«صبر کن تا وارد بشيم، توضيح بعضي چيزا در توان من نيست، ميترسم يه چيزي بهت بگم و بعد يه چيز ديگه از آب درآد. در اونجا با چشم و احساس خودت همه چيز رو درک ميکني. گاهي زبان مکانها و اشيا از قدرت واژههاست. در اونجا جامدات فروتنانه با تو حرف ميزنن و تو براي درک بيشتر فضا احتياجي به تغيير فصل نداري. طبيعت اونجا طوري تنظيم شده که هر کسي ميتونه به يکنواختي زندگي عادت کنه؛ و اين يکنواختي اونو تحت فرمان يه سري شرايط خاص درمياره. مث اون چيزي که «دامداري کارخانهاي» اتفاق ميافته.»(از شروع فصل 18 کتاب.)
شايد تمام آنچه که از منظر نگاه انتقادي ميتوان درباره رمان «باغ استخوانهاي نمور» اثر احمد آرام داشت بهطور خلاصه و در زيرلايههاي مفهومي متن مذکور در سطور فوق، مصداق داشته باشد. هر اثري يا بهتر است با احتياط بيشتر گفت اغلب آثار ادبي و بهويژه در حوزه نوشتار خلاقانه، شايد تنها شروعش با بههمخوردن نوک قلم نويسنده بر نخستين سطرها همراه باشد و غالبا آنچه که در چنين نوشتارهايي ادامه مييابد بر اساس اتفاقات و حوادثي است که در حين نوشتن و بر اساس خصوصيات فردي و جمعي ناخودآگاه نويسنده شکل ميگيرند. اگرچه ماهيت و خط سير فکري نويسنده در شکلگيري فرم و محتوا بياثر نيست اما اين نويسنده خواهد بود که بهدنبال روايت و واژهها حرکت خواهد کرد.
به نظر ميرسد درخصوص رمان «باغ استخوانهاي نمور» نيز خواننده با چنين وضعيتي مواجه است. از همان شروع رمان نوعي سردرگمي و آشفتگي در فضا و شخصيتها وجود دارد و زمان ميبرد تا هم نويسنده و نيز مخاطب بتواند وارد اتمسفر روايت و داستان شوند. «تروريسم» مقولهاي است که احمد آرام در اين رمان آن را محوريت روايت اثرش قرار داده و با عجينکردن آن با فضاهاي خيالي و ذهني، توانسته اثري خلاقانه را بيافريند.
«آراد» يکي از شخصيتهاي اصلي رمان از سوي فردي ناشناس به «کافهکافکا» دعوت ميشود تا با ديدار با وي از خاطرات و حرفهايي که براي او نيز ميتواند جالب توجه ميتواند باشد، بگويد. آراد پس از کلي کنجکاوي و تجسس با رديابي نشانههاي «ميليار» را ميشناسد و در مقابل وي مينشيند. پس از گذشت لحظاتي از آشناييشان، آراد متوجه ميشود ميليار که روبهرويش نشسته، مجهز به لباس انتحاري ـ انفجاري است و ميتواند تنها با چکاندن ماشهاي کوچک تمامي اطراف خود را به نيستي تبديل کند. از اينجا به بعد است که مخاطب آرامآرام درمييابد که در حال واردشدن به چه فضا و با چه مشخصاتي است. به موازات همين مشخصههاي نوشتاري در صفحات نخست اثر، خواننده درمييابد که آراد در حين خواندن «مسخ» کافکا نيز است و پس از آشنايياش با ميليار تأثيرات نوعي «مسخشدگي» را در رفتارها و کنش و واکنشهايش نسبت به او شکل ميگيرد.
نويسنده از لحاظ تصويرسازي و لايههاي مفهومي رمان خود را مرتب در حالت تعليق قرار ميدهد و اين تعليق با تکيه بر سيالبودن ذهن، ما را بهسمت درونمايههاي ناخودآگاه نويسنده سوق ميدهد. رمان «باغ استخوانهاي نمور» در جهت عکس «مسخ» کافکا قصد دارد تا يک فضاي آخرزماني را براي مخاطبانش بسازد. آراد برعکس گريگوري زامزا از خوابي آشفته برميخيزد و شاهد زواليافتن نوعي دگرديسي در خود ميشود. اين دگرديسي از همان حضور در «کافهکافکا» براي خودش و سپس براي شخصيتهايي فيلسوف، ژرژ عکاس، دختر در پارک، و... نيز روي ميدهد. از اينرو «مسخشدگي» در اين رمان به نوعي جهانشمولي رسيده است. هراسي همهگير که همواره سايه مرگ و تروريسم را در خود بالقوه دارد.
آنچه که در اين رمان حائز اهميت است تفاوتهايي است که نويسنده در نحوه اجراي تکنيک و فرم در رمان تازهاش داشته و اين مهم قابل لمس و ديدني است. در «باغ استخوانهاي نمور» خواننده با اوج سازوکارهاي ذهني و دنياي دروني احمد آرام روبهرو است. همين امر موجب ميشود تا مخاطب در برخي از بخشهاي رمان به فضاهاي ذهني و انتزاعي وارد شود. اما نويسنده بهگونهاي اين فضاها را ميسازد که خواننده از سير روايي رمان دور نميشود.
او خوانندهاش را مجاب ميکند که در صورت پذيرفتن و ادامهدادن رمان تا به پايان در سطرسطر آن بزيد و با تجربههاي زيستي ـ ذهني شخصيتهاي اثرش همراهي کند. او نه اثر خود، که درونمايه اصلي آنکه مقوله «تروريسم» باشد را بهنوعي در ذهن خواننده خود به سمت زوال ميکشاند و از اين منظر نشان ميدهد درنهايت آنچه پايدار ميماند خودِ زندگي است.
از سويي ديگر ميتوان رمان «باغ استخوانهاي نمور» تا حد قابل ملاحظهاي به سينماي فانتزي هاليوود نزديک دانست. برخي از تصاوير موجود در رمان قابليت اين را دارند که به شکلي فانتزي در ذهن و خاطر خواننده شکل بگيرد. اين مساله بهويژه در بخشهايي که فضاي رمان وارد فضاي انتحار و به وقوع پيوستن اتفاقات تروريستي ميشود، بيشتر به چشم ميآيد.