سفر اخير رئيسجمهور کشورمان به نيويورک براي حضور و سخنراني در مجمع عمومي سازمان ملل را چگونه ارزيابي ميکنيد و چه دستاوردهايي را براي اين حضور ميتوان متصور بود؟
بهنظر من اين مساله بستگي به اين دارد که آقاي روحاني و ظريف با چه دستور کار و هدفي به اين سفر رفتند. اگر آنها بهصورت روتين براي سخنراني و انجام تعدادي ملاقات به نيويورک رفته باشند و در نهايت بازگردند طبيعتا اين سفر چندان جايي و الزامي نداشت چرا که اتفاق ويژهاي قرار نبود بيفتد. اگر مساله تبليغات و اعلام مواضع ايران است که اين مواضع بارها تکرار شده و روشن است و اگر حرف جديدي بيان نشود چندان مورد توجه واقع نخواهد شد، اما اگر دستور کاري آنهم بهصورت ديپلماتيک و نه تبليغاتي با هدف مذاکره با مقامات خاصي چه اروپايي و چه آمريکايي با اعضاي 1+4 براي اين سفر وجود داشته باشد حتما به نفع ايران خواهد بود. با توجه به اينکه در شرايط فعلي حتما به سود ايران است که مسائل با راهحلهاي ديپلماتيک حل و فصل شود بايد از رفتن اوضاع به سمت جنگ و درگيري پرهيز کرد. بيانيه اخيرا اروپاييها و آمريکا که ايران را مسئول حمله به تاسيسات نفتي عربستان سعودي موسوم به آرامکو دانستند ميتواند سوءتفاهمهايي را درپي داشته باشد. البته اينکه گفتم بايد دستور کاري در ميان باشد بدين مفهوم است که هدف ملاقات براي ملاقات نيست؛ بلکه بايد ملاقات براي اين باشد که طرف ايراني يا خارجي حرف و بحث جديدي را که نتيجه عملي در مناسبات ايران با آن کشور يا کشورهاي ديگر داشته باشد مطرح کنند. اين کار هم نيازمند اين است که در داخل بر سر اين موضوع اجماعي صورت بگيرد و رئيسجمهور و وزير امور خارجه دستور کاري در اختيار داشته باشند که مورد حمايت نظام جمهوري اسلامي ايران باشد. از طرف ديگر نيز پيش از اينکه رئيسجمهور يا وزير امور خارجه با همتايان خود از ساير کشورها ملاقات کنند بايد گفتوگوهايي در سطوح پايينتر و کارشناسي صورت گرفته باشد که طرفين آمادگي مبادله نظرات و ديدگاههايي براي رسيدن به توافقات جديد را داشته باشند. در غيراين صورت اينکه مقامات ما بخواهند فقط براي اعلام مواضع به اين سفر بروند در تهران نيز ميشد به اعلام اين مواضع پرداخت و مشکلي از اين جهت نبود. اهميت ديپلماسي از اين جهت است که در آن داد و ستد و جود دارد و بايد در ملاقاتها موارد مورد نظر خود را مطرح و طرفهاي مقابل نيز موارد مورد نظر خود را بيان کنند و سپس ببينيم چه چيزهايي بين دوطرف مشترک است. آن زمان روي مشترکات به توافق برسيم و روي اختلافات روشي براي ادامه مذاکرات تنظيم کنيم. در غيراين صورت صرفا مذاکره به کاري تبليغي بدل ميشود در حالي که کار رئيسجمهور و وزير امور خارجه تبليغ نيست. کار مقامات اين است که با ديگران بنشينند، اختلافات و مشکلات را حل و فصل کنند و راهي براي کاهش تحريمها، مخاصمات و کاهش اختلافات در منطقه و کشورهاي بزرگ مثل آمريکا و کشورهاي اروپايي پيدا کنند. بايد تشنج زدايي صورت بگيرد، وضعيت اقتصادي ايران بهبود پيدا کند، سرمايهگذاري در کشور صورت پذيرد، امکان فروش نفت ايران و دريافت پولهاي آن فراهم شود و در نتيجه باعث رسيدن منافع آن به مردم عادي و اقشار مختلف کشور شود، پول ملي تقويت و مشکلات کشور حل و فصل گردد. مثلا وضعيتي که اکنون در صنعت خودروسازي کشور وجود دارد همه محتاج سرمايهگذاري و روابط خارجي است. لذا وظيفه دولت حل اين مشکلات است نه اينکه صرفا رئيسجمهور به سازمان ملل رفته سخنراني کند، بازگردد و بگويد که سخنراني خيلي شيک و زيبايي کردم که به موجب آن دنيا تحت تاثير قرار گرفت.
