گر تو را بودي خبر از روزگار، اي محتکر
دست بر مي داشتي از احتکار، اي محتکر
ابر اگر مي کرد باران خودش را احتکار
خشک مي شد باغ و راغ و سبزه زار، اي محتکر
گر درخت از ميوه دادن شانه خالي کرده بود
کي تو در پاييز مي چيدي به وسيب و انار، اي محتکر
کي تو در پاييز مي کردي درو محصول خويش
گر نمي باريد باران در بهار، اي محتکر
گر ز دوشيدن با مي کرد گاو شير ده
کي تو پر مي کردي از شيرش تغار، اي محتکر؟
تا که مايحتاج مردم را نهان سازي ز چشم
مي کني ابليس را انباردار، اي محتکر
قيمت اجناس وقتي ده برابر مي شود
آري از انبار بيرون باربيار، اي محتکر
گر بر افتد پرده از کار تو نزد مردمان
مي شوي خار وخفيف و شرمسار، اي محتکر
گر که طبع من شود روزي اسير احتکار
کي توانم گفت اشعار آبدار، اي محتکر
نويسنده : «مزاحم»