در اين زندگي کاري ندارم جز آنکه همگام با باد برقصم، اما درنهايت سرنوشتم اين بود که زن باشم.
زيبا بودم يا شايد پدرم چنين عقيده داشت. آينه بيضيشکلم چهرهاي را منعکس ميکرد که چيزي بر آن نقش نبسته بود. خواستگاران بسيار داشتم، اما هيچکدامشان را نميخواستم، چون مانند سگهاي سرسپردهاي بودند که بهراحتي ميشد تصاحبشان کرد. حتي آن روزها هم به سحر و جادو علاقه وافري داشتم. پي چيزي ميگشتم باورنکردني و شگفت، مانند گل سرخي که تازه شکفته باشد.
بعد يک توفان بهاري کشتيهاي پدرم را به قعر دريا فرستاد و از آن پس خواستگارانم از من دست کشيدند. به آينه نگاه کردم و ديگر خودم را در آن نديدم، درعوض مکانهايي را ديدم که هرگز پايم به آنها نرسيده بود.
خدمتکاران، امروز در خانه ما بودند و فردا ديگر نبودند؛ انگار آب شدند و جايي در حومه شهر به زمين فرو رفتند. وقتي وسايلمان را جمع ميکرديم تا عازم شويم، برگها و کاغذهاي سال پيش بر کف حياط اينطرف و آنطرف ميرفتند. پدرم آنقدر چمدانهاي سنگين را بلند کرد تا مويرگها بر پيشانياش نقش بستند. پتويي برايم پيدا کرد تا بتوانم آينهام را در آن بپيچم و در سفر همراهم ببرم. خواهرانم انگشتهاي سفيد و لطيفشان را بالا گرفتند و به باد شکايت کردند. مگر ميشد از آنها انتظار داشت با چنين دستهايي، کارهاي سخت و طاقتفرسا انجام دهند؟
دامنهايم را رفو ميکردم و کمکم به اين کار عادت ميکردم. وقتي ميفهميدم کمرم تحمل چه فشاري را دارد و بازوهايم چقدر ميتوانند کار کنند، لذت غريبي سراپاي وجودم را دربرميگرفت. نه اينکه از خواهرانم بهتر باشم، فقط قدرت دورانديشي داشتم.
خانه جديدمان يک کلبه بود. پدرم به من ياد داد چطور آينهام را به ديوار پوستهپوسته اتاق ميخ کنم. چمن و علف هرز داشتيم، اما گل سرخ نه. پايين رودخانه، جايي که پيراهنهاي پدرم را بر سنگهاي سياه ميساييدم تا سفيد شوند، آرامش خاصي به من دست ميداد. انگشتهايم کرخت ميشد و موهاي تيرهام زير نور خورشيد ژوليده و آشفته ميشد. خودِ قديميام را ميشستم؛ تقريبا نيمههاي تابستان بود که آماده شدم.
خواهرانم پشت درِ خانه مينشستند، به اين اميد که شاهزادهاي اسبسوار از آنجا بگذرد. باد گرم، گاهوبيگاه صداي خندههاي استهزاآميز را به گوشم ميرساند.
وقتي تابستان همراه با پرندههاي گرمادوست آنجا را ترک ميکرد، به پدرم خبر رسيد که درنهايت يکي از کشتيهايش به سلامت به ساحل رسيده است. چشمهاي بيفروغش از حدقه بيرون زد. گفت که بيش از هرچيز دلش ميخواهد براي هرکداممان هرچه ميخواهيم سوغات بياورد. خواهرانم تقاضاي لباسهاي فاخر کردند، شنلهاي حاشيهدوزيشده، چکمههاي خزدار و هرچه که بتواند آنها را از باد در امان نگه دارد. خوب ميدانستم چيزي وجود ندارد که بتواند من را از گزند باد محافظت کند، پس گل سرخي خواستم که تازه شکفته باشد.
اولين برف زمستاني قبل از بازگشت پدرم باريد، اما او برايم شاخهاي گل سرخ آورد. خواهرانم دستبهسينه در راهرو منتظرش بودند. به استقبالش شتافتم، به استقبال پدرم که چون درخت خميدهاي به زحمت بر بستر سفيد برف به سويمان ميآمد. قبل از اينکه گل سرخ از دستش بيفتد، آن را از او گرفتم. پدر بر زمين افتاد. گلبرگها از پس قطرههاي شبنم، سرخ و مخملي مينمود.
تمام پتوهاي موجود در خانه را رويش انداختيم، با وجود اين، لرزش تنش تخت را تکان ميداد. خواهرانم ميگريستند و نفرين ميکردند، اما پدرم صدايشان را نميشنيد. آنقدر گريه کردند تا کنار آتش خوابشان برد.
آن شب، پدرم در هذيانهايش از توفان برف، يک قلعه، دزديدن يک گل سرخ و ديوي نقابدار حرف زد. بعد يکباره بهطور کامل از خواب بيدار شد. مچ دستم را گرفت و گفت دخترجان تو را فروختم.
ماجرا را آشفته و گنگ با لرزشهاي تند و سراسيمگي تعريف کرد. گوش کردم و سعي کردم قطعات تکهوپاره آيندهام را کنار هم بچينم. پدرم به ديو قول داده بود در برابر يک شاخه گل سرخ، جانش و جعبهاي طلا اولين چيزي را که بعد از رسيدن به خانه ميبيند، به او بدهد. فکر کرده بود شايد اولين چيزي که در خانه چشمش به آن ميافتد، يک گربه باشد. اميدوار بود اولين چيزي که ميبيند، يک پرنده باشد.
قلبم چون پتک بر سندان سينهام ميکوبيد. زمزمه کردم پدر قولي که به يک ديو ميدهند، چه اعتباري دارد؟
چشمهاي لرزانش را بست. گفت فايدهاي ندارد؛ زبان در دهانش خشک شده بود. فرقي نميکند به کجا فرار کنيم، ديو بو ميکشد، دنبالمان ميآيد و پيدايمان ميکند. بعد اشک چنان بر گونههايش سرازير شد که ترسيدم چشمهايش کور شود. با صدايي شبيه به خردشدن الوارهاي پوسيده پرسيد، دخترم ميتواني من را ببخشي؟
فقط ميتوانستم پرسشهايش را با پرسشي ديگر پاسخ دهم. دستم را روي دهانش گذاشتم و زمزمه کردم، کداممان است که داروندارش را ندهد تا زنده بماند؟
رويش را بهطرف ديوار برگرداند.
گفتم پدر، آمادهام صبح از اينجا بروم.
شايد فکر کنيد حس ميکردم به من خيانت شده، اما درحقيقت داشتم از هيجان ميلرزيدم. بايد احساس اسارت ميکردم، ولي براي اولينبار در زندگيام حس ميکردم صاحباختيار خودم هستم. مانند يک اسير به آنجا ميرفتم، اما حالوهواي کسي را داشتم که به سوي ميدان نبرد اسب ميتازد.
گل سرخ را که در حال خشکشدن بود، کنار آينهام گذاشتم؛ با اين اميد که روزي به خانه برگردم. هنگام سحر، خواهرانم با چشمهايي سرخ شاهد عزيمت ما بودند. نميفهميدند چرا پدرم اسلحهاش را با خود نميبرد تا ديو را بکشد. از نظر آنها پايبندي به هيچ قولي واجب نبود. به زبان ما حرف نميزدند.
قلعه وسط جنگلي بود که نور خورشيد هرگز به آن نميرسيد. وقتي از روستاييها مسير را ميپرسيديم، بهمحض شنيدن مقصدمان آب دهان بر زمين ميانداختند. در يک نسل گذشته، هيچ ازدواج يا غسل تعميدي در آن قلعه انجام نشده بود. ديوي نقابدار که غروبها در برج و باروها قدم ميزد، ملکه جوان قلعه را تبعيد يا زنداني کرده و يا شايد هم خورده بود(در مورد اين قسمت از داستان اتفاق نظر وجود نداشت.) آنها که صورت ديو را از نزديک ديده بودند، آنقدر زنده نمانده بودند که بتوانند توصيفش کنند.
وقتي هوا رو به تاريکي رفت، ايستاديم تا کمي استراحت کنيم. پدرم جاده را از ميان درختها بررسي کرد و سعي کرد مسيري را که طي کرده بود، به خاطر بياورد. چشمهايش مثل برهاي در محاصره گرگها در حدقه ميچرخيد. نفس عميقي کشيد و شروع کرد به حرفزدن، اما مانعش شدم.
قبل از آنکه به قلعه برسيم، تاريکي همهجا را فراگرفت؛ اگرچه نوري که از ميان درهاي عظيم بيرون ميريخت راه را از ميان درختان مشخص ميکرد. ديو بالاي پلهها منتظرمان بود، پشت به نور، در پيله تاريکي. سعي کردم خطوط نقابش را تشخيص دهم. پشت هر لايه از آن پارچهي سياه، نوعي ناهنجاري و نقص تصور کردم.
صدايش که بلند شد، خشن که نه، خشدار بود؛ انگار طي بيستسال گذشته چندان از حنجرهاش استفاده نکرده بود. از من پرسيد، آيا با ميل خودت به اينجا آمدهاي؟ بله با ميل خودم به آنجا رفته بودم. ترس بر جسم و جانم چنگ ميزد، اما قطعا با رضايت خودم آنجا بودم.
دهان پدرم چندبار باز و بسته شد، انگار سعي ميکرد واژههايي را آزاد کند که هواي سرد ميبلعيد و از بين ميبردشان. گونههاي نازکش را بوسيدم و همانطور که با اسبش دور ميشد، تماشايش کردم. صورتش پشت يال اسب، از ديدهام پنهان شده بود.
گرچه طي چند روز اول، قلعه را از بالا تا پايين بررسي کردم؛ هيچ اثري از ملکه گمشده پيدا نکردم. درعوض دري يافتم که اسم من بر آن نقش بسته بود، ديوارهاي اتاقم نيز از سفيدي ميدرخشيد. صدها لباس به اندازه من آنجا بود. آينه بزرگ هرچه ميخواستم نشانم ميداد. کليد همه اتاقهاي قلعه را داشتم بهجز اتاقي که ديو در آن ميخوابيد. اولين کتابي که باز کردم، با حروف طلايي نوشته بود: تو بانويي: بخواه هر آنچه آرزو داري!
نميدانستم چه بايد بخواهم. اتاق شخصي خودم را داشتم و زمين و زمان در خدمتم بود. هرچه ميخواستم در اختيارم بود بهجز کليد آن اتاق.
فقط هنگام شام تنها نبودم. ديو دوست داشت غذاخوردنم را تماشا کند. قبلا هيچوقت به غذاخوردن خودم دقت نکرده بودم، هر بار که لقمه را فرو ميدادم، سرخ ميشدم.
شب هفتم، موقع شام، ديو شروع کرد به حرفزدن. دستم به ليوانم خورد و نوشيدني قرمز سرازير شد روي ميز. حرفهايش را بهخاطر نميآورم. صدايش از پشت نقاب خفه و خشدار بهگوش ميرسيد.
در هفته دوم با هم همکلام شديم، مثل حرفزدن باد با سفالهاي شيرواني، رود با جگن، موش با گربه. ديو هميشه متواضع بود، در عجب بودم پشت اين نقاب تواضع چه استهزايي نهفته است. هميشه آرام بود، از خود ميپرسيدم چه خشونتي در پس اين آرامش پنهان شده است.
