بستن

فرصت یک روزه!

فرصت یک روزه!
صاحب شجاعی

زلزله در ايران به مثابه گرانى است. يعنى از ازل تا ابد همراه اين آب و خاك است. اگر بعضي دوستان ناراحت نمى‌شوند، شايد امكان داشته باشد يك قرص ضدلرزش به زمين بدهيم تا از اين حالتى كه انگار زيرِ زمين مدام آهنگ « امشو شوشه..» پلى مى‌شود خارج شود.

پس از اين لرزش‌هاى اخير، خانواده را جمع كردم و از هر كدام پرسيدم:« اگر بدانيد فقط يك روز فرصت زندگي داريد، در آن فرصت يك روز چه كار مي‌کرديد؟»

پدر كه هميشه پيشتاز و نفر اول است گفت:« ابتدا سراغ دايي‌ات مى‌روم و موبايل‌اش را ريز ريز مى‌كنم و با فاصله يك سانتى مترى از صورتش داد مى‌زنم كه تو طنزپرداز نيستى، خودطنزپرداز پندار هستى!»

پرسيدم:« موقع مُردن هم دست از سر اون بدبخت بر نمى‌دارى؟»

جواب داد:« حقشه! كار بعدى كه انجام مى‌دهم اين است كه از اين پسره سر كوچه..سيامك.. كه صبح‌ها هميشه سرحال و خندونه و آخرشب فِسُرده و پكر، مى‌پرسم فلسفه‌اش چيه؟ چطورى توانسته توازن و تعادل بين اين دو شخصيت مجزاى خودش رو رعايت كنه؟»

گفتم:« فلسفه‌اى نداره بدبخت! صبح‌ها گيرش مى‌آد مى‌زنه شاده. شب‌ها گيرش نمى‌آد داغونه!»

گفت:« من رو بگو كه يك عمر فكر مى‌كردم اين داره به سبك خودش اعتراضى چيزى انجام مى‌ده! خب كار آخرى هم كه انجام مى‌دم..البته اگه مامانت بد برداشت نكنه، رفتن به اين جلسات آموزشى چند همسريه!»

مامان كه سرخ شده بود با حالتى كه دستش از شدت استرس مى‌لرزيد گفت:« چشمم روشن!»

پدر گفت:« فقط مى‌خوام بدونم اونجا چى مى‌گن و چه افرادى شركت مى‌كنن و همين ديگه.»

مادر كه لرزيدن از دست به پاهايش هم سرايت كرده بود گفت:« به نظرت تواين جلسه‌ها چه مى‌كنند؟ اورانيوم غنى مى‌كنند؟ در جهت تبيين فلسفه‌هاى هگل بحث مى‌كنند؟ اسمش روشه ديگه! مى‌دونستم تو يك ساعت هم فرصت زندگى داشته باشى حتى از بين آوار و سيل هم آخر در پى رسيدن به اهداف شومت هستى!»

مادر منتظر توضيح پدر نماند و گفت:« پسرم! حالا نوبت منه. اول اين‌كه در آن يك روز از كنار پدرت تكان نمى‌خورم جز در موارد ضرورى! كار دوم اينه كه سراغ دايي‌ات مى‌رم و مى‌گم فكر مى‌كنى طنزپردازى؟ تو هيچى نيستى. هيچى. خوشحالم كه دارم مى‌ميرم و قرار نيست هر صبح در هر گروهى كه عضوم كردى جوك‌هاى بى مزه‌ت را بخوانم.»

گفتم:« قشنگ مشخصه چقدر اين دايي را دوست داريد!»

مادر گفت:« حقشه! كار آخر هم اينه كه همراه با پدرت ، پيش سيامك مى‌رويم.. آن هم اول صبح.. و در روز آخر از زندگى‌مون، كمى از روى زمين فاصله مى‌گيريم!»

نوبت خواهرم بود. شروع كرد:« اول اين‌كه وقتى دايي ديگه توانى نداره و نامرديه كه بكوبمش!»

گفتم:«دست برداريد از سر اين بدبخت!»

خواهرم ادامه داد:« حقشه! كار بعدى‌ رفتن همراه با پدر و مادر نزد سيامك و فاصله گرفتن از زمينه!»

مادر جواب داد:« اى جان! اى جان!»

خواهرم گفت:« كار آخر هم.. البته بيشتر آرزومه.. كه رئيس فيفا همراه با هئيتش زودتر به ايران بيان تا بشه يك بازى خانگى پرسپوليس تو ليگ برتر رو از نزديک ببينم!»

بعد از اين خواسته‌ها، خواسته‌ من فقط بوسيدن دايي‌ام بود!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی