آن سوي پنجره اتاقم، روي لبه چسبيده به شيشهها هميشه فاختهها لانه ميسازند... نر و ماده مقابل چشمم جفتگيري ميکنند، تخم ميگذارند، روي تخمها ميخوابند، تخمهاي سفيد و کوچکشان ناگهان سر باز ميکنند جوجه فاختههاي بيپروبال به هواي آب و دانه شروع ميکنند به سروصدا، هر بار پرده نازک پنجره را کنار ميزنم، چقدر لذت ميبرم وقتي که غمگينم صداي آنها را بشنوم، آنها هم حزنآلود آواز ميخوانند. البته که به هواي همدردي با من است که آواز ميخوانند، بعضي وقتها حس ميکنم که فاخته غمگيني هستم که براي درک آواز غريبم کسي را ندارم. حالا که بزرگ شدهام از آن پشيمانم که چرا در کودکي فاختهها را تنها يک بار با تير و کمان زدم... شيرينعقلي مرا... نميدانستم خودم را ميکُشم، اگر فاختهها لانههايشان را ترک کنند، بيهوا پرده را پس ميزنم به قله کوهها زل ميزنم... به آسمان و پرندههاي آزاد... به فاختههايم که پر ميگيرند و مينشينند. وقتي توي لانه ميخزند جرأت پسزدن پرده را ندارم، خشخش پرده آنها را ميترساند و پر ميزنند، فراموش نميکنم... آن مرتبه که بيهوا پرده را پس زدم، هراسناک رم کردند. هر دو تخم شکسته شد و زردههايي که داشتند جوجه ميشدند پخش شدند... زردههايي که روزي فاختههايي نر و ماده ميشدند، يک جفت نر و ماده که آن سوي پنجرهي اتاق من يا هر پنجره اين شهر... يا زير ايوان خانه مستمندي لانه ميکردند. زماني که خانهام را غم ميگرفت، فاختهها براي دلداري... گرد حسرت و غم را ميپراکندند و آواز ميخواندند. بعد از آن به خاطر شکستن آن دو تخم تصميم گرفتم هيچ وقت پرده را پس نزنم. تمام دنياي آن سوي پنجرهام زمستان و بهار و تابستان و پاييز، تلخ و کممايه جلوه ميکرد... قله کوهها و تپهها، نيلي آسمان، برف و باران، غروب و دمدمههاي صبح... ولي مدتي است که شبها و بعدازظهرها صداي بالبال فاختهها را ميشنيدم، وقتي کنار پنجره ميرسم، با عجله پرده را پس ميزنم... چي ببينم؟ گربهاي سياه، گردن يکي از فاختهها را به نيش گرفته، خار و خس لانه و تخمها را له ميکند. وقتي به پشتبام ميرسم گربه لعنتي روي بامها جست ميزند و فاخته خفهشده را با گردن خونين خويش به دنبال ميکشد، يکي ميميرد و ديگري پر ميزند... آشيانهاي ويران... تخمهايي شکسته... رگههاي خون، پشتبام را سرخ ميکند، نه يک بار، نه دو... نه ده... نه بيست. چندين بار کمين ميکردم تا گربه را سربهنيست کنم... نه خير... هميشه بُرد با آن لعنتي بود. وقتي که ميآمد من در خواب ناز بودم، آن زمان هم فاختهها در لانه بيصدا ميشدند، گربه لعنتي خواب من و فاختهها را براي خود غنيمت ميدانست، بيرحمانه و بيصدا ميآمد. از خودم ميپرسيدم که چرا چهار دست و پاي گربه آنقدر نرم باشد؟هر بار فاختهاي ميمُرد... فاختههاي ديگر آواز غمگيني سر ميدادند و غمي کُشنده مرا دربرميگرفت. غم جاندادن فاختهها... از اين بدتر چه بود که مقابل چشمهايت پرندهها بميرند و هيچ کاري از تو ساخته نباشد؟ آخر سر تصميم گرفتم که از آن به بعد نگذارم پشت پنجرهام لانه درست کنند. تا غمشان را نخورم و هر بار شاهد مرگ فاختههاي نازنينم نباشم و اشک نريزم و از چشمهاي فسفرين آن گربه هم خيالم راحت شود... لانهيشان را خراب کردم، هرچه آنها خار و خس ميآوردند جمع ميکردم و آتش ميزدم... من... آشيانه زيباي فاختههايم را ويران ميکردم، لانهها را ميسوزاندم... نميگذاشتم تخم بگذارند، مثل همان بچه شيطان و شلوغ گذشته شده بودم. گربه سياه هم نااميد به من و حاشيههاي خالي پنجره زل ميزد و... ميو ميو مرا ميترساند. هر شب و روز پرده را پس ميزدم... تا ميتوانستم به کوه و آفتاب و برف و باران و آسمان و سوسوي ستارهها نگاه ميکردم، دختراني که دور و نزديک، بالاي بامها، روي طناب رخت پهن ميکردند، از دور نواي غريبانهي فاختهها و کفترها به گوشم ميرسيد... نکند جاي ديگري به چنگ گربهاي گرفتار شده باشند؟ چرا نه... اما نه اينکه جلوي چشمهايم آنها را خفه کند، فاختهها هم دستبردار نبودند... برگشتند... از سوزاندن آن همه خار و خس که گردباد روي بامها پخش کرد به تنگ آمده بودم... رها کردم... شکستخورده پذيرفتم.بعد از يک ماه دو فاخته و لانهاي با دو تخم ديدم، ظهر بود که متوجه صداي شاپرهاي فاختهها شدم... دوباره گربه سياه بود که گردن يکي از آنها را به نيش کشيده بود و با شتاب بام به بام آن را ميکشيد... چارهاي نداشتم... تصميم گرفتم گربه را بکشم، دهها شب خواب را بر خودم حرام کردم، بعدازظهرها که عادت به خواب داشتم، قرار گذاشتم نخوابم، زير راهپلهها، داخل خرپشته، پشت تانکر آب، در زواياي اتاقها، کمين ميکردم... افاقه نکرد... دست آخر در خرپشته را باز گذاشتم و دو تکه گوشت روي بشقاب برايش گذاشتم... بوي گوشت او را کشاند... تا يک روز فرصت پيدا کردم و در خرپشته را بستم تا به دامش بياندازم... تا او را بگيرم ده مرتبه سر و صورتم را خنج کشيد، ميخواستم خفهاش کنم... جرأت نکردم... نفرت و کينه و ترحم در دلم تلانبار شده بود. فاختههاي مُرده ميگفتند: «شک نکن او را بکُش.» به او زل زدم سينههايش به زشتي دراز بودند، معلوم بود که فاختههاي خفهشده و جوجههايشان را براي تولههايش ميبرد، جوجه فاختههايي که هنوز روي گردنشان پر درنيامده بود به خوردِ تولههاي شکموي خود ميداد، چه قانون نابجا و زشتي... ديوانهوار به گربه تف انداختم: «تف به اين طبيعت.»بردمش پشتبام... با او چهکار کنم؟ نميدانستم... دستم را دور گردنش حلقه کردم، چشمهاي زردش از حدقه جهيدند، رهايش کردم، باد هم به آرامي پروبال فاختههاي مرده را روي بام پراکنده ميکرد... آثار گناهشان... با هر دو دست گرفته بودمش، وقتي به فاختهها نزديک شدم... در چشم برهمزدني پرواز کردند، در اسارت هم از او ميترسيدند... عاقبت دمش را تاباندم... چرخاندم... چرخاندم... روي دهها پشتبام کوتاه و بلند پرتش کردم، اگرچه ميدانستم گربه هفت جان دارد و حتي اگر از پشتبام بلندي هم سقوط کند بلافاصله روي چهار دست و پايش بلند ميشود... ولي در دل گفتم: «شايد خدا بخواهد نيمه مرگ و گيج شد و براي هميشه اين پشتبام را فراموش کند.»به انتظار ماندم... يک روز... دو روز... سه... ده... بيست... سي... تا يک روز که ناگهاني آن سوي پنجره که ايستاده بودم، آواز فاختهها هوش از سرم ربود، دهها بچه گربه سياه و قهوهاي و سفيد و ابلق را ميديدم. تولههاي بزرگ و کوچک.«آيا آنها بچههاي همان گربه سياه نبودند...؟» چه کسي ميدانست که همه آرام و بيصدا به آشيانه نزديک شدند، فرصت هيچ کاري را نداشتم... با عجله پرده را کنار زدم. مشت فشردهام را ديوانهوار حواله شيشه پنجره کردم... خرد و خاکشير شد... فاختهها هم بلافاصله پرواز کردند، با پريدنشان دو تخم شکسته شد. ريزههاي شيشه و خار و خس لانه و خون دستم با تخمهاي شکسته به هم آميخت، چه صحنه منزجر کنندهاي، آن سوي پنجره هم گربههاي لعنتي بهتخورده به من زل زده بودند... مبهوت... عقب نشستند، سر بلند کردند و با حسرت به فاختههاي در حال پرواز نگاه کردند. سبيلهايشان را ليس ميزدند. آخر سر تصميم گرفتم از خير پنجره شکسته بگذرم و برايش شيشه نگيرم. نور، سرماي زمستان و هرم گرماي تابستان را ناديده بگيرم تا از آنجا بتوانم هر روز لانهها را ويران کنم... از آن به بعد شاهد مرگ فاختههاي غمگينم هم نباشم... تا از دور به آواز غريبشان گوش کنم، همان آوازي که از بچگي به من غمي پنهاني و کشنده ميچشاند... غمي که هر چه ميکنم درکش نميکنم... چه دور و چه نزديک... آواز غريبي کُشنده است، کُشنده، کُشنده...