طي روزهاي گذشته برخي مقامات کشورهاي مختلف همچون نخست وزير ژاپن يا رئيسجمهور فرانسه از ديدار با رئيسجمهور کشورمان در حاشيه هفتاد و چهارمين مجمع عمومي سازمان ملل خبر دادند؛ اساسا چه ميزان ميتوان اين ديدارها را براي حل مشکلات و مسائل ايران ثمربخش دانست؟
ژاپنيها يا اروپايي طبيعتا علاقهمند هستند راهي براي کاهش مخاصمات پيدا کنند تا ايران و آمريکا به ميز مذاکرات بازگردند. منافع آنها در اين است که تشنج در منطقه کاهش پيدا کند و اختلافات از طريق ديپلماتيک حل و فصل شود. البته آنها حداکثر ميتوانند نقش ميانجيگري داشته باشند و در جايگاه حداقلي پيامهاي دو طرف را به هم منتقل کنند. در حالات بهتر نيز ميتوانند زمينه ارتباط ميان طرفين را فراهم بياورند. اين موضع از طرف ايران بدين مساله بستگي دارد که با توجه به اختلافات و مواضع طرفين ايران چه پيشنهادات و دستور کاري را دارد. مثلا آيا ايران براي مذاکره در مورد آينده برجام و نحوه بازرسيها، سياست خارجي در منطقه و حملاتي که کشورهاي عربي ميکنند، قدرت دفاعي و روابط دوجانبه با آمريکا آمادگي دارد؟ در اين صورت احتمال ايجاد گشايشهايي وجود دارد و طرفهاي ميانجي قادرند که انتقال پيام داده و روزنههاي اميد و درهاي بازي ايجاد کنند. با اين حال بهنظر نميرسد که نه در صحبتهاي مقامات آمريکا و نه در صحبتهاي طرف ايراني تعبير مشخصي پيدا شده باشد. لذا آمريکاييها همچنان اصرار بر ادامه و افزايش تحريمها دارند. طرف ايراني نيز اصرار بر بازگشت مجدد آمريکا به برجام و لغو تحريمها دارد. از اين رو بهنظر نميرسد که در چنين مواردي گشايشي حاصل شود مگر اينکه تغييرات و نرمشهايي در مواضع طرفين حاصل آيد تا زمينه مذاکرات فراهم شود و طرفين بپذيرند در عين اينکه اين وضعيت وجود دارد به ميز مذاکره برگردند و در آنجا ببينند که آيا امکانپذير است که شرايط خود را با شرايط طرف مقابل مبادله کنند و زمينههايي براي حل و فصل پيدا شود يا خير.
پس از خروج آمريکا از برجام اروپاييها به حفظ و پايبندي به اين توافق تاکيد کردند، اما طي چند روز گذشته در قضيه آرامکو ايران را مقصر قلمداد کرده و حتي خواهان مذاکره براي توافقي مجدد شدند؛ اساسا اتخاذ تصميمات اخير اروپا در قبال ايران ناشي از چيست؟
من معتقدم مواضع و توانايي اروپاييها روشن است. اروپاييها از صلح و آرامش و جلوگيري از جنگ سود ميبرند و حاضرند که در اين خصوص تلاش کنند، اما اينکه انتظار داشته باشيم که اروپاييها جاي آمريکا را بگيرند و خواستههاي ايران را برآورده کنند بهنظر نميرسد که انتظاري واقعي باشد؛ بلکه تلقي و برداشت اروپاييها اين است که مناقشه و اختلافات در درجه اول ميان ايران و آمريکا و در درجه دوم از يکسو ميان ايران و کشورهاي خليج فارس و از طرف ديگر رژيم صهيونيستي در منطقه است. بنابر اين آنها خود را طرف مناقشه نميدانند و زماني که فشارها و اختلافات زياد ميشود طبيعي است که مواضع خود را نسبت به ايران سختتر کنند. پس از تحولات اخير نيز آنها احساس ميکنند براي برخورد از موضع قويتري با ايران بايد مواضع خود را به آمريکا نزديکتر کنند.
