«Beauty and the Beast» که در فارسي به «ديو و دلبر» ترجمه شده داستاني از نويسندهاي فرانسوي و مربوط به قرن هجدهم ميلادي است؛ اگرچه که برخي پژوهشهاي تبارشناسي، ريشه اين داستان را حتي به قرنها قبلتر نيز ميرساند اين داستان بر پايه ظرفيتهاي انساني و داستاني خود و به لطف اقتباسهاي صورتگرفته از آن، همچنان زنده است و به حيات خود ادامه ميدهد.
«داستان گل سرخ» اثر «اِما داناهيو» نيز بر طرح داستاني «ديو و دلبر» سوار است و بر همان اساس است که پيش ميرود: آب، کشتيهاي بازرگاني را ميبرد ولي بعد مدتي خبر ميرسد که يکي از آنها به سلامت در ساحل پهلو گرفته است. بازرگان به اميد کشتيِ جان بهدربرده از توفان راهي سفر ميشود و در راه بازگشت به خواست دخترش که از او گل سرخي نوشکفته در جايگاه سوغات خواسته بود، در هجوم برف و توفان پا به يک قلعه ميگذارد و شاخه گلي از گلهاي آن را ميچيند. همان زمان است که ديوي نقابدار ظاهر ميشود و بازرگان در مقابل بهدربُردن جانش، گرفتن شاخهاي گل سرخ و جعبهاي طلا ميپذيرد اولين چيزي را که موقع رسيدن به خانه ديد براي ديو ببرد، به اين اميد که شايد آن چيز يک گربه باشد يا يک پرنده، غافل از آنکه دخترش خواهدبود: «مچ دستم را گرفت و گفت دخترجان تو را فروختم!» اما دختر در اين وضعيت و در مقابل آشفتگي و گريههاي پدر نه غمگين ميشود و نه خشمگين، بلکه احساس ميکند صاحب اختيار خودش شده و دارد به سوي ميدان نبرد ميتازد. «داستان گل سرخ» اينجاست که از «ديو و دلبر» متمايز ميشود و قدم در راهي ميگذارد که به مقصدي متفاوت ميرسد.
از ديدگاه مطالعات زنان «زيبا» در «ديو و دلبر» هميشه متمايز از ساير تيپهاي فانتزيهاي پرنسسي بوده و اين تمايز به اعتبار فاعليت زنانه در کاراکتر اوست. «زيبا» در دنيايي زندگي ميکند که در آن نهتنها نجاتدهنده، شاهزادهاي سوار بر اسب سفيد نيست، بلکه مردهاي داستان اعم از شاهزاده و پدر، خود نيازمند کمک هستند و کسي که با گرفتن تصميمهاي صحيح در بزنگاهها به ياري آنها ميآيد و گره کور مشکلات را باز ميکند «زيبا» است. اما «داستان گل سرخ» که از ظرفيت فمينيستي چنين بستري بهرهمند است، گام را از اين هم فراتر ميگذارد؛ به اين معنا که از يکسو اشارههاي مستقيمتري به موضوع زنان دارد و از سوي ديگر کاراکترهاي اصلي خود را زناني تصوير ميکند که براي زندگيشان تصميم ميگيرند و از اين طريق، خودشان سرنوشتشان را رقم ميزنند. نويسنده همچنين با پايانبندي متفاوت «داستان گل سرخ» آن را واجد دلالتهايي تازه ميکند و معنايي عميق و مدرن به آن ميدهد. درواقع او به دنبال آن است که با استفاده از بستر يک فانتزي کلاسيک، در برابر استيلاي تاريخي ذهنيت مردانه که جايگاه تعريف، تفسير و تبيين امر زنانه را دارا بوده است، بايستد: «...طول کشيد تا ياد بگيرم اين زن که بهتنهايي در قلعهاش زندگي ميکرد به هيچعنوان وحشتناک نيست، زني که براي خواستگارانش معماهاي سخت و دشوار طرح ميکرد، زني که مثل ملکهها رفتار نميکرد و روزي که فهميد هيچکس نميتواند چهره واقعياش را ببيند براي خودش نقابي درست کرد و از آن پس صورتش را به کسي نشان نداد.»
«داستان گل سرخ» همچنين با اضافهکردن دلالتهاي تازه به «ديو و دلبر»، معاني واسازانه آن را هم گستردهتر و دچار تغيير کرده است. «ديو و دلبر» را ميتوان قصهاي توصيف کرد که با ايدهاي جلوتر از زمان خود در حال واسازي يکي از شايعترين تقابلهاي دوجزيي نظام فکري انسان، يعني زيبا و زشت است. مانند هر تقابل دوجزيي ديگر، زيبا و زشت، دو مفهوم متضاد هستند که يکي از آنها بر ديگري برتري دارد و آن را تعريف ميکند؛ داستان ولي اين پيشفرض شناختي را به چالش ميکشد و آن را با هدف نائلشدن به يک دريافت تازه برهمميزند. در «داستان گل سرخ» اين جريان واسازانه نهتنها ادامه پيدا ميکند، بلکه ابعاد تازهاي مييابد؛ زيرا تقابل دوجزيي مرد/زن نيز در آن مطرح ميشود. به اين معني که نويسنده با در پيش گرفتن مسيري تازه براي ادامه داستان و ختمکردن آن به يک پايانبندي متفاوت، تصوير و جايگاه تثبيتشده مرد و زن را به چالش ميکشد. به عبارت ديگر، همسو با دلالتهاي فمينيستي اثر که پيش از اين مورد اشاره قرار گرفت و حتي در گامي بلندتر، نويسنده تلاش ميکند فرصتي را در اختيار خواننده قرار دهد تا بتواند خارج از چارچوبهاي از پيش تعيينشده درباره ارزشها، مفاهيم و انديشههايي که با قرارگرفتن در پسِ تقابل دوجزئي مرد/زن، مبناي دريافتهاي انسان قرار ميگيرد، بينديشد. همين تقابل دوجزئي است که منجر به غلبه نگاه مردانه در طول تاريخ شده است و نويسنده در پي آن است که با واسازي تفکر پذيرفتهشده پشت اين تقابل جنسيتي به نگاهي که زنان را بهمثابه يک ابژه تعريف و آنها را به «ديگري» تبديل کرده است، پايان دهد.