بستن

زیستن در ادبیات به روایت کورش اسدی

زیستن در ادبیات
 به روایت کورش اسدی

يکم: نويسنده در يك فضاي زباني و فرهنگي ويژه نفس مي‌كشد، منظورم اين‌جا مورد خاص ادبيات و اهل ادبيات است. در اين فضا زندگي تو بيشتر وقف نوشتن و خواندن و درگيري با متون و ماجرا و شخصيت‌ها است. زبان در ذات خودش، تداعي‌كننده است. من مي‌گويم سيب، تو ممكن است ياد داستان آدم و حوا بيفتي و يكي ديگر ياد نيوتون و كسي هم شايد باغي در خاطر بياورد. هرچه بيشتر با تداعي‌هاي يك واژه در زبان فارسي آشنا باشي مي‌تواني آن را به شكل بهتري در متن خودت به كار بگيري. اگر به زبان بي‌اعتنا باشيم، داستان از دست مي‌رود. به همين سياق آشنايي با داستان ايران و بهتر است بگويم با پيشينه ادب فارسي براي هر نويسنده‌اي كه به اين زبان مي‌نويسد و در اين فضا نفس مي‌كشد اهميت دارد و روي او اثر مي‌گذارد. من بارها حافظ را مثال زده‌ام، در شعر حافظ تمام فرهنگ پيش و پس از اسلام به علاوه مسائل زمانه و روزگار خودش حضور دارد. در «بوف ‌كور» هم همين را مي‌بينيم و در تمام ادبيات جدي جهان: در كارهاي مثلا جويس و بورخس و فاكنر. البته بحث زمان و امكانات تازه‌ يا محدوديت‌هاي دست‌وپاگير هر دوره و زمانه هم هست، كه جزو ملاط و مصالح كار هر نويسنده است. از بهرام صادقي بگويم که غير از چخوف و گوگول بسياري از كارهاي مدرن دنيا را به زبان اصلي خوانده بود، ولي در داستان‌هايش به زبان روزگارش و به عمد حتي به زبان روزنامه‌هاي آن روز حرف مي‌زند. براي اينكه شخصيت‌هايش، مخاطبان يا آدم‌هاي حاضر در همان روزنامه‌هايند، با همين زبان ژورناليستي مثلا سراغ آدم‌هاي حمام داستان «عافيت» مي‌رود يا دورِ آدمي مثل آقاي مستقيم مي‌چرخد و درنهايت ذهن و اميال و شكست‌هاي او را نشان مي‌دهد، كاري كه از ژورناليسم برنمي‌آيد و صادقي اينجا است كه هنرش را نشان مي‌دهد؛ با بدلي كه مي‌زند و با لحني ويژه دو سطح در داستان ايجاد مي‌كند. با زبان سطحي و تبليغي و دروغِ روزنامه‌هاي زمانه‌اش آشنا است. درد و عمق آدم‌هايش را هم مي‌شناسد. بيشتر طنز و سياهي داستان‌هايش مديون همين تركيب زبان و لحن است.

دوم: داستان خوب هميشه ديده خواهد شد. امكان ندارد داستان خوبي چاپ شود و هرگز ديده نشود. البته اين هم هست كه به دليل سانسور يا چاپ محدود، مهجور بماند. ولي بالاخره زماني به دلايل گوناگون اجتماعي و فرهنگي و تغيير نسل، باز پيدا مي‌شود و دهان‌به‌دهان مي‌چرخد و بر سر زبان‌ها مي‌افتد. «ابر بارانش گرفته» از شميم بهار، به مدد اينترنت، اينطور كه در زمان ما خوانده و درباره‌اش حرف زده شد در زمان خودش اين‌همه مطرح نشده بود. اصولا متن مكتوب مثل آثار عتيقه است، روزي كشف مي‌شوند و با كشف آنها گوشه‌هايي از سرگذشت يك زمانه را مي‌شود بازخواني كرد. مثال غيرداستاني و نمونه نسبتا نزديك به ما «رستم‌التواريخ» است. يعني از اين متن آشفته‌تر من به عمرم نخوانده‌ام، به‌ويژه با آن راوي پرمدعا. شكلِ روايت و راوي آن به نظرم اهميت بيشتري دارد تا نثرش و از همه چيز مهم‌تر اين است كه تمام آشفتگي و فلاكت و فساد و بي‌خردي اين سرزمين را از صفويه تا اوايل قاجار ثبت كرده است و برخي از شباهت‌هاي آن ماجراها و قضايا با امور امروز، حيرت‌انگيز است.

سوم: ما توي مملكت خودمان، براي بسياري از خواننده‌هاي خودمان غريبه‌ايم. چون داريم هر روز انكار و متهم مي‌شويم. مگر اينكه باج بدهي. بهترين نويسنده‌هايمان براي همين ترجيح مي‌دهند در انزوا كار خودشان را بكنند نه اينكه باج بدهند و با هزارويك دنگ­و­فنگ و ربط و حمايت گرفتن‌هاي شرم‌آور، به راه‌هايي بيفتند كه نتيجه بدهي همان باج‌ها است. اصلا بحث تيراژ و افتضاح نشر و پخش كتاب و همه اينها هم به كنار. در چنين وضعيتي بحث جهاني‌شدن يا نشدن ادبيات، با عرض پوزش بسيار، به گمانم منتفي و پرت و بي‌سبب است. داستان اگر داستان باشد، روزي خواننده آن را پيدا مي‌كند و مي‌خواند و به وقتش مطرح مي‌شود. چيزي كه هست اگر نويسنده مساله‌اش داستان‌نوشتن باشد، بايد فارغ از همه اين حاشيه‌ها و علي‌رغم اين مصيبت‌ها بنشيند و داستانش را بنويسد...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی