پس از سخنراني علي دهباشي، کاظم موسويبجنوردي، از اثرات زندان بر پرورش شخصيت ماندلا سخن گفت و چنين بيان داشت: «وقتي مسئول کتابخانه ملي بودم من را به آفريقايجنوبي دعوت کردند. يکي از برنامههايي که براي من گذاشته بودند بازديد از زندان ماندلا بود. چون خود هم سابقه زندان داشتم مثل يک کارشناس همه جاي زندان را ميديدم و يک به يک سوال ميکردم که ماندلا کجا ميخوابيده و کجا هواخوري ميکرده؟ و... واقعا 27 سال زندان براي ماندلا يک رياضت است ولي چرا ماندلا نداي آزادي و گذشت و فداکاري در دنيا و يک سمبل شد، دليلش اين بود که ايشان بهعنوان کسي که مبارزه مسلحانه را شروع کرده، دستگير شد. البته در ابتدا مبارزات مدني ميکرد و بعدها به مبارزه مسلحانه کشيده شد. قطعي بود که در دادگاه محکوم به اعدام ميشود اما ايشان چنان دفاعيهاي از خودش ارائه داد که آن قاضي سفيدپوست وجدانش بيدار شد تا او را محکوم به اعدام نکند و آن 9 نفري که با ماندلا بودند هم محکوم به اعدام نشدند. ماندلا در زندان آنچنان فرهيخته و ساخته شد که بعد از 27 سال که بيرون آمد همه را بخشيد و اگر اين کار را نميکرد، آفريقايجنوبي، آفريقاي امروز نبود. من در آنجا گفتوگويي کردم و در صحبتم گفتم که رمز موفقيت شما اتحاد شماست و اين وديعهاي است که ماندلا براي شما به جاي گذاشته و به جاي کينهورزي و کشت و کشتار و انتقامجويي، ايشان همه را بخشيد و فرزندان خود فرض کرد. گفت که شما يک ملت هستيد و بايد دست به دست هم بدهيد و دنبال توسعه، رفاه، آسايش و صلح برويد. اين پيام خوبي بود براي انقلابيون و سياستمداران مبارز که کينه را تبليغ نکنند و پيامآوران صلح و دوستي و خردورزي باشند.»
قرائت پيام رئيس دولت اصلاحات
سخنران بعدي هادي خانيکي بود که در ابتدا متن پيام رئيس دولت اصلاحات را قرائت کرد:«باز هم ماندلا و باز هم همت والاي جناب جاويد قرباناوغلي که کتابي تازه را در معرفي نلسون ماندلاي فقيد و رنگينکمان آفريقايجنوبي نگاشته و منتشر ميکند. به ايشان دستمريزاد ميگويم! آفريقايجنوبي از آنجا اهميت ويژه دارد که در آن مبارزات بر نژادپرستي، دستکم به صورت رسمي نقطه پايان نهاد و نماد اين مبارزات ماندلا بود که در وجودش، انساندوستي، مقاومت مثالزدني در برابر ستم، نژادپرستي و رواداري و حتي عفو در مقام قدرت جمع آمده بود. ماندلا براي انسان در همهجا و در همهحال قابل احترام بود و منش و روش او بايد براي همه آنان که حرمت و آزادي براي همه انسانها ميخواهند، بيآنکه گذشته را فراموش کنند، از زنداني در گذشته پرهيز ميکنند و به آيندهاي ميانديشند که در آن رنجها کمتر و همنوايي انسانها بر پايه عدالت و اخلاق ميسرتر باشد و براي آن تلاش ميکنند، درسآموز باشد و ماندلا چنين بود. براي جناب آقاي جاويد قرباناوغلي سلامتي و بهروزي و کامروايي بيشتر در جهت روشنگري و خدمت به انقلاب ايران و مردم آرزو ميکنم.»
خصلت خشونتگريزي ماندلا
پس از قرائت متن رئيس دولت اصلاحات، هادي خانيکي به خصلت آشتيخويي و خشونتگريزي ماندلا اشاره داشت و گفت: «موضوعي که براي فضاي کنوني و جامعه و منطقه ما معنادارتر است، توجه به خصلت آشتيخويي ماندلاست و خشونتگريزي او. ما بايد فهمي از ماندلا و راه دشوار آزادي داشته باشيم. نامي که خود او هم بر کتاب خاطرات خود گذاشته، همين بود. ما بايد سبک انديشه و مشي اخلاقي و انساني او را در مبارزه عليه تبعيض و خشونت و خودکامگي بشناسيم که چطور شد طنين انداخت و راه گشود. زندگي ماندلا که کمابيش همه با آن آشنا هستيد از دو وجه متناقض نماي «انقلابيگري» و «مدارا» تشکيل شده است. هر دو اينها را جمع کردن کار سختي است ولي به هر کدام از آنها به تنهايي توجه کردن چندان دشوار نيست. ما بايد بينديشيم و ببينيم که چطور ميشود «آشتيخويي» و «خشونتگريزي» را چه در دوراني که يک کنشگر انقلابي در دوران مبارزه است و چه در دوراني که به قدرت ميرسد و چه در دوراني که از قدرت کنار ميرود، دنبال کرد. به اين اعتبار من به اختصار به 10 عنوان فکر ميکنم که ميشود در آنها تاملي کرد؛ چون يکسوي اين موضوع آن است که وي به دنبال صلح و آشتي است ولي دنبال تسليم و بردگي نيست. اين را در فلسفه سياسي بيشتر و بهتر ميشود دنبال کرد. يعني انديشه عدمتوسل به خشونت ماندلا وجه ديگري دارد که در واقع کوتاه نيامدن از آرمانهاي خودش است و براي آرمانهاي خود ظرفي پيدا ميکند. در اينجا به چند نکته در اين باره اشاره ميکنم:1- آشتيجويي و صلحخواهي يک ارزش و باور در تفکر ماندلا است. 2- خشونتگريزي، که يک باور براي ماندلاست، اين را به يک راه تبديل ميکند. 3-استقبال از ماندلا بهخاطر صلح دوستي و خشونت پرهيزي او اين است که اول ماندلا را در جهان و حتي جامعه ما انتخاب کردند يا اينکه اول يک چيزي در وجدان پنهان جامعه وجود دارد که دوست دارد دوست صلح و آشتيخويي را دوست بدارد و به اين معنا ميشود گفت که ماندلا را به اعتبار صلح و آشتي ميپسندد. 4- محبوبيت اسطورههاي صلح و خشونتگريزي در جهان رو به رشد بوده. 5- فقط صلح هدف نيست وگرنه خيلي از کساني هستند که با تسليم شدن دنبال صلح بودهاند. 6- ترجيح مبارزه به دور از خشونت بر مبارزه همراه با خشونت. 7- آرمان خشونتستيزي تنها در يک طرف معنا ندارد، وقتي ميتواند طرف مقابل را هم به اين سمت بکشاند، آنجاست که مبارزه، مبارزه موفقتري خواهد بود. 8- مشارکت دادن رقيب است در پيشبرد آشتي و تفاهم. 9- توجه به اميد اجتماعي است و ترسيم آيندهاي بهتر از چيزي که در آن وضعيت به سر ميبرد.به اين ترتيب ميتوان گفت راهي که ماندلا پيمود، همانطور که خود او گفته بود، راهي دشوار ولي پايدار و کمهزينهتر بود و با خواست عمومي در جهان خسته از جنگ و تنش و خشونت، سازگارتر بود. او ميدانست اگر اين نفرت روي شکاف بين دو نژاد سفيد و سياه بيفتد يا شکاف بين فقير و غني بيفتد، ميتواند چه عوارض ناگواري داشته باشد و به همين دليل هم اين افقگشايي از آينده و کاري که او کرد، خيلي مهم بود.»
جامعه ايران نيازمند ماندلاست
سخنران بعدي محمدجواد کاشي بود که از تعريف ويژگيهاي سياست در دنياي مدرن و عشق در سياست چنين سخن به ميان آورد:«ذهنيت تاريخي و فرهنگي ما در مورد رهبران سياسي از يک دوگانگي رنج ميبرد. گاهي خيلي از رهبران سياسي را دوست داريم که قاطعيت دارند و با قهر و خشونت اين توان را پيدا ميکنند که مردم را از رنجهاي خودشان نجات دهند. در همان حال حافظه تاريخي ما به رهبران سياسياي فکر ميکند که اهل خشونت نيستند و لبخند ميزنند و مهربان هستند و اهل عشق و دوستي. در يک چنين صورتبندياي گاهي از ماندلا يک فانتزي ميسازيم. ماندلا در شمار اسطورههايي قرار ميگيرد که اهل لبخند و مهرورزي هستند و اهل خشونت نيستند و آن وقت نميفهميم که بين اين مهرورزي و عشق و دگرپذيري ماندلا و باورش به جنگ مسلحانه چگونه ميشود پيوند برقرار کرد؟ تا جايي که من ميدانم ماندلا هيچگاه تا آخر عمرش از گذشته زندگي سياسي خشونتبارش توبه نکرد؛ ولي براي ما حقيقتا فهم اينکه چطور ميشود اين دو را با هم جمع کرد، دشوار است. ما هنوز هم که هنوز است بهرغم بيش از يک قرني که وارد دنياي مدرن شدهايم، وقتي به سياست ميانديشيم حقيقتا به رهبران سياسي ميانديشيم. ما به اين فکر ميکنيم چه کسي قرار است بر ما حکومت کند و آن کسي که بر ما حکومت ميکند کم و بيش تجلي خداوند است. خداوند در ذات خود موجودي است در اوج مهر و رحمت و در عين حال جبار هم هست. ما تجمع اين خصلتها را در خدا ميفهميم اما در دنياي مدرن وقتي قرار است که رهبراني بر ما حکومت کنند نميتوانند اين دو صفت الهي را تجميع کنند. ما اگر دورههاي تاريخي خود را از بعد از مشروطه دنبال کنيم ميبينيم در اين دورهها يا کساني بودهاند که عبوس بوده و ابرو گره زدهاند و اهل جبر و قهر بودهاند يا رهبراني که لبخند ميزدند گاهي از آن به اين و از اين به آن پناه بردهايم و هر دو اينها از حل مشکلات ما عاجز بودهاند! در دنياي مدرن امروز هنوز هم روشنفکران، حرف روشنفکران دوران مشروطه را تکرار ميکنند! ما نه از استبداد خلاصي پيدا کرديم و نهچندان از افق گشودهاي به سمت دموکراسي بهرهمند شديم و نه براي فقر و شکاف طبقاتي راهي گشودهايم. براي اينکه اساسا آن چيزي که ماندلا را قابلفهم ميکند اين است که بفهميم سياست در رهبران متجلي نميشود؛ سياست در دنياي مدرن يعني آنچه که با مردم روي ميدهد. آنچه که به منزله يک حوزه عمومي با مشارکت عموم مردم روي ميدهد. يک بازي است که مردم ميکنند و رهبران بخشي از آنند. اما جايي که مردم ناظر هستند. اساسا اين جهان عاري از مشارکت واقعي مردم قادر نيست ماندلا را بفهمد و بفهمد چگونه قهر در کنار عشق ميتوانند دو معناي همزمان در عرصه سياست باشند. براي فهم آنچه ماندلا کرد، تعريف هانا آرنت از عشق راهگشاست. آرنت در پاياننامه خود که «مفهوم عشق از نظر آگوستين قديس» است، تفاوت عشق در سياست را با عشق حوزه خصوصي بيان ميکند. عشق حوزه خصوصي از يک فضاي رمانتيک ميگويد؛ به شدت اين عشق با عشق و کارکرد عشق در حوزه سياست متفاوت است؛ عشق در حوزه سياست با عشق مومن به خداوند هم متفاوت است و سنخ ديگري است و بعد آرنت در تعريف اين عشق ميگويد، عشق يعني توليد، خلق و ايجاد يک فضاي جمعي در ميداني از شرارت و اين تفاوت عشق رمانتيک با عشق الهي با عشق سياسي است. خلق فضاي توليد عشق و مودت به نحو کوتاهمدت است؛ چون هيچ راه درازمدتي ندارد. شر مداوما توليد ميشود و شما بايد عشق را مداوم توليد کنيد و يکبار براي هميشه نيست. بايد يک صفت ديگر هم داشته باشيد، چون خلق فضاي عاشقانه در ميدان شرارت، ميتواند خود سنخ ديگري از شر باشد. چون نژادپرستي هم همين است. فاشيسم يکجور عشق ملي است براي رفع شرارتهاي بزرگ؛ اما خود شري بزرگتر از شرهاي ديگر است؛ بنابراين عشق در عرصه سياست خود ميتواند عين شرارت باشد. شرارتي بالاتر از شرارتهاي ديگر؛ بنابراين علاوهبر هنر خلق محيط عاشقانه در ميدان زايشگر شرارت بايد يک صفت ديگر هم داشته باشي و ماندلا و قهرمانهايي نظير او در عرصه سياست اين صفت ديگر را هم داشتند، اگرچه ستيز در حوزه سياست يک امر واقعبينانه است، اما مرد سياسي آن است که بتواند به عموم انسان و کل جهان و به کل حيات عشق بورزد. يعني مثل مولانا بتواند در نسبت بين موسي و فرعون بگويد موسي و وقتي با موسي در جنگ شد بتواند بالاي نزاع موسي و فرعون، جنگ موسي با موسي را ببيند؛ يعني جنگ واقعيت حيات سياسي است اما عشق به انسانيت است که سبب ميشود تو جدال را ثانوي ببيني نه امر اولي. آنچه اولي در ساحت سياست است، خلق فضاي جديد در پرتو عشق انسانها به يکديگر است. پيوند بين عشق و عداوت در عرصه سياسي به شرطي قابلفهم است که اساسا فهم سياسي داشته باشيم و فهم سياسي هنگامي اتفاق ميافتد که بدانيم آنجا که رويداد سياسي اتفاق ميافتد، عرصه عمومي است و نه هنر رهبراني که ما فقط تماشاگر آنها هستيم. عدم پيوند اين دو باعث ميشود که ما با رهبراني مواجه باشيم که عبوسند و لبخندهايشان را جدي ميگيريم و نميتوانند در عرصه سياسي خالق عشق باشند يا رهبراني که لبخند ميزنند اما جايي که بايد به دروغ عبوسند. سياستي که «نمايش» است، نه عرصه اقتدار عمومي؛ نه عشقش اصالت دارد و نه اقتدارش و هر دو دروغ هستند و هر دو در حل مشکلات بنيادين مردم در عرصه سياست عاجزند. حقيقتا جامعه ايران نيازمند ماندلاست و ماندلا خلق نميشود مگر آنکه عرصه عمومي به منزله خلق در حيات عمومي روي دهد.»
سياست اخلاقي ماندلا
سخنران بعدي سيدعلي محمودي بود که از منشور آزادي آفريقايجنوبي سخن گفت: «سابقه شکلگيري اين منشور در سه سال داراي اهميت است: 1952، 53 و 55 ميلادي. شايد بشود گفت که شعلههاي برافروختن اين منشور بزرگ در کمپيني زده و مشتعل شد که در ژوئن سال 52 م به رهبري کنگره ملي آفريقايجنوبي و کنگره هنديهاي آفريقا تظاهراتي عليه «آپارتايد» درگرفت. رژيم آپارتايد بلافاصله آن را متوقف کرد اما تاثير خيلي بزرگ و اساسي در پيام اين کارزار داشت و به شدت مردم را تحتتاثير قرار داد و اين پيام مبارزه با تبعيض نژادي به درستي شنيده شد. يک سال بعد يعني سال 1953م کنفرانس سالانه کنگره ملي آفريقا تشکيل شد. پيشنهاد تشکيل اين مجمع براي تهيه منشور آزادي، توسط پروفسور ماتيوس ارائه شد و کنگره آن را به تصويب رساند و به دعوت آن و کنگره هنديها و رنگينپوستان و دموکراتها براي نوشتن اين منشور حرکتي آغاز شد. در اوايل سال 1955 م کنگره ملي آفريقا حدود 50 هزار داوطلب را به نقاط مختلف آفريقايجنوبي فرستاد که نظرات مردم و نيازهاي مردم را بگيرند و صورتبندي کنند. اين کار صورت گرفت. کميتهاي مسئول بررسي اين گزارش شد و پيشنويس منشور تهيه و در 26 ژوئن 1955م با حضور جمعي بيش از سه هزار نماينده منشور آزادي به تصويب رسيد. اولين موضوع؛ حقوق بشر و آزاديهاي بنيادين است. دومين موضوع؛ موضوع برابري است. موضوع سوم؛ مردم مالک کشور هستند. موضوع چهارم؛ دولت دموکراتيک است. موضوع پنجم؛ مساله مالکيت در اين منشور است. موضوع ششم؛ آموزش و پرورش است. مجموعه اينها اين است که ماندلا آمد و سياست اخلاقي را در عمل به اجرا درآورد. همه آن کساني که با اين نام شناخته ميشوند؛ يعني سياستمدار اخلاقي، آزاديخواه و برابرطلب و خردورز، کدامشان موفق نبودند؟ بيشترين و بهترين دستاوردها را براي کشورشان داشتند. من اينجا بايد نام ببرم با احترام از محمدعلي فروغي، احمد قوام، محمد مصدق، مهدي بازرگان و محمد خاتمي. گاندي و ماندلا هم موفق بودهاند. آنان فقط خوشنام نبودند که سمبل و الگويي باشند که ديگران آنها را ببينند و دوست داشته باشند اينگونه باشند؛ آنها در عمل توانستهاند سياستي مدبرانه، با بازدهي بالا و با کمترين هزينه را براي تغيير و اصلاح رقم بزنند.»