کامران محمدي بيش از يک دهه است که مينويسد، آخرين اثر او رمان «مه» بود که در سال 95 چاپ شد. وقتي از او علت اين فاصلهگرفتن در چاپ کتاب بعدياش را ميپرسم، از تاسيس نشري ميگويد که نامش را «سنگ» گذاشته: «گويند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آري شود، وليک به خون جگر شود»؛ و البته فيلمنامهنويسي و استراحت؛ استراحتي که محمدي از آن سخن ميگويد رهاکردن روزنامهنگاري است و کار در انتشاراتي که خود مسئول است تا آنطور که ميگويد فرصتي دست دهد براي انتشار آثار نويسندههاي بااستعداد: «بهعنوان يک نويسنده، علاقه اولم انتشار کتاب نويسندگان بااستعداد و تازهکار است و بهطور کلي، انتشار رمانهاي خوب ايراني... آنچه تابهحال چاپ کردهايم، رمانهاي خارجي خوشخوان و البته خوب بوده است. در عين حال، از سيزده کتاب نشر سنگ که در کمتر از يک سال منتشر شده، سهتاي آنها رمان اول نويسندگان ايراني بودهاند. گرايشم بيشتر به سمت آثاري است که همانقدر که چاپ ميشوند خوانده هم بشوند تا بيدليل به قطع درخت کمک نکنيم.»
وقتي گفتوگو با محمدي را به سمت ديگري غيراز حيطه ادبيات ميکشانم، از او درباره علائقش ميپرسم و او پاسخ ميدهد: «تقريبا همه علوم انساني! اما چون رشته تحصيليام روانشناسي بوده، فعلا بهجز تمرکز بر رمان، گروهي نيز داريم به اسم «کتاب براي زندگي بهتر» که مخصوص کتابهاي خودياري و روانشناسي است. البته قصد ندارم به دام کتابهاي بازاري اين حوزه بيفتم.»
باز که برميگرديم به ادبيات، دوباره به سراغ رمان «مه» ميروم و آن را متفاوت از بقيه آثارش معرفي ميکنم و ميگويم اين تغيير در فرم روايت، نوع نگارش و پيچيدگي داستان نسبت به اثرهاي قبلي خود را نشان ميدهد. بعد از او ميپرسم که آيا اين تغيير به جهانبيني او ارتباط دارد، با «نميدانم» ميگويد: «فکر نميکنم. شايد! راستش من کمي تجربهگرا هستم. زياد برايم مهم نيست کارهايم شبيه هم هستند يا نه. «مه» بهمرور اينشکلي شد. من هم پذيرفتم همين شکلي بماند. اما تصور نميکنم جهانبينيام به سمت پيچيدگي رفته باشد. شايد کمي هم برعکس باشد.» صحبتها را به مباحث عمومي ادبيات ميکشانم. از او درباره ژانر ميپرسم و اينکه از کداميک بيشتر لذت ميبرد يا از چه ژانرهايي دوري ميکند: «خودم تريلر روانشناختي دوست دارم و در اين مدت هم چند تريلر خوب منتشر کردهايم. از جمله رمان «بيمار خاموش» که يک تريلر روانشناختي جذاب است. همينطور رمان «سادي» که جايزه ادگار و سه جايزه مهم ديگر در اين حوزه را گرفته و واقعا کار خوبي است. رومنس و عاشقانه را هم مردم دوست دارند و ما هم چند کتاب در اين حوزه درآوردهايم. ازجمله «به آنها که عاشقشان بودم» که سهگانه هم هست و دومياش همين امسال منتشر ميشود. کتابهاي اجتماعي و طنز هم طرفدار دارد. مثل «کاليپسو» ديويد سداريس که انصافا خوب مينويسد.» هر نويسندهاي در هر دورهاي متاثر از نويسندهها يا کتابهايي بوده است، و کامران محمدي هم از آن مبرا نيست. وقتي از او اين پرسش را ميکنم ابتدا به يک پاسخ کلي اکتفا ميکند که تقريبا از همهچيز و همهکس تاثير گرفته و ميگيرد: «ادبيات کلا عرصه تاثيرگرفتن است. هر ايده جذابي از هرکسي. هر نوشته خوبي از هر نويسندهاي، ميتواند خيلي تاثيرگذار باشد.» از او ميخواهم که نام ببرد، و او نامهايش را اينطور رديف ميکند: «ميلان کوندرا در جواني برايم فوقالعاده بود. نميدانم هنوز هم دوستش دارم يا نه. ايدهها و شيوه نگارش مارکز را خيلي دوست دارم. «صد سال تنهايي» شاهکار عجيبي است که آدم را مست ميکند. جالب اينکه کافکا را دوست ندارم، اما مارکز بهشدت از او تاثير گرفته و عاشقش بود.
«گتسبي بزرگ»، «عقايد يک دلقک»، «جاودانگي» کوندرا و شاهنامه فردوسي را خيلي دوست دارم.» نويسندهها معمولا وقتي کتابي را ميخوانند، شايد پيش خودشان گفته باشند که کاش اين قهرمان داستاني مال من بود يا من مينوشتمش. محمدي هم ميگويد اگر به دوستداشتن باشد، من دوست داشتم همه شاهکارهاي بزرگ دنيا را خودم مينوشتم! مثل همه اينها که اسم بردم و اسم نبردم. شايد از همه بيشتر هم «صد سال تنهايي». و بعد از محمدي ميپرسم که قهرمان مورد علاقهاش و شخصيت منفي مورد علاقهاش در ادبيات کيست؟ ابتدا ميگويد همه قهرمانها برايم جذاب هستند. منفي و مثبتش هم فرق نميکند، اما بعد اضافه ميکند: راسکلنيکوفِ «جنايت و مکافات» را دوست دارم. خوزه آرکاديو بوئندياهاي «صد سال تنهايي» را فراموش نميکنم. اِما بواريِ «مادام بواري» در ذهنم مانده است. شخصيت رمان «بار هستي» کوندرا را (که اسمش يادم نيست) دوست دارم. و خيليهاي ديگر. مثلا خانم هاويشام که بهنظرم ماندگارترين شخصيت داستاني تاريخ ادبيات مدرن است.» پرسش آخر گفتوگو را به اين اختصاص ميدهم که آخرين کتابي که نصفه رها کرده چه بوده، که با شگفتي کتاب «آزادهخانم و نويسندهاش» نوشته رضا براهني را نام ميبرد و ميگويد: البته شايد هم بعد رفتم سراغش...