تخريب برجام و ايران مسلما براي اروپاييها نيز گران تمام خواهد شد پس چرا با علم به يقين در مقابل ايران قرار گرفته و درصدد مذاکره و توافقي مجددند؟
برجام توافقي امنيتي است و اروپاييها بهدليل اينکه وضعيت امنيتي منطقه بهم نريزد و احتمالا جنگ جديدي صورت نگيرد از برجام حمايت ميکنند. اروپاييها چه در مذاکرات برجام و چه پس از آن هدفشان اين بوده که آنچه زمينهساز اين وضعيت شده يعني مناقشات ميان ايران و آمريکا را کاهش دهند و درسايه آن منافع خود را تامين شده ببينند نه اينکه جانب يک طرف را بگيرند. اروپاييها نه طرف آمريکا هستند و نه طرف ايران بلکه فکر ميکنند که چنانچه اختلافات ميان ايران و آمريکا حل و فصل شود و منطقه به سمت وسوي آرامش و صلح حرکت کند منافع آنها برآورده خواهد شد. لذا اينکه ما انتظار داشته باشيم که اروپا جانب يک طرف را بگيرد حتما طرف ايران را نخواهد گرفت، بلکه با توجه به منافعي که در روابط تجاري گسترده با آمريکا دارد و اتحاد استراتژيک دو طرف اقيانوس اطلس ميان اروپا و آمريکا برقرار است طبيعي است که در شرايط بحران اروپا به سمت آمريکا ميل ميکند.
رئيسجمهور پيش از عزيمت به نيويورک اظهار کرد که در مجمع عمومي سازمان ملل طرح هرمز اميد و صلح را مطرح خواهم کرد؛ اين طرح چقدر ميتواند در جهان تاثيرگذار باشد و نتيجه مدنظر مقامات ايران را حاصل کند؟
طبيعي است که ميتوان درک کرد که ايران از صلح در منطقه سود ميبرد، لذا بايد از صلح، امنيت و ثبات حمايت کند و طبيعتا طرفهاي ديگري هم هستند که از تشنج و جنگ حمايت کنند. لذا طرح ايران زماني ميتواند مورد توجه واقع شود و ديگران نسبت به آن توجه نشان دهند که داراي چند ويژگي باشد. نخست اينکه در اين طرح همه کشورهاي منطقه در شرايط موجود استقلال و تماميت ارضي ساير کشورها را بپذيرند. و بپذيرند که نه ايران و نه ديگر کشورها اقدام و مداخلهاي براي برهم زدن ثبات و امنيت يکديگر صورت نميدهند. دوم اينکه؛ خليج فارس بهدليل وجود منابع نفتي عظيم و آبراه بينالمللي مورد توجه اقتصاد جهاني و موثر در امنيت جهاني و مورد توجه قدرتهاي بزرگ است و امنيتش تنها به کشورهاي منطقه محدود نميشود بلکه امنيت يا نا امني آن در منافع ساير کشورها مثل آمريکا چين، روسيه، اتحاديه اروپا، آ. سه. آن، هند و ژاپن نيز تجلي پيدا ميکند. بنابر اين در طرح ايران بايد همزمان منافع دولتهاي ساحلي و دولتهاي خارج از منطقه ديده شود. سوم اينکه چون بالانس قدرت در منطقه وجود ندارد و کشورهاي بزرگتر مثل ايران، عراق و عربستان قادر هستند که امنيت خود را تامين کنند، اما کشورهاي کوچکتري چون کويت، امارات، بحرين، قطر کشورهايي نيستند که از سرزمين و جمعيت مناسبي برخوردار باشند طبيعتا يک بالانس قوا در منطقه با حضور جامعه بينالملل و سازمان ملل در اين منطقه ديده شود چرا که غيراز اين آنها نميتوانند به طرف همسايه بزگتر خودشان اعتماد کنند. چون سابقه منفي مثل اشغال کويت توسط صدام حسين در گذشته وجود دارد يا قضيه قطر که تحت محاصره عربستان سعودي قرار گرفت و اگر قطر از مناسبات فرامنطقهاي برخوردار نبود عربستانيها قطر را از صحنه خاورميانه پاک ميکردند، اين 3 عامل و موازنه قوا بايد در طرح هرمز ديده شود. در غيراين صورت نميتوان از سياستي انقلابي حمايت کرد يا خواستار اخراج قدرتهاي بزرگ از منطقه شد. اينها مسائل واقعي منطقه است ممکن است ايدهها و ارادههاي خوبي در منطقه وجود داشته باشد، اما در سياست و روابط بينالملل شرايطي است که خواستهها را فراهم ميآورد نه ايدههاي زيبا و قشنگ. لذا اگر آنچه گفته شد در طرح هرمز ديده نشود با توجه به سوء تفاهمي که ميان روابط ايران و کشورهاي منطقه وجود داشته کشورهاي ديگر علاقهاي به حمايت از اين طرح نشان نخواهند داد.
سفر رئيسجمهور به نيويورک با محدوديتهايي همراه بوده که بسيار خبرساز شده. از عدم صدور مجوز هيات همراه تا محدوديتهاي تردد؛ از ديدگاه شما اين محدوديتها آنطور که گفته ميشود بهدليل جلوگيري از تاثير کلام مقامات ايراني در نيويورک است يا علتي ديگر دارد؟
من معتقدم که اين محدوديتها بحشي از اعمال فشارهاي حداکثري آمريکاييها است. آنها سعي ميکنند که با فشار به مقامات ايران آنها را تحت تاثير قرار دهند و اجازه ندهد که آنها از امکانات لازم براي اعلام مواضع و خواستههاي خود برخوردار باشند. لذا اينکار به منزله ناديده گرفتن تعهدات آمريکا به سازمان ملل براي ارائه امکانات لازم به اعضاي سازمان ملل است. ميتوانيم بگوييم اين عملکرد اقدامي برخلاف تعهدات و توافقات آمريکا است.
رويکردهاي اخير دولت آمريکا در خصوص ايران، مذاکره و تعامل را چطور تحليل و ارزيابي ميکنيد؟
دولت ترامپ دولت خاصي است و شخص رئيسجمهور آمريکا سياست را امري فردي ميبيند. خيلي به ساختار، سيستم، دولت و نهادهاي دولتي اعتبار نميدهد و خود تصميم ميگيرد. بر همين اساس هم تصميمات فردي وي مرتبا جابجا شده است. ترامپ سياست را از ديدگاه منافع اقتصادي و تجارت نگاه ميکند. اما در نهاد دولت آمريکا سياست امري دراز مدت بر اساس منافع ملي و سياست دائمي آمريکا تنظيم ميشود که با خواستهها و منويات آقاي ترامپ همساني ندارد. به همين دليل است که مرتبا اختلافاتي در ميان اعضاي کابينه و نهادهاي آمريکا با رئيسجمهور وکنگره بروز ميکند. لذا نميتوان خيلي به آنچه که آقاي ترامپ ميگويد اعتماد کرد. مثلا با اينکه ترامپ علاقهمند به ارتباط نزديک با پوتين بود اما کنگره و نهاد دولت در آمريکا چنين اجازهاي به او نداد. بايد توجه داشت که ما تنها با ترامپ طرف نيستيم بلکه همزمان با دولت آمريکا و نهادهاي قدرت در آمريکا، منافع بزرگ کمپانيهاي نفتي، نظامي، لابيهاي صهيونيستي، عربي و... طرف هستيم و بايد سياست را طوري تعريف کنيم که ماجراي کره شمالي اتفاق نيفتد. در کره شمالي، مذاکره آمريکا و کره شمالي رخ داد اما ترامپ در عمل نتوانست به تعهدات خود عمل کند چون در درون آمريکا موانع متعددي در مقابل او قرار دارد. در مساله برجام نيز همين اتفاق افتاد و اوباما هم نتوانست اين توافق را به تاييد کنگره برساند و از اين نظر برجام توافق محکم و خدشهناپذيري نبود و دولت ترامپ توانست از آن خارج شود.