بستن

خواهرم، چه‌گوارا و عشق

خواهرم، چه‌گوارا و عشق
فرزانه گلچین

زنگ مي‌زنند. در را که باز مي‌کنم رنگِ پريده و شال‌گردن بلند خواهرم نظرم را جلب مي‌کند. با نگراني مي‌پرسم: «رنگت چرا پريده؟ حالت خوب نيست؟ هوا که اينقدر سرد نيست، چرا شال‌گردن انداختي؟»

جواب مي‌دهد: «رنگ پريده چيه؟ يعني خيلي طبيعي‌ام. شال هم که تريپ آرته.»

مي‌گويم: «اما تو که رنگ طبيعي‌ات سرخ و سفيده. اين رنگي نيستي.»

مي‌گويد: «کرم زدم. اينا رو ول کن. اومدم باهات مشورت کنم. الان چه کتابي آمده؟ غير از ملت عشق و شازده کوچولو.»

مي‌گويم: «کتاب که مدي نيست. حالا چي شده کتابخون شدي؟»

پفي مي‌کند و مي‌گويد: «واي که تو چقدر از دنيا عقبي. با يکي آشنا شدم خيلي کتابخون و تريپ آرته.»

مي‌گويم: «مبارکه. به سلامتي. کجا باهاش آشنا شدي؟»

جواب مي‌دهد: «سرکار.»

با تعجب مي‌گويم: «سرکار؟ مگه تو سرکار مي‌ري؟»

شانه مي‌اندازد بالا و مي‌گويد: «نه. ولي به بابا که نمي‌تونم بگم تو کافي‌شاپ باهاش آشنا شدم. حالا تا اون‌موقع يه کار پيدا مي‌کنم. به جاي بازجويي بگو يه کتاب چهل پنجاه صفحه‌اي دهن‌پرکن نداري؟ مختصر و مفيد.»

مي‌گويم: «اگه قول بدي اين تکه شازده کوچولو رو که روباهه در مورد اهلي کردن و عشق افاضات مي‌کنه هيچوقت تو صفحه‌ات نذاري يه کتاب راحت عالي بهت معرفي مي‌کنم. از بس اين تکه کتاب را همه استوري کردن آلرژي گرفتم.»

قول مي‌دهد. ناگهان بدجنسي‌ام گل مي‌کند: «در جست‌وجوي زمان از دست رفته از مارسل پروست. يه کتاب مختصر و مفيد.»

توي کتابخانه مي‌گردد: «کجاست؟»

مي‌گويم: «زيادي مختصر و مفيد بود، ندارم. ارزونه بخر.»

توي دستش نا‌يلوني است. مي‌پرسم: «اون چيه؟»

از توي نايلون يک ماگ و يک بسته قهوه در مي‌آورد. روي ماگ عکس چه‌گوارا چاپ شده است. مي‌گويم: «تو که قهوه‌خور نيستي. حالا چطور چگوارا؟»

مي‌گويد: «اِه. اسمش اينه؟» با ناباوري نگاهش مي‌کنم: «يعني تو چه‌گوارا را هم نمي‌شناسي؟ پس چرا اينو خريدي؟»

پشت چشمي برايم نازک مي‌کند و مي‌گويد: «اولا که ماگ چيز باکلاسيه. دوما اون پسره هم از اين کلاه‌ها مي‌ذاره. سوما براي بابا خريدم.»

با چشمان گرد شده نگاهش مي‌کنم.

ادامه مي‌دهد: «يه جوري از باباش حرف مي‌زد که تصورم از باباش يه آقاي روبدوشامبر پوشيده، پيپ به لب و کتاب به دسته که داره زير نور کم آباژور مطالعه مي‌کنه. منم مجبور شدم بابا رو يه جوري توصيف کنم که شبيه باباي اون باشه.»

مي‌گويم: «لابد با روبدوشامبر ساتن و کمربند.»

با سر تاييد مي‌کند: «دقيقا. روبدوشامبر رو تو بخر. ديگه پول ندارم.»

توي خيالم پيژامه راه‌راه بابا را با روبدوشامبر عوض مي‌کنم. نمي‌دانم چرا توي خيالم شکم بابا آب شده است. لابد همراه روبدوشامبر گن هم سفارش داده‌ايم. ياد مرحوم اسماعيل داورفر مي‌افتم توي سريال‌هاي دهه شصت و هفتاد که نقش محتکر را بازي مي‌کرد. لابد همان موقع که بابا توي صف مرغ بود.

مي‌گويم: «اولا پيژامه بابا خيلي هم شيک و اصيله. دوما بابا قهوه دوست نداره. سوما تو سعي کن بابا چاي را با نعلبکي هورت نکشه، در اين حد اصلاحات پيشکش.»

مي‌گويد: «نمي‌خواي خرج کني تز نده، بيا صفحه اينستاگرامش را ببين.»

استوري‌اش افاضات روباه کتاب شازده کوچولوست در مورد اهلي کردن و دوست داشتن. احساس مي‌کنم دارم کهير مي‌زنم.

خواهرم نگاهم مي‌کند و مي‌گويد: «خب، من ديگه برم.»

مي‌پرسم: «کجا؟»

مي‌گويد: «سرکار.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی