بستن

تیغ و آینه

تیغ و آینه
مهدی معرف منتقد ادبی

«آرايش غيظان» نوشته قباد آذرآيين روايت انتقام است. در اين داستان دو جنازه داريم و راوي‌اي که مي‌تواند جنازه‌اي بالقوه باشد. چرخه‌اي دارد مي‌چرخد. مرگي که با خود مرگ مي‌آورد. روايت با خود خشمي را حمل مي‌کند که نيرويش را از مرگ مي‌گيرد. آرايشگر در مقام منتقم اصلاح نمي‌کند، تيغي را تيز مي‌کند که بيش از اصلاح مي‌خواهد: «تيغ تيز برهنه، توي دستم برق مي‌زند. آنقدر تيز که با يک اشاره مي‌توانم سر يک گوسفند را بياندازم جلوي پايش!»

در اين داستان خشونت به عريان‌ترين شکل خود را نشان مي‌دهد. شروعي که مي‌خواهد نگاه روايت را ترسيم کند. در اينجا با داستاني روبه‌رو هستيم که بيش از آنکه قضاوت کند، موقعيت را نشان مي‌دهد.

بعد از اين توصيف جزئيات تيزکردن تيغ گفته مي‌شود. تا به انتهاي داستان هرچه که مي‌خوانيم، چگونگي روند کشتن است. وصف کشتن، اهميت و جايگاهي آييني در اين داستان دارد. انگار روايت براي امر کشتن است که معنا و هويت مي‌يابد و همه‌چيز در زير مجموعه آن تعريف مي‌شود. در توصيفي که راوي از چگونگي کشتن قاضي مي‌آورد، شکلي از بازي موش‌وگربه را مثال مي‌زند. از شکنجه و دواندن و از پادرآوردن موش مي‌گويد. چيزي که پيشتر علت انتقام خون پدرش ناميده بود. مرگ پدر را راوي ناحق مي‌داند. اما براي اجراي عدالت همان شيوه را به‌کار مي‌گيرد. انگار که انتقام امري توجيه‌کننده است؛ امري که ديگر مسائل را کناري مي‌زند و به خودي خود کافي و توجيه‌کننده است.

راوي وقتي روي سينه قاضي خم مي‌شود تا پيشبند را صاف کند، بويش را تنفس مي‌کند؛ عملي که به نوعي يکي‌شدن با قاضي است. او همان نقش را دارد ايفا مي‌کند. حتي تلفن سياه‌رنگ آرايشگاه، شبيه همان تلفن روي ميز قاضي است.

قاضي مي‌گويد ريش و قيچي دست شماست. نقش حالا عوض شده و جايگاه قدرت تغيير کرده است. قدرت خطاب‌کننده صندلي از دست رفته است. متهم بي‌قدرت از جلوي صندلي به پشت صندلي رسيده است و اين اوست که قدرت دارد. اما قدرتي که نشان داده مي‌شود در هردو شکلش کور و منتقم است.

آينه تصويري را نشان مي‌دهد که راوي مي‌گويد سال‌هاي جواني حاج علي‌اکبر اسماعيلي است. انگار که آينه بازتاب‌دهنده چيزي از گذشته باشد. گذشته برمي‌گردد به همان شکل پيشين. اين‌بار اما با تعويض نقش‌ها.

توصيف کتک‌خوردن و جان‌دادن قاضي با صحنه اعدام حاج علي‌اکبر اسماعيلي برابر مي‌شود. گويي که شاهد بازسازي صحنه‌اي هستيم که راوي هيچگاه گاه نديده است. انگار ما را روبه‌روي آينه‌اي قرار داده باشند.

پس از مرگ قاضي، غيظان کار اصلاح صورت را از سر مي‌گيرد. حالا به نقش آرايشگري بازمي‌گردد. اصلاح بايد انجام شود. اين اصلاحي است که با تيغ انتقام شکل مي‌گيرد. راوي اشاره دارد که اگر داداش رحمان يا مامان مهري بودند مخالفت مي‌کردند. اما اين اوست که به پدر شبيه است. اوست که انتقام مي‌گيرد و اوست که مي‌گريزد.

راوي در جايي مي‌گويد من در آن سال‌ها شبيه به پدرم بودم. اما روايت در زمان حال پيش مي‌رود. اگر اين جمله را نشانه‌اي از گرفتارنشدن راوي يا زنده‌ماندنش فرض کنيم، در جاي ديگري اشاره‌اي به اين موضوع نمي‌شود. انگار که لغزشي و گره‌اي در روايت اتفاق افتاده باشد.

پيرمرد مقتول، معترف به قاضي معصومي ‌بودن نيست. ما نمي‌دانيم که غيظان واقعا قاضي را کشته است يا شخص ديگري را به قتل رسانده. روايت زباني يک‌سويه دارد. مجالي براي شنيدن صدايي غير از صداي غيظان نمي‌دهد. ريش و قيچي دست اوست و او هم آماده انتقام است.

«آرايش غيظان» داستاني است که در خشمي دروني پيش مي‌رود. در نگاهي مه‌گرفته و مبهم اما با روايتي شفاف و صريح؛ در خاطره‌اي که دست به عمل مي‌زند. در گذشته‌اي که بازمي‌گردد و معلوم نيست چه چيزي را مي‌خواهد اصلاح کند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی