شراره رحمانپور پس از مجموعهشعر «ليبرال موشمُرده» که در سال 90 از سوي نشر بوتيمار منتشر شده بود، حالا دومين مجموعهشعرش را با نشر آسني منتشر کرده است. «به لهجههاي من گير نده» مجموعه سيونُه شعر کوتاه و بلند است که نشان از حرکت رو به رشد شاعري رحمانپور دارد. هرچند که رحمانپور يک داستاننويس نيز هست. داستان بلند «نيت نويسنده شيطاني است» از کارهاي او در حوزه داستان است. در شعرهاي رحمانپور ميتوان مولفههاي داستان را جستوجو کرد. شعرهاي او گاه قصه دارند و دارند صحنهاي از زندگي را روايت ميکنند که تنها به تصوير اکتفا نميکند، که او تصاوير را بازنمايي و به شکل يک قصه مينيمال روايت ميکند.
جنگ با اتوبوس از راه رسيد
وارد روياي سيبزمينيها شد
ديگر خبري از پرچم نبود
حتي بادبانهاي کشيده تنها ماندند
شد آلت دست مردي که
با جيبهاي خالي
به خانه ميآمد
به خانه ميآيي
ميبيني چند فلفل قرمز
پشت به تو
در شيشههاي پرسرکه خودشان را غرق کردهاند
تلوتلو ميخوردي
و نفسزنان سيبزمينيها را
به روياي خُردشدن
و خوردهشدن ميبري
در اين شعر، شاعر، نهتنها دارد تصويرهايي از زندگي روزمره ما ميگويد، که او سويهاي سوررئاليستي نيز به شعرش ميدهد، و از اينرو، شعر با مولفههاي يک قصه سوررئاليستي نيز پيش ميرود و اين از جذابيتهاي بصري شعرهاي رحمانپور است که از او شاعري با قريحهاي شعرگون ساخته که نشان از تخيل بسيار قوي او در شعر دارد.
مثلا در شعر ديگري از او، نقش پررنگ خيال را با موسيقي و تکرار برخي عبارتها بهتر ميتوان تصويرسازي کرد:
هيچکس يادش نيست
من هم به خوبي يادم نميآيد
کدام روز را ميگويم؟
وقتي از هم ترسيده بوديم
به کفشهايمان زل زديم
به زمين
و دستهايمان
پشت ميزها، صندليها
خودمان را قايم ميکرديم
براي زباندرازي
يا به رخکشيدن قدرت
هرکدام با ماسکي ترسناکتر
ميشدم زني اشرافي
که اسکندريه را به آتش ميکشيد
اينکه فراموشت ميکنم
مثل تمام ستارهها
حتي خورشيد
تهديدي بود براي تو
اما گردبادي وزيد
من شهرم
آسيابهاي بادي
حتي خودم را
ميان موسيقي پرتپش تو
فراموش کردم...
در اين شعر نيز مثل شعر پيش، شراره رحمانپور، فقط شعر نميگويد، او قصه نيز دارد، شخصيت نيز دارد. و او در اين شعر، شخصيتش را که يک زن است با ويژگيهايي که به او ميدهد، به او جان ميدهد، و از او شخصيتي خاص خلق ميکند که انگار يکي از ما است؛ و سپس با تخيل نيرومندش، زن را با تصاوير سوررئاليستي که انگار در نقاشيهاي سالوادور دالي ميبينيم، بازتاب ميدهد. بايد به شراره رحمانپور بابت اين شعرهاي خوب تبريک گفت و منتظر شعرهاي خوب بعدي او ماند:
و مرا صدا ميزند
اميلي، اميلي
و من به دور سرم پارچهاي بستهام
دراز کشيدهام در سرسرا
صدا ميزند: مردهاي؟
يا:
صدايت از قطارهاي درجه سه ميگذرد
از نيزارهاي سوخته
نزديکتر ميآيي
با دهاني گرسنه
پشت کاغذهاي ديواري
در بايگاني خاطرات اتاق
در پي کودکيام
موش ديگري ميشوي...
سراسر کتاب پر است از شعرهايي که برشهايي از زندگي همه ما را روايت ميکند؛ روايتهايي که گاه قصه دارند، گاه تصاوير يا لحظههايي زودگذر هستند، و گاه نسيان، فقدان، نوستالژي، حسرت، در قابي سوررئاليستي و انتزاعي. گويي شاعر خيالبازي است که خيال ميبافد براي دار مکافات خود.