بستن

مرگ و زندگی

مرگ و زندگی
مونا رستا منتقد ادبی

شيرزاد حسن از شاخص‌ترين نويسندگان زبان و ادبيات کُردي است که با تاثيرگذاري بر ساير نويسندگان، نقشي مخصوص به خود را در ادبيات داستاني معاصر اين زبان بازي‌ کرده است. شيرزاد حسن را مي‌‌توان نويسنده‌اي متمايل به گرايش‌‌هاي نوين در ادبيات توصيف ‌کرد و اين نوگرايي هردو حوزه ساختار و بافتار را در داستان شامل مي‌شود؛ به اين معنا که او نه‌فقط به شيوه روايت، پيرنگ يا شخصيت‌پردازي نگاهي ملهم از مدرنيسم دارد، بلکه از اين نگاه به‌مثابه ابزاري براي انتقال معنايي اعتراضي، يعني زيرسوال‌بردن و برهم‌زدن نظم حاکم بر جامعه سنتي بهره مي‌برد. اين رويکردها کم‌‌وبيش در داستان «آواز غريبي» نيز به‌چشم مي‌خورد. «آواز غريبي» داستان آشناي لانه‌کردن پرندگان، پشت شيشه‌‌هاست. اين‌بار فاخته‌‌ها هستند که به اصرار خاروخس و شاخه‌‌هاي کوچک را جمع‌ مي‌‌کنند که پشت پنجره راوي لانه‌‌اي عَلَم ‌کنند تا او داستانش را اين‌چنين آغاز کند: «آن‌سوي پنجره اتاقم، روي لبه چسبيده به شيشه‌‌ها هميشه فاخته‌‌ها لانه مي‌‌سازند.» راوي نه‌فقط به فاخته‌‌ها احساس نزديکي مي‌کند بلکه خود را يکي از آنها مي‌‌داند که وقتي غمگين است براي او آوازهاي حزن‌‌آلود مي‌‌خوانند. او نيز در مقابل، پاس خاطر فاخته‌‌ها را دارد و مراعات احوال آن‌ها را مي‌‌کند تاجايي‌که وقتي مي‌بيند کنارزدن پرده سبب ترسيدن و پريدن فاخته‌‌ها و شکستن تخم‌‌هاي آن‌ها مي‌شود از خير ديدن مناظر پشت پرده مي‌گذرد: «بعد از آن به‌خاطر شکستن آن دو تخم تصميم گرفتم هيچ‌وقت پرده را پس نزنم. تمام دنياي آن‌سوي پنجره‌ام... تلخ و کم‌مايه جلوه مي‌کرد.» ولي روزي گربه‌اي سياه از راه مي‌‌رسد که گردن يکي از جفت‌ها را به نيش مي‌‌گيرد، لانه را ويران و تخم‌‌ها را له مي‌کند: «يکي مي‌‌ميرد و ديگري پر مي‌زند.» روزهاي روشن همسايگي راوي با فاخته‌‌ها به تاريکي مي‌گرايد، ولي هم اوست که پس از مدتي تصميم مي‌‌گيرد به حمايت از فاخته‌‌ها برخيزد. البته که اين پايان ماجرا نيست.نمادها از عناصر مهم در حفظ و انتقال مفاهيم در فرهنگ‌‌هاي مختلف هستند؛ بخصوص در فرهنگ مردمان کُرد، همچون ساير جوامع سنتي، به‌واسطه انتقال بخش بزرگي از آيين‌ها و باورها در قالب نمادها با زندگي شرعي و عرفي آنها آميخته شده‌اند و به همين اعتبار از اهميتي بسزا برخوردارند. ولي در ادبيات، معنايي بيش از اين هم مي‌يابند؛ زيرا علاوه بر کارکرد فرهنگي خود، به‌مثابه نوعي زبان در جهت انتقال معنا نيز عمل مي‌کنند. «آواز غريبي» داستاني واجد يک نظام استعاري قابل بحث است که ماجرا در بستر آن پيش مي‌‌رود. به اين معنا که در اين داستان همچون برخي ديگر از داستان‌‌هاي شيرزاد حسن، با بهره‌گرفتن از استعاره، سمبل، مجاز و صناعاتي از اين دست، چيزي جايگزين چيزي ديگر مي‌شود و داستان با همين نظم جريان پيدا مي‌کند. نمادپردازي يا سمبليسم از اساس يکي از ابزارهاي پرکاربرد القاي مضمون در ادبيات است. نماد را درواقع مي‌توان يکي از انواع نشانه تعريف کرد که دال و مدلول آن واجد ارتباطي بالقوه با يکديگر هستند. به‌اين‌ترتيب که دال به مناسبت عرف، تداعي‌کننده مدلول است. در اين بين، برخي تداعي‌ها ميان مخاطباني از زبان‌‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف، مشابه است و برخي ديگر مربوط به يک فرهنگ خاص مي‌شود. گاهي نيز نويسنده خود دست به خلق نماد مي‌‌زند به شکلي که تنها مربوط به جهان داستانيِ برساختهِ او باشد و شيرزاد حسن در «آواز غريبي» کم‌وبيش از هر سه نوع اين نمادپردازي‌‌ها بهره‌ برده ‌است. به‌اين‌ترتيب که در کاربرد نمادين گربه و فاخته برخي تداعي‌ها مانند پيش‌بيني‌ناپذيري گربه و تانيث آن، جهان‌شمول هستند؛ يعني براي افرادي از فرهنگ‌‌هاي متفاوت تداعي يکسان دارند. برخي ديگر، مانند سوخته‌‌دلي فاخته و تباه‌شدن آن مخصوص فرهنگ کُردي هستند و در قالب آن معنا يافته‌‌اند و علاوه بر اين‌ها داستان واجد برخي دلالت‌‌هاي پوشيده‌‌تر است که مختص جهان داستاني «آواز غريبي» هستند. براي مثال فاخته در نمادشناسيِ جهان‌شمول بر بي‌‌عاطفگي دلالت دارد؛ پرنده‌اي که تخم‌هايش را در لانه پرنده‌اي ديگر قرار مي‌دهد تا متولد و بزرگ شوند، ولي در اين داستان چنين معنايي از آن اراده نمي‌شود.«آواز غريبي» در کنار حضور نمادين شکار و شکارچي، يک راوي بي‌نام‌و‌نشان نيز دارد که از مجموع نشانه‌‌هاي موجود در داستان اينطور برمي‌‌آيد که خود در وضعيتي متناظر با فاخته‌ها قرار دارد. او هم داستان را از زاويه ديد اول‌شخص شرکت‌کننده روايت مي‌‌کند و هم عامل کانوني‌‌کننده آن است، ولي با وجود تعيين‌کننده‌بودن نگاه و دريافتش نه نامي بر پيشاني دارد و نه حتي جنسيت او در داستان تصريح شده‌ است. به عبارت ديگر، جهان اين داستان از خلال انعکاس در ذهن همين راوي گمنام است که شکل مي‌‌گيرد و روايت مي‌شود، ولي او خود موجودي تَک‌افتاده و ناشناخته است که تنها از جنبه قوه فاهمه در داستان حضور دارد. اين وضعيت، يعني شخصيت به‌مثابه يک حالت رواني، موجد رويکردي ذهنيت‌‌گرا در داستان است که پررنگ‌‌ترين وجهه مدرنيستي آن را برساخته است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی