آتيلا ايلهان در 15 ژوئن 1925 در منهمن - از توابع ازمير - ديده به جهان گشود. نخستين مجموعهشعر خود را در سال 1949 منتشر کرد و سپس مجموعههاي ديگري، از جمله: ديوار، گريزان از باران، من از تو، يادداشتهاي روزانه فرد زنداني، جز اندوه چيزي وجود ندارد، سلطنت هراس، و اگر کسي را دوست داشته باشم تويي. ايلهان روزنامهنگار و ويراستار برجستهاي نيز بود. همکاري با ناشرهاي معتبري مثل دانش، مليت، رشد و روزنامههاي آفتاب، ميدان و جمهوريت از ديگر فعاليتهاي او بود. ايلهان در 11 اکتبر 2005 به دليل بيماري قلبي درگذشت. آنچه ميخوانيد برگردان چند شعر از آتيلا ايلهان است که از زبان ترکي به فارسي ترجمه شده است.
1-اگر نگاه کنيم
اگر به پرنده قو نگاه کنيم
ـ قويي که در حال گردش است و
رنگ بسيار سفيدي دارد ـ
آنچه ميبينيم
غم و اندوهي دلپسند و زيباست
اگر در غروبگاهي به دريا نگاه کنيم
ـ دريايي که با امواج جواهرمانند خود
به شک و ترديد افتاده است ـ
ميبينيم که با چنين طغياني
گرم شده است و
ميخواهد به جوش بيايد
و اگر به بخار روي آبها نگاه کنيم
درمييابيم که زلزلهاي از اعماق زمين
در حال نزديکشدن است
درختها به هر ميزان که تهيدست و عريان جلوه ميکنند
جلوه کنند!
اما اگر دقيقتر نگاه کنيم
بهار آنچنان نزديک است
که عصاره آن ـ با هياهو و همهمه ـ
سوي شاخهها به راه افتاده است.
2-تو اينجا بيگانهاي
طعم اين بادها همان طعمي است
که اصلا نچشيدهاي
اين مسافرها از جايي ميآيند
که نميداني کجاست
زباني را که به آن گفتوگو ميکنند
در سراسر عمرت نشنيدهاي
چشمهاي خود را پنهان کن
که تو اينجا بيگانهاي
و به شبهنگام روي ريلهاي قطار
باران فروميبارد
اين کوچه سرنگون همان کوچهاي است
که در آن پا نگذاشتهاي
اعلاميههايي که به چارميخ کشيدهاند
خيس ميشوند
زني در تاريکي همان زني است
که تو او را نشناختهاي
چيزهايي که بر زبان ميآوَرَد همان چيزهايي است
که تو آنها را ندانستهاي
او بر فراز هتلهاي مشکوک دراز ميکشد
تو اينجا بيگانهاي
بايد که پنهان شوي
و به شبهنگام روي ريلهاي قطار
باران فروميبارد.
3-روشنايي چه نسبتي با تو دارد؟
روشنايي چه نسبتي با تو دارد؟
مگر آسمان از بستگان و خويشان توست؟
چشمهايت همينکه مرا درمييابند
و همينکه من بهسان آذرخشي از جا ميپرم
مگر اينها دروغاند؟
شعلهاي که چهرهات را فراگرفته است
مگر جنگلي است؟
ـ جنگلي که آتشسوزياش از گيسوان تو باشد ـ
و جريان حاصل از روشناييات
عقل را زايل ميکند
مگر تلألو آبيرنگ مهتاب
از لبهاي توست؟
سرچشمه آن روشنايي پرزرقوبرق
مگر از چيست؟
آيا از آنچه به تن کردهاي؟
يا از گردوغبار هوا؟
يا از ستارهگان؟
لحظهاي که خورشيدها شکوفان ميکنم
بهراستي مگر از همين است:
از همينکه دست مرا به دست ميگيري؟
و روشنايي چه نسبتي با تو دارد؟
4-باد مخالف
امروز دوشنبه است
انگار که پنج درس در برنامهات داري
باز در آينهي سالن موهاي سرت را شانه زدهاي
خشم حاصل از کاري که برخلاف ميلت انجام دادهاي
باز پيشانيات را به رنگ تيره درآورده است
ولي بايد عجله کني
دير اگر برسي تراموا با شتاب تمام به راه ميافتد
و آن خانمْمدير عبوس
بهسان تابلوي ممنوع
چهره درهم ميکشد
امروز دوشنبه است
ديروز يکشنبه بود
شايد که در خانه ماندي و نقاشي رقصندههاي باله را کشيدي
صداي يک پيانو ـ از دوردست ـ به گوشت رسيد
شايد که سرمست بودي
شايد که انديشهاي در سر داشتي
و شايد موقعي که خاطرهها بهسان باران فروميريختند
در هر گوشهکناري
به من برخورد کردي
من بهسان باد مخالف وارد زندگيات شدم.
رمکو کامپرت(1929ـ شهر لاهه) شاعر و نويسنده هلندي و از نسل نويسندگان و شاعران معروف به دهه پنجاهيهاي هلند است. شعر کامپرت بر چشمانداز شعر و تغزل سده بيستم هلند، تاثيري چشمگير داشت. کامپرت طي اين سالها(از دهه چهل تا امروز) بر شاعران نسل جوان تاثير عميق و بسزايي داشت. کامپرت، اين روزها، روزهاي پرکسالت پيري را سپري ميکند. او بعد از سال 2015 ديگر کتاب شعري منتشر نکرد و در محافل ادبي ظاهر نشد. آنچه ميخوانيد برگردان سه شعر از رمکو کامپرت است که از زبان هلندي ترجمه شده است.
1-کشتي سفيد
در چنين... روزي
چون امروز که غمگين است
که در خانهام پولى... نيست
و در بارانى
از دشنام
و طلبكاران
امروز از انتظار
از کار خستهام
بيزارم
امروز
که كودکي زار ميزند
چون... نبايد با مادرش برود
در چنين روزي که محبوبم
براى مردي آمريکايي نامه... مينويسد:
«مي خواهم با تو ازدواج كنم»
در چنين روزى دلم ميخواست
روى آب زندگى ميکرديم
يا خودمان آب بوديم
يا ميتوانستيم چون دو كشتى سفيد
سفر كنيم
به گوشهاي از جهان
كه هنوز
در آنسوى آبها نميشناسيم.
2-ناجي
هيچكس مرا نجات نخواهد داد
اگر همهچيز ويران شود!
اگر همهچيز از هم گسيخته شود
اگر بهشت
از جمجمهام
شكافته شود
اگر ستونها از پا... درآيند
و ديوارها فروبريزند
و مغزم به آسمان بپاشد
اگر... اجزاي من
از ميان شيار سقف
طعمهاي براي حشرات شوند
اگر پوزه كثيف جانوران وحشى
در ميان لبها
و چنگال خونآلودشان
گوشتها را
پارهپاره از هم بدرند
و بدنها تا استخوان بپوسند
هيچكس مرا نجات نخواهد داد
از جنون آن روز
و آن شب
زيرا بسيار دور از خانه
و دور از شهر خواهم بود
يك تبعيدي
و ناپيدا
نه اينجا
نه آنجا
هيچكس مرا نجات نخواهد داد!
نه ديوانهخانه
نه شعر
نه تو.
3-نوشتن
بايد برايت بنويسم
هنوز سالم هستم
و ديروز گرم شده بودم
در کافهاي يوناني
و بعد
در کافهاي ترکي
و بعد
درکافهاي نروژي
بايد برايت بنويسم
خودم را
آماده ميکنم!
(براي فيش گازي با مبلغي بسيار بالا)
با عينک فرانسوي بر چشم
و مجموعهاي از اشعار هلندى
در جيبم
و روي ميزم
شعرهاى زيباى آن سکستون
بايد برايت بگويم
ناگهان چراغ همسايه روشن... شد
و آن زن روي كاناپه خوابيده بود
زير پتويى آبىرنگ
بايد برايت بگويم
که به اين و به آن بايد نامههاي بسيار بنويسم
و ميخواهم شكايت كنم!
چرا
اينجا روزها
در باران
فرسوده ميشوند
و از بين ميروند
و دنيا هيچگاه
از يك شهر
بزرگتر نيست
و من ، چه خواهم ديد؟
اگر باز و بسته كنم
پلكهايم را
راستي بايد از تو بپرسم
حالت چطور است؟
آيا خانه ساخته شد؟
و بچهها
چه زود بزرگ شدهاند؟
و چرا زنها
ديگر بدبخت نيستند؟
فرانک بيدارت (1939-کاليفرنيا) پس از پنجدهه شعرسرودن، سرانجام توانست با مجموعهشعر «نيمهروشن» جايزه پوليتزر 2016 و کتاب ملي آمريکا را از آن خود کند. نخستين دفتر شعر بيدارت، «دولت طلايي» در 1973 منتشر شد. کتاب بعدي بيدارت «قرباني» در 1983 به چاپ رسيد؛ با چاپ اين کتاب و از اينجا بود که شعرهاي بيدارت در ميان خوانندگان جايگاه خود را پيدا کرد. شعرهاي بيدارت از همان آغاز توجه بسياري را به خود جلب کرد. عمده شعرهاي او بهنوعي واگويههاي درونياند، نوعي بهقول ادبيات شرق: حديث نفس. حديث انسان معاصر گرفتار در چنگال مدنيت که پايبند پيامدهاي جهان تکنولوژيزده است. حديث نفس انساني که روابط فيمابين انساني خود را با همنوع از دست داده و تنها و مستأصل در درون منجلاب غوطه ميزند. آنچه ميخوانيد برگردان پنجشعر از فرانک بيدارت است که از انگليسي به فارسي ترجمه شده است.
1-اگر بتوانم همچون قُمري مويه سردهم
به هر آنچه اتفاق ميافتد باور داريم،
نه رخساره تو به يک دم پهلوبهپهلوي من نظر ميدوزد
نگران يا سرخوش
بل کلمات کهن فواره ميزنند کنار شکل تازه جاذبه:
دو هفته پيش از آنکه بميري يا با درد از پا درآمده باشي،
پس از نشانه اتفاقي مرسوم من با تمام عشقم
آرامش ساده تو، عشق من به تو ـ فرانک.
2-گناهکاري زمين
فراز و فرود از مــدار بيکران
مـالامـال از ديواره چشمکزن زمان
صدايي در سرم گفت:
عشـق دوري است
ميان تو و با تو عشـق
با تو عشق تقدير توست.
آنگاه ميدانگاه عشقم را ديدم
بازيگران کُمدي، خوانندگان را ديدم
فراموشکاري خويشتن من آنگاه که سرِ مُردن دارم با خودم
تا در آنها زندگي کنم
بعد پدر و مادرم، دوستانام، شيفتگيهاي مبهوت من
کابوسهاي تحليلرفته ديگربار پر ميشوند
عشق و گناه و خشم و شيريني براي آن کس
روح در حسرت خاک است.
آنگاه صدايي در سرم گفت
خواه دوست بداري آنچه دوست ميداري
خواه بيوقفه زندگي کني در جدايي
طغيان کن در برابر آن.
آنچه دوست ميداري تقدير توست.
3-بصيرت در 74
سياره بدون تو آنجا ميچرخد زيبا
تو تبعيدي مرگي
تو را توان دستيازيدن به مرگ نيست.
لذت اسرارآميز تماشاي پندارها
زيستن و چشمپوشيدهشدن
چيزي درون ما بههم ميآيد پيوسته تا چيزي حک بشود بيايد بيرون از ما
سياره بيامان
اشارتي است از منطق چيزي از خويش
چيزي که درون آن مدفون است.
دوستداشتن هستي
عشقورزيدن به چيزي است که براي تو بيتفاوتي است
ميانديشي،
آنگونه که مينگرياش ميچرخد آنجا زيبا،
جهان که ميتواند خود را بشناسد تنها بهواسطه جهان
ديري بايد آباداني بنا نهد و
ستارگان را آلوده کند
تو فرضيهاي هستي پديدآمده از گوشت.
آنچه از ستارگان خواهي آموخت
ميزان ثابتي در چشمانداز ثابت عدم است.
گاهي که بيدار ميشوم
از صدايي است که ميشنوم
دنگدنگ
دنگ.
دنگدنگ
صداي کوبش مدام.
برميخيزم و گوش ميسپارم
چيزي نيست.
4-ناخوشي
به خودت دروغ بگو
تو هميشه درباره همهچيز دروغ ميگويي
همه ديگر همهچيز را ميدانند
پس تو ميتواني به آنها دروغ بگويي.
اين چيزي است که آنها ميخواهند.
اما به خودت دروغ بگو.
آنچه که از دست خواهي داد
خودِ تويي.
پس به دروغ بدل ميشوي.
براي هر آنچه که نوجوانياش در دهه چهل و پنجاه در آمريکا گذشت
سناريوي اوليه و حياتي
هميشه بيرون نميآيدـ
يا نه. يا نه. يا نه. يا نه. يا نه.
پيچيده در محوشدگي از خويش.
پس از مرگ پدر و مادرم به سرعت بيرون رفتم
روايت اساسي طراحي شدند تا هستي را شکل دهند.
اگر با مادرم بيرون ميرفتم
خودش از خشم برافروخته ميشد اما من نه.
دري که تو از آن به کناري نهاده شدي درون روشنايي
هراس و خودانزجاري بود.
ممنونم از تو ترس!
تو آموختي که باوقار کهنسالان
جذب زندگي انساني ميشود
براي تو زندگي نبود.
تو فکر ميکني مغازله
چاقويي است
در تو به حرکت درآمده تا همان را به تو بياموزد.
5-يوغ
نگران نباش
ميدانم مُردهاي
اما امشب
ديگربار چهرهات را به جانب من برگردان
حال که صداي تو را شنيدم
حالا ديگر راهي نيست که به آن سو برگردي.
من ميخوابم و برميخيزم و ميخوابم و برميخيزم و ميخوابم و برميخيزم و
اما امشب
چهرهات را ديگربار به جانب من برگردان.
ببين
بر شانههاي من يوغي است
يوغ نيست.
نگران نباش
ميدانم تو مُردهاي
اما امشب
چهرهات را دوباره به جانب من برگردان.
مارينا تسوتايوا شاعري است که زندگي تراژيکش، شعرهاي عاشقانه او را نيز سرد و سخت چون فلز(داس و چکش) کرده است. تسوتايوا در 1892 به دنيا آمد. پدرش بنيانگذار موزه هنرهاي زيباي پوشکين بود و مادرش سوليست پيانو در ارکسترهاي بزرگ. شعر از همان کودکي در اين دختر جوان نطفه بست و با او به دنيا آمد و بزرگ شد، هرچند زندگي ملالتبارش که با فقر تنگدستي و مهاجرت همراه بود، او را لحظهاي از شعر دور نکرد. او پس از رفتن همسرش به جنگ، مدتي در تبعيد بود و زمان حمله آلمانها به روسيه در 1941، به شهر الابوگا رفت. و درنهايت فقر، تبعيد، بدبختي، او را به درختي آويزان ميکند که هنوز داس و چکش بر آن يادگاري ننوشته بود. او چهلوهشت سال داشت وقتي مثل يک تاب از درخت آويزان بود در روياي کودکي که تکان ميخورد و کلماتش از روي دهانش در باد پراکنده ميشد.
1
نه عشق خواهم، نه افتخار؛
سرمستكننده است؛ فريبش را نمىخورم!
ديگر حتى ميلى به سيب ندارم!
اغواکننده است از درون طبق...
چيزي زنجيروار در پى من کشيده مىشود،
بهزودي چون تندر فرياد از سر مىگيرد.
چقدر دلم ميخواهد،
چقدر دلم ميخواهد
آرام آرام قالب تهي کنم.
2
خوشم به اينكه، شما بيمار من نيستيد،
خوشم به اينكه، من بيمار شما نيستم،
كه اين كره خاكى سخت
زير پاهايمان را هيچگاه خالى نمىكند.
خوشم به اينكه مىتوان لوده بود و بىباك
و كلام را به سخره نگرفت،
و از موج كشنده سرخ نشد،
آنگاه كه آستينهامان
به آرامى درهم كشيده ميشود.
و خوشم به اينکه شما در حضور من
ديگرى را با آرامش دربرمىكشيد،
و براى من كه شما را نمىبوسم
آتش دوزخ طلب نمىكنيد.
و نام لطيف مرا اى مهربان من،
روز و شب به عبث در ياد نمىآوريد.
خوشم به اينكه هيچگاه در سكوت كليسا
بر فراز ما سرود نيايش سر نمىدهيد!
من به جان و دل سپاستان مىگويم
كه شما خود نمىدانيد،
چه مايه مرا دوست مىداريد!
براى آرامش شبانهام،
براى ديدارهاى گاهبهگاهمان به وقت غروب،
براى قدمهايى كه زير نور ماه با هم نزديم،
براى خورشيدى كه بر فراز سرمان نتابيد،
براى اينكه افسوس! شما بيمار من نيستيد،
براى اينكه افسوس! من بيمار شما نيستم.
3
نام تو پرندهاى در دستانم، تكهاى يخ بر زبانم،
نام تو پنج حرف است،
يکباره بر لب مىنشيند.
نام تو توپى بهچنگآمده در هوا،
ناقوسى نقرهاي در دهانم،
سنگ پرتابشده به درياچه آرام
آهنگ نام تو را دارد.
در ميان سُمضربههاى آرام شبانه
نام بلند تو مىخروشد.
و صداى شليك ماشه
نام تو را در شقيقه من مىخواند.
نام تو، آه ! وصفناپذير است!
نام تو بوسهاى بر چشم،
بر خنكاى پلکهاي لطيف و بيحركت،
نام تو بوسهاى در برف.
جرعه آبى از چشمهاى خنك.
خواب با نام تو عميق مىشود.
4
از آينه تيرهوتار،
كه رويا در آن مهآلود است،
راه و مقصدت را ميجويم.
من تيرك بادبان كشتى،
و تو را روى عرشه...
در ميان دود قطار
و ناله شبانه مزارع،
در ميان دشتهاى شبنمآلود شب،
با غُرابهايى بر فراز آن، مىبينم
به هر سو كه مىروى برو
دعاى خير من همراه توست.