*
يکم: گاهي بهنظرم ميرسد که تمام نواقصِ «پطرزبورگ» اثر درخشان آندري بيهلي را ميبينم؛ لغزشهايش و زشتيهايش، نوعي ناسازگاري يا نقص در جايي، پيچيدگي يا بيسليقگي در جايي ديگر و در بقيه موارد پوچي و ضعف در گسترش بُعد هنري و استفاده مکرر و نابهجا از روشهاي کلامي داستايفسکي درحالي که بر سبک او تسلط ندارد و فاقد قدرت نفوذ در ذات و ماهيت روشهاي داستايفسکي است. (بهنظر ميرسد داستايفسکي هميشه براي آندري بيهلي کتابي سربهمهر باقي ميماند.) و با اينهمه من نميخواهم که در اين اثر نامنسجم حتي بخشي کوچک دچار تغيير شود.
من ناهمخواني رمان با قوانين هنر خالص و ناب را حس ميکنم و نميتوانم با فهم شخصي و دقيقي ارزش زيباييشناسي هنرياش را توصيف کنم، زيرا اساسا خارج از مقوله زيباييشناسي اين مساله درک ميشود؛ گويي در آن امر زيبا و امر نازيبا، تا مرز يگانگي درهم تنيده ميشوند، اما من به جد درک ميکنم که در برابر من اثري کاملا خاص و در نوع خود يگانه قرار دارد.
من همه اين گنگي و سنجشناپذيريِ ناشي از تاريکي آگاهي را که از وحشت از تنهايي لبريز است و با رشتههاي ملموس با هستههاي واقعيِ زندگي روزمره مردم گره خورده، همراه با مساله تصويرسازيِ سرنوشت رازآلود روسي و قلب روسيه ميبينم.
با وجود اين، اين کتاب، هربار که صفحات عذابآور آن را ورق ميزنم، براي من همچون رويايي بسيار دردناک و محققنشدني، اما نويدبخش بهنظر ميرسد، که نميدانم رو به سوي بدي دارد يا خوبي. اما در اين رمان همهچيز کاملا چندمعنايي است و مواجهههاي پارادوکسال مجاز بهنظر ميرسد. شما تقريبا نميخواهيد به نکاتي که خود شاعر مطرح کرده فکر کنيد؛ زيرا شايد او فقط تصور ميکند که چيزي در مورد معناي اين نويد ميداند. به لطف خودجوشبودن پيام اين افشاگري عجيب، الهام خالص او، با به استهزاگرفتن همه تضادهاي عقلاني او، يک حماسه عجيب و توجيهي کافي براي غيرعقلانيبودن موضوع ايجاد ميکند.
دوم: اما با در کنار هم گذاشتن مجموع تضادهاي اثر و مخالفت من با آن که ذهنم به آنها معطوف شده و با همان تبوتابي که شاعر در من ايجاد ميکند، من بايد مشخصا عليه حذف تصنعي (از نقطهنظر عيني، ذهني و البته منطقي) همه نيروهاي واقعي سرزمين روس در تصوير پترزبورگ که در سال 1905 گرفتار توفان شد، اعتراض کنم. با اينهمه، من اصرار بر توسعه اين ايده از نظر تاريخي و بررسي وقايع تحتتأثير آن نخواهم داشت: بگذاريد نويسنده خود را محدود به اين حوزه کند، اما آيا پترزبورگ بهطور کلي فقط يک وهم است؟
داستايفسکي اولين کسي است که از ماهيت خيالي پترزبورگ صحبت ميکند، در همان زمان در رمانها و داستانهاي کوتاه خود در پترزبورگ دقيقا برعکس اين مطلب را به ما نشان ميدهد. و او بود كه شايد، بيشترين مشاركت را در آشنايي با سرزمين روسيه و اتحاد با روح آن يعني «آفرينش پتروف» انجام داد. آنجا که داستايفسکي است، «روح روسي» نيز وجود دارد و عطر و «بوي روسي» نيز به مشام ميرسد. آندري بيلي، سرزمين روس مقدس را «روسيه مسيح» ميخواند، اما آن را معرفي نميکند، بهنظر ميرسد او را ياراي نشاندادن اين موضوع نيست.
«خاکستر سيگار او» او فرياد نااميدي است و پراکندگي کفر بر سرزمين مادري که براي پسري دوستداشتني گناه حساب نميشود. «کبوتر نقرهاي» او در نگاه من يک دروغ متافيزيکي است درباره کار پنهان کساني که در بين مردم ما، بر خداجويي مخفي و تاريک روح ملت، بهدنبال توفان و تگرگ ميگردند. من ميدانم که شاعر به سپيده سفيد در روسيه معتقد است اما خورشيد مطابق با فال او نميتابد و از غرب طلوع خواهد کرد.
سوم: بنابراين چنين مسالهاي مشروط به شناخت است و ديگر چيزي بهنام پتروگراد وجود ندارد. دليلي هم بر اين باور وجود دارد که دوره تاريخي حيات سنپترزبورگ به پايان رسيده است. قبل از پايان آن، آتشسوزياي بهوقوع پيوست که ستون عظيمي از دود و شعله را به سوي آسمان به راه انداخت و ويرانههاي ساختمانهاي گچبريشده و بدنه فروپاشيشده شهر تنها چيزي بود که بهجا ماند. چنين ديدگاهي از وقايع به تصوير کشيده شده توسط بيهلي بود. بهخاطر اينکه عاشقانهاش قابل مشاهده و لمس باشد و واقعيت تاريخي تنها با جنبههاي ناچيز آن در تماس باشد شاعر ميخواهد چيزي فوقالعاده را ترسيم کند. بهطور طبيعي رمان اين ذهنيت را ميپذيرد و اهميت مطلب را انکار نميکند، بلکه فقط آن را مبهم ترسيم ميکند که وقايع معنوي را به رمزنگاري نمادين تجربه دروني شخصي تبديل ميکند. آيا جاي تعجب نيست که با نگاهي دقيقتر به اين رمزنگاري ميتوان واضحترين جريان داخلي امور جهان را که اکنون پيش روي چشمهاي ما اتفاق ميافتد فهميد؟
در آن روزهايي که شاعر در پترزبورگ نسخه دستنويس ناتمام را براي من ميخواند، من از درخشندگي و طراوت آنچه که ميشنيدم خوشحال ميشدم، از قدرت معناي دروني آن و عمق بينشهايي که بيش از حد در آن وجود دارد - شوکه شدم - به غيرممکنبودن يک تحليل انتقادي دقيق از آن پي بردم. من متعهد شدم كه اين رمان را بخوانم و آن را منتشر كنم - و سرانجام آن را دوباره در يك نسخه جداگانه كه اخيرا چاپ شده خواندم و صداقت كامل انديشه تحليلياش را درک نکردم، فقط درک سطحي من عميقتر شد. و نوعي احساس نيمهآگاهانه هنوز هم به طرز غمانگيزانهاي باعث ميشود تا گرماي شعر را بدون هيچگونه تذکر و ترديد دنبال کنم، با اين اعتقاد که فقط انعکاس صداي آن در روح من درک خواهد شد و تنها چيزي که در اينجا موردنياز است، درک کلي مطلب است و نه انعکاس حقيقت آن...
اين يادداشت بخشهايي از مقاله وياچسلاف ايوانوف شاعر، منتقد ادبي و فيلسوف روس است.