سردم بود. باد از ميان کرکرهها به داخل ميوزيد. تنها بودم. در تمام عمارت هيچکس چون من نبود. اما هرگز تا اين حد احساس زيبايي نکرده بودم.
در اتاق سفيد روشنم مقابل آينه طلا مينشستم. به عمق خطوط چهرهام دقيق ميشدم و سعي ميکردم تصورکنم ديو چه شکلي است. هرچقدر تخيلاتم هولناکتر ميشد، صورتم بيشتر و بيشتر ميدرخشيد.
فکر ميکردم ديو همه آن چيزهايي است که من نيستم: تاريک است در برابر روشني من، سخت است در مقابل لطافت من، و خشن است در مقايسه با ملاحت من. وقتي زير نور کمرنگ ماه در برجهاي قلعه قدم ميزدم، ديو همان سايه بيقوارهاي بود که پشت سرم بر زمين نقش ميبست.
يک شب، هنگام شام، ديو گفت تو هرگز صورتم را نديدهاي. هنوز هم من را ديو تصور ميکني؟
همينگونه تصورش ميکردم. ميدانست.
روزها در اتاق سفيد روشنم کنار آتش مينشستم و داستانهاي شگفتانگيز ميخواندم. کتابهاي بسياري بر قفسههاي متعدد وجود داشت، آنقدر که ميدانستم محال است قبل از رسيدن به سن کهولت بتوانم همه آنها را بخوانم. صداي ورقخوردن کاغذهاي کتابها، نواي سحر و جادو بود. نرمي سيالگونه کاغذ زير انگشتهايم حس معجزه را تداعي ميکرد.
شبي، هنگام شام، ديو گفت هرگز به تو دست نزدهام. هنوز هم چندشت ميشود؟
چندشم ميشد. ميدانست.
غروبها دوست داشتم خودم را در جامههاي خز بپوشانم و در باغ گل سرخ قدم بزنم. روزها کش ميآمد و هر شامگاه، نور خورشيد قبل از رفتن چند دقيقهاي بيشتر از روز پيش تعلل ميکرد. ميان انگشتهاي خاردار بوتههاي گل سرخ که به طرف آسمان طلايي نشانه رفته بود، اسير شده بودم.
يک شب، موقع شام، ديو گفت اگر رهايت کنم چه؟ حاضري به ميل خودت اينجا بماني؟
حاضر نبودم. ميدانست.
آن شب وقتي در آينه طلاي بزرگ نگاه کردم، پرهيب پدرم را ديدم که در بستر دراز کشيده و صورت تبدارش رو به سقف بود. در کتاب نوشته بود ميتوانم هرچه ميخواهم آرزو کنم.
صبح روز بعد راه افتادم. قول دادم روز هشتم بازگردم، از ته دل قول دادم.
وقتي از پلهها پايين ميرفتم، ديو گفت قبل از رفتنت بايد چيزي به تو بگويم: من مرد نيستم.
ميدانستم. هر قصهاي دربارهي غولهاي غارنشين و ديوها و شنيده بودم نوک زبانم آمد.
ديو گفت درکم نميکني.
سوار بر اسب دور شدم.
سفر طولاني بود و من آرام و قرار نداشتم. وقتي به خانه رسيدم، هوا تاريک شده بود. خواهرانم کنار قابلمه سوپ ايستاده بودند و با همديگر پچپچ ميکردند. پدرم رو به من کرد و اشک بر صورتش جاري شد. گل سرخ، کنار آينه، سرحال و قرمز بود.
روز سوم پدرم ميتوانست با تکيهدادن به من بنشيند. روز پنجم پشت ميز مينشست و هنگام غذاخوردن، زانويم را نوازش ميکرد. روز هفتم خواهرانم آهسته به من گفتند اگر به قلعه برگردم پدرم از غصه خواهد مُرد. گفتند حالا که دينم را ادا کردهام، چه اجباري به برگشتن نزد ديو دارم؟ به هرجاي کلبه ميرفتم، چشمهاي پدرم من را ميپاييد.
روزها در پي هم سپري شدند و بهار فرارسيد. پيراهنها را روي سنگهاي سياه کنار رودخانه، ميساييدم. دوباره احساس جواني ميکردم، انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود، انگار هرگز دري وجود نداشت که اسم من رويش نقش بسته باشد.
اما يک شب از خواب بيدار شدم و ديدم مقابل آينهام نشستهام. حس کردم در عمق تاريکش باغ قلعه را ميبينم، شبنمهاي شبمانده را بر تن درختها و سايهاي تيره را روي چمنها. گلبرگهاي خشک گل سرخ ميان انگشتهايم مچاله شد، خُرد شد و از بين رفت.
اينبار از کسي اجازه نگرفتم. پدرم را که خواب بود، بوسيدم و در گوشش زمزمه کردم. نميدانم صدايم را شنيد يا نه. اسبم را زين کردم و قبل از روشنشدن هوا عازم شدم.
وقتي به قلعه رسيدم، خورشيد غروب کرده و تمام درها کاملا باز بود. شروع کردم به دويدن در محوطه و پشت همه درختها را جستوجو کردم. بالاخره به باغ گل سرخ رسيدم. غنچهها کمکم خود را در برابر هواي شبانگاه جمع ميکردند. ديو را همانجا پيدا کردم، مثل تودهاي روي زمين مچاله شده و خيس از شبنم بود.
موجودِ نقابدار را کشيدم و کشيدم تا بالاخره او را به پشت برگرداندم. نفسم را بر آن دميدم و سپس نقطهاي را که با بازدمم گرم کرده بودم، بوسيدم. نقابها را يکييکي بالا زدم. مطمئنا چيزي که مقابل چشمهايم شکل ميگرفت ديگر چندان هم مهم نبود.
موهايي ديدم به سياهي صخرههاي زير آب. صورتي ديدم به سپيدي پنبه ناب. لبهايي ديدم به سرخي گل سرخ تازهشکفته.
ديدم ديو زن است و نفس ميکشد که البته همين مهم بود.
داستان غريبي بود، داستاني که بايد براي خواندنش زباني تازه ميآموختم، زباني که محال بود بياموزمش مگر با تلاش براي خواندن اين داستان.
سرعت يادگيريام کم بود، اما پشتکار داشتم. چند روز طول کشيد تا ياد بگيرم اين زن که بهتنهايي در قلعهاش زندگي ميکرد به هيچعنوان وحشتناک نيست، زني که براي خواستگارانش معماهاي سخت و دشوار طرح ميکرد، زني که مثل ملکهها رفتار نميکرد و روزي که فهميد هيچکس نميتواند چهره واقعياش را ببيند براي خودش نقابي درست کرد و از آن پس صورتش را به کسي نشان نداد. هفتهها طول کشيد تا فهميدم چرا از ميان هرآنچه دنيا ميتوانست به او عرضه کند، نقابي بدون چهره و عنوان ديو را انتخاب کرده بود. بعد از ماهها نگاهکردن به او، فهميدم زيبايي انواع بسيار مختلفي دارد و آن را در پس صورت مهتابي او نيز يافتم.
تلاش ميکردم معماها را حل کنم و از راز اين داستان سردربياورم و به اين ترتيب قبل از اينکه به خودم بيايم تابستان دوباره از راه رسيد و گلهاي سرخ شکفتند.
سالها در پي هم ميگذشت، برخي از روستاييان براي مسافران از ديو و دلبري حرف ميزدند که در قلعه زندگي ميکردند و گاهي حين قدمزدن در برجها ديده ميشدند، برخي ديگر از دو دلبر حرف ميزدند و عدهاي نيز از دو ديو.