برادر و خواهرم آمدهاند خانه ما. برادرم همانطور که با کش موهايش را ميبندد ميگويد: «بابا بهم ماشين نميده. ميگه موهام بلنده، ممکنه فکر کنن دخترم، برام از گشت اساماس بياد.»
تا ميآيم چيزي بگويم خواهرم داد ميزند: «بابا اينستاگرام نصب کرده، الان منو فالو کرد.»
ميگويم: «خب؟»
ميگويد: «نميگيري چرا؟ سوژه داريم در حد تيم ملي.»
رو به برادرم ميکند و من را نشان ميدهد و سر تکان ميدهد؛ يعني من هيچچيز نميفهمم. هميشه دلم ميخواست بدانم برق زدن چشم از خوشحالي که در کتابها مينويسند چيست؟ با ديدن برادرم فهميدم. برادرم دستهايش را به هم ميمالد و ميگويد: «حالا ببينيم اکبرآقا چه ميکنه در اينستاگرام... منو هم فالو کرد.»
خواهرم از خنده ريسه ميرود: «تو بيو صفحهاش نوشته: مدافع حقوق حيوانات، گياهخوار. لابد کباب هم گياه حساب ميشه.»
يکي از دعواهاي هميشگياش با مادرم اين است که تهمانده غذاها را براي گربهها نريزد و خانه را کرده گربهداني.
خواهرم ميپرسد: «آخي، تو رو فالو نکرده؟» و ميخندد.
پدرم عکس پرنده خپل زشتي را پست کرده و نوشته: «دودو؛ پرنده زيبايي که به دست بشريت منقرض شد.»
خواهرم ميگويد: «اکبرآقا مرزهاي زيباييشناسي را جابهجا کرد.»
برادرم ميگويد: الان براش دايرکت ميفرستم «يا ماشين بده يا اون عکست که داري با تفنگ بادي گنجشک ميزني، رسانهاي ميکنم.»
احساس ميکنم شوخيشوخي ممکن است قضيه به باجگيري ختم شود. خواهرم که از شدت خنده به سختي ميتواند حرف بزند، شاهکار جديد پدرم را اعلام ميکند: «براي مونيکابلوچي فينگليش کامنت گذاشته: بانو بيش از اين بدرخشيد.»
احساس ميکنم پدرم دارد وارد منطقه خطر ميشود. ناگهان خواهر بزرگ وجودم فعال ميشود؛ با خودم فکر ميکنم اين دوتا بدون برگ برنده از بابا، قابل کنترل نيستند، اگر بابا توي اينستاگرام دست از پا خطا کند ديگر هيچ.
ميگويم: «بايد به بابا بگيم هرکاري بکنه فالوئراش ميفهمن، ما ميدونستيم، اونم بايد بدونه.»
خواهرم ميگويد: «اين دوباره بيانيه صادر کرد، تو چرا در مقابل هرچيز بامزهاي مقاومت ميکني؟ براي کي دل ميسوزوني؟ حتي فالوت هم نکرد.»
برادرم به خواهرم ميگويد: «فکر ميکنم کتاب بيشعوري رو اين نوشته، من و تو رو ادب کنه، يهو همهگير شده.»
خواهرم ميگويد: «سيزن دو هم کامينگ سون، بيشعوري در فضاي مجازي.»
ميگويم: «آره، اول کتاب هم تقديمش ميکنم به شما دوتا.»
دوتايي ميروند روي کاناپه دورتر از من مينشينند. سرشان توي گوشي، پچپچ ميکنند و ريزريز ميخندند. دلم ميخواهد بدانم چه ميگويند. ولي اصلا به من توجه نميکنند.
گوشيام را برميدارم توي اينستاگرام براي بابا پيغام بگذارم. يادم ميآيد بابا من را فالو نکرده. ميروم آشپزخانه زنگ ميزنم:
- «بابا ميدونستي تو اينستاگرام هرکاري کني بقيه ميفهمن؟»
- «خب؟»
- «گفتم حواست باشه.»
- «يعني به من اعتماد نداري؟»
بيخداحافظي گوشي را ميگذارد. حتما بلاکم ميکند. نکند ريپورتم هم بکند؟
گوشي خواهرم زنگ ميزند. از حرفهايش ميفهمم باباست. گوشي را ميگذارد و ميگويد: «بابا بود. ميگه بدون من خونه سوت و کوره.»
رو به برادرم ميگويد: «بيا بريم خونه، برات از بابا ماشين ميگيرم، بريم دوردور.»