پسرم تا از مدرسه ميرسد همانطور که دور خانه ميچرخد ميگويد: «دفتر مشقم تموم شده.»
ميگويم: «چه خبره؟ تازه برات دفتر خريده بودم... واي بشين الان همسايه پاييني ميياد بالا.»
ميگويد: «چک کردم. خونه نبودن.»
نفس راحتي ميکشم. خواهرم با نگراني ميگويد: «اين چرا هايپر شده؟ اونوقت تو نگران همسايه پاييني هستي؟»
پسرم به سرعتش اضافه ميکند. گويا تا حالا داشته گرم ميکرده. همانطور در حال دو ميگويد: «به خاطر آلودگي هوا نفرستادنمون حياط. همش مشق نوشتيم. دفترم تموم شد.» نفسي تازه ميکند و ادامه ميدهد: «راننده سرويسمون گفته اشبانت انرژي در کودکان احتمال اعتياد در بزرگسالي را زياد ميکنه. دارم پيشگيري ميکنم.»
ميگويم: «انباشت، عزيزم.»
خواهرم ميگويد: «وقتي منابع موثق مادر، تو روزنامهنگاري راننده تاکسيها باشن، منبع آگاه پسر هم راننده سرويس ميشه.»
توضيح ميدهم که راننده سرويسشان فوقليسانس روانشناسي است؛ از زور بيکاري رانندهسرويس شده.
پسرم ناگهان از دو به پرش تغيير رشته ميدهد و از اين مبل به آن مبل ميپرد. خواهرم ميگويد: «واي مبلتون رو خراب کردي. بريم خونه مامان. اونجا بزرگتره.»
با تعجب ميپرسم: «تو چرا اينقدر نگران مبل مايي؟»
پسرم ميگويد: «لابد خاله دوباره خواستگار داره، به اين فکر ميکنه در آينده مبل ما در نقش مبل خواهر عروس آبرومند باشه.»
ميگويم: «فضول، برو دفتر کتابت رو جمع کن، بريم.»
ناگهان دوتايي خيره ميشوند به من.
ميگويم: «ها، چي شده؟»
پسرم ميگويد: «آخ جون، فردا تعطيله.»
خواهرم ميگويد: «دوباره کهير زدي.» بعد صورتم را اينور آنور ميکند و کارشناسانه ميگويد: «از ميزان سرخي و اندازه لکهها هم بر ميياد که شاخص هوا در منطقه پرخطره.»
پسرم ميگويد: «شکل فضاييها شدي. مامان اگه فردا تعطيل نبود تو ميايي دنبالم؟»
هروقت هوا آلوده ميشود کهير ميزنم و در نقش ماده شناساگر براي تعيين درصد آلودگي هوا عمل ميکنم. تا ميرسيم خانه مامان همه شروع ميکنند به تخمين زدن ميزان آلودگي هوا، البته با توجه به اندازه کهيرهاي من. پدرم ميگويد: «نميتوني بري سازمان هواشناسي استخدام شي؟ يه روش دقيق براي تست ميزان آلودگي هستي ديگه.»
مادرم ميگويد: «نه، برو برنامه عصر جديد. اينم يه استعداده ديگه.»
مادربزرگ که دوباره آلزايمرش عود کرده، من را با عمه طلعت اشتباه ميگيرد: «طلعت تو روستا بزرگ شده، به هواي شهر عادت نداره. حالا هرچقدر بخواد افاده بياد و خودشو خانم شهري جا بزنه.»
مادرم ميپرسد: «اين مشکل آلودگي هوا چطوري بايد حل بشه؟»
پدر جواب ميدهد: «بايد از خدا بخواهيم. مثل وزير راه و شهرسازي که گفته متقاضيان مسکن دهکهاي چهار تا هفت براي خانهدار شدن به خود فشار بيارن و بايد از خدا بخواهيم تا وسيله آسايش فراهم بشه.»
بعد ناگهان دوباره همه به من خيره ميشوند و صلوات ميفرستند.
ميگويم: «مگه برق اومده.»
مادر ميگويد: «خدا را شکر. کهيرات کم شده. هوا داره بهتر ميشه.»
پسرم بغ ميکند: «من رو فضايي بودن تو حساب کرده بودم. ميخواستم با تو نيکپور رو بترسونم. فردا باز اذيتم ميکنه.»