با دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ ميزديم. بحث سر اين بود که چه کاري سختتر است. يکي از رفقا گفت فکر ميکنم کار من خيلي سخت است. ميدانيد که کار من آشپزيکردن در فستفودها است و به گمانم اين کارخيلي خيلي کار طاقتفرسايي است. همه پرسيديم چرا؟ دوستمان جواب داد: آخه اين هم شد کار که آدم ساندويچ هاتداگ با سس مخصوص درست کنه بعد بهجاي اينکه خودش نوش جان کنه، بده مشتري بخوره؟
البته در همان روز و همانجا يکي ديگر از دوستانمان در پاسخ به اين موضوع گفت که اگر به اين چيزها باشد که کار من از همه سختتر است. باز ما همه از او پرسيديم چطور؟ و او هم که منتظر بود اين را ازش بپرسيم جواب داد که خب من بهعنوان يک نويسنده، مواد خام اثرم را آماده ميکنم و با هم مخلوطشان ميکنم و کلي چاشني و ادويه به آن اضافه ميکنم و آنقدر مواد را با هم ورز ميدهم که دلپذير شود و بعد ميگذارم روي اجاق فکرم تا بپزد و بعد که نوشتهام دم ميکشد و موقع ارائه دستپختم ميشود، بايد آن را با تزيين قشنگي سرو کنم و بگذارم روي ميز مشتري... ببخشيد روي ميز جناب مميز. شما آشپز هستي، خودت را بگذار جاي من ببين خوشت ميآيد وقتي غذا را به بهترين شکل و با بهترين طعم براي مشتري سرو کردي، آن را مزهمزه کند و بگويد سس خردلش را حذف کن. نمک از همه صفحات حذف شود. چرا سير کنار لوبيا سبز است؟ از زدن فلفل به غذا چه منظوري داشتي؟ نصف پوره سيبزمينيات اضافه است. چرا توي اين ظرف سِروَش کردي؟
و شنيده شده نويسنده باسابقهاي در يک مهماني ادبي با صداي بلند اعلام کرده «خانمها ، آقايان، من کيفم را گم کردهام. خوشبختانه پولي در آن نبوده اما متاسفانه، نسخه دستنويس نهايي رمان جديدم آن تو بود. نسخهاي بود که براي آن خيلي زحمت کشيدهام، به هرکس کيف را به من برگرداند، يکميليون تومان مژدگاني ميدهم.» در همين لحظه نويسنده جواني که شاخ اينستاگرام بود و با چاپ يک داستان کوتاه در نشريه کيهان بچهها، هفتصدهزار نفر فالوئر داشت با صداي بلند گفت: «من براي کيف ايشان دوميليون تومان ميدهم!» و البته همان که بخش اول به حضورتان معرفي شد گفت: «من دوميليون تومان ميدهم به شرطي که نفر اولي باشم که داستان را ميبيند.»
واقعا همهچيز گل و بلبل است. يک جوان در معرفي خودش در پروفايل اينستاگرامش نوشته «نويسنده» و درحالي که تيراژ کتاب هزار نسخه است، 170هزار نفر دنبالکننده دارد. يعني مخاطبانش از روزنامهها هم بيشتر است. جالبش اينجاست که وقتي تحقيق ميکني ميبيني تا کلاس دوم اکابر، سواد دارد. براي خودم ميخواهم آتشنشاني خبر کنم. براي شما هم بگويم بيايد؟
صداي درونم هي ميگويد مولانا، شمس... مولانا، شمس... دست خودم نيست. سوزنش گير کرده.