايي که به روند داستان ضربه نخورد، از اين عناصر تصويرساز استفاده کنم که مخاطب بتواند با وضوح بيشتري داستانم را دنبال کند و در فضاي بينامونشان و مبهم، سردرگم رهايش نکنم. از طرفي نميشود از چيزي بنويسي که هيچوقت نديده باشي و خوب دربيايد. کم پيش ميآيد از چيزي بنويسم که قبلا نديدهام يا هيچشناختي ازش ندارم. حتي اگر تحقيق کنم و در موردش بخوانم، آني نميشود که بايد خودم ميديدم و ميرفت توي خون و استخوانم، ريشه کند و بعدا ميوه بدهد. در طول اين سالها، در کاشان، تهران، آبادان، ماهشهر، جزيره خارگ و سفرهاي زياد، فرصت خوبي براي ديدن جهان آدمها داشتهام. فراتر از قرارگرفتن در يک موقعيت جغرافيايي و تاريخي، درک جزييات مهمتر است. نگاه جزيينگرم براي سرودن شعر، در اين راه کمکم کرده است. استعارهها و تشبيهها و کنايههاي شعري و از همه مهمتر منطق و ايدهاي که در شعرهايم رعايت ميکنم، در ساختار داستانها هم وارد شدهاند. با اين تفاوت که سعي کردهام در داستانهايم از وجوه خيالانگيز شعر فاصله بگيرم و واقعيتها را ببينم و بنويسم.
پس از تجربه شعر و داستان کوتاه، به نوشتن رمان فکر نکردهايد؟ همانطور که ميدانيد ما در شعر و حتي داستان کوتاه، با بحران مخاطب مواجه هستيم.
فکر ميکنم در اولين قدم، داشتن ايدهاي شفاف و دقيق براي نوشتن رمان مهمترين مساله است. اگر آن ايده را داشته باشم و نتوانم در داستان کوتاه بنويسمش، مطمئنا مجبورم در يک رمان آن را بگويم. در شعرهايم خيلي اهل شعرهاي بلند نبودهام و نيستم. اکثرشان در حد چند سطرند. کوتاهاند در حد ايدهاي که به ذهنم رسيده، خالص، بدون آبوتاب و اضافهکردن چيزي به ابتدا و انتها براي طولانيکردن شعر. شايد جذابيت داستان کوتاه هم برايم همين باشد. برشي از يک موقعيت ولي دقيق و کامل و گويا. ولي بههرحال نه ميتوانم بگويم رماني هم خواهم نوشت، نه ميتوانم قطعي بگويم که هيچوقت سمت نوشتن رمان نميروم. فعلا ايده و داستاني که براي گفتنش به حجم يک رمان نياز باشد ندارم.