خواندن داستان کوتاه «آرايش غيظان» نوشته قباد آذرآيين همچون خواندن برشي از يک واقعيت است؛ واقعيتي که در ظاهر ساده است و با پيشرفت داستان به مرور هولناک و تکاندهنده ميشود.
آنچه خواننده اين داستان کوتاه را کاملا با فضاي آن عجين ميکند در وهله نخست روانبودن آن است. انتخاب راوي دومشخص مفرد و واگويههاي جوان آرايشگر خطاب به برادرش (داداش رحمان) و مخاطب قراردادن او انتخاب هوشمندانهاي است که در عين کمک به فضاسازي و ايجاد امکانِ تجسميافتگيِ واقعههاي داستان براي خواننده در بازنمايي احساسات شخصيت اصلي آن نيز به شدت تاثيرگذار است. درواقع جوانِ سلماني با ذکر جزئيات واقعههاي رخداده در گذشته و پيوندزدن آنها با موقعيت کنونياش در آرايشگاه و مواجههاش با قاضي معصومي، شخصي که آمر و عامل مرگِ پدرش بوده است، دادهها و اطلاعات مفيدي را از گذشته شخصيتها و آنچه پشت سر گذاشتهاند به خواننده منتقل ميکند.
آذرآيين به شيوهاي کاملا غيرمستقيم با غربالگري درست و هوشمندانه دادهها، تصوير واضح و روشني را از پيشينه شخصيتها و گذشته آنها به مخاطب ارائه ميکند. لحن و نوشتار منحصربهفرد از عناصر مهم داستان آذرآيين هستند. لحنِ راوي دلالتگرِ مناسبات خانوادگي و حتي عقيدتي اوست و ميتواند بر انگيزهها، نوع انتخابها و گرايشاتِ او مهر تاييد بزند. «منش» و «مرامِ» کاراکتر فارغ از قابل تاييد يا غيرقابل تاييدبودن تصميمش در نوع طرحريزي شخصيت او، انتخاب واژگان و لحن صحبتش متجلي ميشود و اين بزرگترين دستاورد داستاننويس در نگارش اين داستان به حساب ميآيد.
«آرايش غيظان» همانطور که پيشتر اذعان شد بيش از آن که يک داستان باشد شبيه برشي مستند است از يک واقعه و به همان نسبت وجه روايتپردازي و قصهگويي در آن مقدم بر ساختار و فرم است. نويسنده البته با انتخاب واژگان مناسب و القاي درونيات هر کاراکتر به خواننده نوشته خود را از يک گزارش مستند به داستاني خوشخوان ارتقا بخشيده است.
صراحت و صداقت از ديگر مشخصاتي است که ميتوان در اين داستان به آنها اشاره کرد. نويسنده در تلاش براي طرح واقعيتي داستاني است و در انسجام، باورپذيري و عدم اغراق وقايع داستانش عملکرد موجهي دارد. تصميم قاطعانه جوان آرايشگر براي انتقامگرفتن از قاضي از همان ابتداي داستان مشخص و پررنگ است. او نسبت به انتخاب و تصميم خود قاطع است و براي انتخاب خود دلايل متقاعدکنندهاي دارد. جوان، کوچکترين ترديدي نسبت به اقدامي که مترصد انجامش هست، ندارد و همين قاطعيت باعث ميشود در انتها نيز عملکرد او فارغ از رويکردهاي حادثهاي و تا حدودي اکشن داستان در نظرمان طبيعي و باورپذير جلوه کند.
آذرآيين کوشيده است تا در قصه جوان آرايشگر و پيرمرد قاضي، تنها يک راوي باشد و از قضاوت شخصيتها و تقسيم آنها به قطبهاي مثبت و منفي و درواقع سياهوسپيدکردن کاراکترها پرهيز کند. قاضي صاحبراي و مقتدري که سالها قبل حکم مرگِ حاج علياکبر اسماعيلي را صادر کرده است - با نام کاملا تضادآميزِ معصومي- حالا پيرمردي شکننده و تا حدودي مظلوم است که مخاطب در بخشهايي از داستان ممکن است به حالش دل بسوزاند. در مقابل جوان آرايشگر نيز سالها تبعات مرگ (به ادعاي خود) غيرمنصفانه پدرش را بر دوش کشيده و نميتواند به هيچ وجه از خون قاضي معصومي بگذرد. در اين مواجهه خواننده به شکل نفسگيري قدرت قضاوت خود را از دست ميدهد؛ گاه با متهم همذاتپنداري ميکند و گاه با جوان و اين امتياز مهمي براي اين داستان کوتاه به شمار ميرود؛ چراکه مخاطب را نسبت به سرنوشت شخصيتهاي اصلي دچار تامل و دلواپسي ميکند.
قباد آذرآيين همچون بيشتر داستانهايش در اين داستان نيز به رغم ماهيت تلخ، گزنده و رعبآور فضاي قصه، با انتخاب لحن و نوشتار خود گرمايي مثالزدني به داستان بخشيده است که خواندن آن را لذتبخش ميکند.