بستن

باغ‌وحش شیشه‌ای

باغ‌وحش شیشه‌ای
یاسمن خلیلی‌‌‌فرد داستان‌نویس

شايد قياس چندان منطقي و محکمه‌پسندي نباشد اما در سراسر زمان خواندن داستان کوتاه «افشا» نوشته‌ ماري اندياي به نمايشنامه‌ «باغ‌وحش شيشه‌اي» تنسي ويليامز فکر مي‌کردم. شايد در واقعيت داستان کوتاه خانم ماري اندياي به لحاظ ظاهر و ساختار ربط چنداني به شاهکار تنسي ويليامز نداشته باشد، اما برخي از زيرمتن‌ها و شايد شرايط و موقعيت شخصيتي کاراکترهاي اصلي اين دو داستان بسيار به هم شباهت دارند يا دست‌کم مي‌توانند به نحوي به يکديگر مربوط باشند.

در «افشا» نويسنده کوشيده است تا بيش از تمرکز بر رخدادهاي بيروني به کنش دروني کاراکتر بپردازد. درواقع مادر، که به‌نحوي راوي قصه نيز هست، سوار بر جريان سيالي مي‌شود و علاوه بر روايت رخدادها و اتفاقات پيرامون، آن بخش از تجربيات زيسته‌اش با پسر، روياها، آرزوها، حسرت‌ها، افکار منفي و حتي مثبتش را در بطن ترسيم مستندگونه‌ رويدادها روايت مي‌کند و شايد بخش شيرين و خوشايند ماجرا همين باشد؛ همين خالي و تخت‌نبودن شرح مستندوار اتفاقات که به لطف جريان پوياي ذهني مادر شاخ‌وبرگ پيدا مي‌کند و علاوه بر خارج‌کردن داستان از سروشکل کاملا مستندش، نوعي وجه شاعرانه و لطيف نيز به داستان مي‌بخشد؛ نوعي شاعرانگي توام با خباثت، کينه و يا حتي صداقت!

داستان کوتاه «افشا» از يک نظر ديگر هم مي‌تواند يادآور «باغ‌وحش شيشه‌اي» باشد و آن ترسيم رابطه‌ عجيب و بعضا بيمارگونه‌ مادر و فرزند با يکديگر است؛ اين عادي‌نبودن رابطه‌ والد و فرزند علاوه بر انتخاب نويسنده به شيوه شخصيت‌پردازي کاراکترها نيز بازمي‌گردد. همان‌قدر که آمانداي «باغ‌وحش شيشه‌اي» منحصربه‌فرد و در نوع خود غريب است، مادر داستان اندياي نيز مادري‌ است که بي‌ترديد از نظر هر خواننده‌اي با هر مليتي با مادراني که عموما در داستان‌ها به تصوير کشيده مي‌شوند متفاوت است. اين تفاوت برآمده از تقليل آن دسته از احساسات و غرايز مادرانه‌ در اوست که جاي خود را به قساوت و دل‌سنگي داده‌اند. اين مادر نمي‌کوشد که حتي محبتي دروغين و ساختگي را نثار فرزندش کند. در اين داستان کوتاه، مادر در خيالات خود دست‌وپا مي‌زند و نوعي ترديد در رفتار و افکار او به چشم مي‌آيد. نداي دروني او بر بدجنس‌نبودن پسرش تأکيد دارد و از طرفي مي‌داند تحمل زندگي با او را هم ديگر ندارد و همين درد او را دوچندان مي‌کند. دردي که البته جنسش با دردي که مادرهاي معمولي ديگر داستان‌ها مي‌کشند فرق مي‌کند. اين مادر مي‌داند پسرش را در مقصدي که تنها به ذکر نام آن بسنده شده رها خواهد کرد و به‌تنهايي به منزلش باز خواهد گشت.

ماري اندياي به شکل هوشمندانه‌اي خود را در جلد مادر فرومي‌برد و به شکل هوشمندانه‌تري با او همراه مي‌شود تا بتواند در کشيدن نقشه‌ عجيب مادر و تفکرات پرنوسان او نسبت به فرزندش با او سهيم باشد و درعين‌حال خواننده را نيز در نوسان اين افکار مغشوش؛ بعضا بيمارگونه و گاه مهرورزانه شريک کند.

نويسنده با نوعي زيرکي خودخواسته يا شايد هم غيرعامدانه از دادن اطلاعات اضافه به مخاطب پرهيز کرده است. اين داستان کوتاه قرار نيست داستان مکان‌ها، آدم‌هاي فرعي و داستانک‌هاي زائد باشد بلکه فقط و فقط داستاني ا‌ست که به مادر و پسرش مربوط است و بخش بزرگي از اين رابطه غيرمعمول نيز بايد در ذهن خواننده شکل بگيرد و آن را در فکر خود بپروراند و درباره‌اش تأمل کند!استيصال مادر در اين داستان کوتاه به اوج خود رسيده و قرار نيست بسامد آن تغييري کند؛ با آنکه تا پايان داستان اين دلشوره در خواننده باقي مي‌ماند که آخرش مادر فرزندش را رها مي‌کند يا نه، اما با جلورفتن داستان وجه رئاليستي آن به قوت خود باقي مي‌ماند و ضمن حفظ شاعرانگي که مي‌توان از آن به يکي از مهمترين وجوه لحن اين داستان اشاره کرد، مادر بر همان تصميم اوليه‌اش پايبند مي‌ماند و داستان دچار تغيير لحن نمي‌شود. غافلگيري نهايي داستان، چيزي ا‌ست که اگر مادر تصميمي غير از اين هم مي‌گرفت همچنان احساسش مي‌کرديم؛ چراکه اساسا اين مادر و فرزندش و نوع رابطه‌شان آنقدر نامعمول است که هر کنشي از سويشان نوعي غافلگيري به‌ حساب مي‌آيد: «پسر با مهرباني لبخند زد تا به او اطمينان خاطر بدهد. حتي بازويش را به آرامي نوازش کرد، آن‌وقت، زن نتوانست خويشتن‌داري کند و به او اطمينان ندهد که دوستش دارد و نگويد که ماشين نمي‌ايستد؛ پسر چيزي را که به‌خوبي مي‌فهميد، به او گفت...»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی