ديروز پدرم را که مشغول مطالعه صفحه طنز و كارتون روزنامه بود با يك سوال عجيب غافلگيرش كردم:« بابا چرا وقتى كل دنيا فهميدند سيگار ضرر و زيان بسيارى داره ولى باز توليدش مىكنند؟»
بزرگوار كه تبحر خاصى در حاضرجوابى داشت گفت: «پسرم چرا وقتى كل ايران فهميدند مطالب تو به دل نمينشيند ولى باز چاپ مىكنند؟»
من كه از اين حرف بهشدت دلخور شده بودم گفتم:« بابا با اجازه من برم يك نخ سيگار بكشم كه آروم بشم!»
پدرم كه شادى توام با شيطنتى زير پوستش گل انداخته بود گفت: «سيگار؟ آرامش؟ خجالت نمىكشى؟ بهجاى اين كار برو دوش آب سرد بگير!»
من هم كه مقدارى از ژن حاضرجوابى را از خودش به ارث برده بودم گفتم:«وقتي شما هر روز من را با خاك يكسان مىكنيد اگه هربار بعد از آن بخواهم دوش آب سرد بگيرم كه كشور دچار بىآبى كامل مىشود!»
در همان لحظه مادرم سراسيمه وارد شد و گفت: «هيچموقع تا الان دچار ريزش درونى نشده بودم!»
پدرم كه كمى شوكه شده بود گفت: «يعني درون طحال و معدهات زلزله شده؟»
مادر جواب داد: «نه بابا. احساس توسعهنيافتگى بهم دست داده!»
من كه گيج شده بودم رو به پدرم گفتم: «بابا مىشه بهخاطر توسعهنيافتگى مامان برم يه نخ بكشم بلكه آروم بشم؟»
پدرم كه با ارتباط چشمىاش عبارت «خفه شو» را بهدرستى به من منتقل كرده بود گفت: «دقيقتر توضيح بده ما هم بفهميم.»
مادر با بىحوصلگى گفت: «منظورم سخن يكى از مسئولانه كه گفته انسان توسعهيافته پول نمىده چنين ارابه غيراستانداردى بخره!»
من و پدر در حال بررسى اين حرف بوديم كه برادرم وارد شد و گفت: «بابا اجازه مىدى منم يه نخ سيگار بكشم كه بعد از اين رتبه كنكور افتضاح كمى آروم بشم؟»
پدر كه دوباره حاضرجوابىاش به حالت عادى برگشته بود گفت: «تو با اون رتبهاى كه داشتى بايد كل توليدى يك روز شركتهاى توليد سيگار را مصرف مىكردى نه يك نخ!»
مادرم كه آرام شده بود گفت: «خداروشكر كن بچهها براى سيگاركشيدن ازت اجازه مىگيرن و يواشكى نمىكشن. اين ماحصل تربيت منه.»
پدر كه به درجه اعلايى از حاضرجوابى رسيده بود گفت: «موقعى بايد به اين اسطورهها افتخار مىكردى كه براى كارى غير از سيگاركشيدن از من اجازه مىگرفتند.»
برادرم گفت: «مثلا كشيدن قليون؟ چون گفتن ضررش از سيگار بيشتره، ما پيشنهاد سيگار رو داديم.»
من كه از اين بحث عصبى شده بودم گفتم: «داداش! واقعا بهخاطر رتبه ميخواي بکشي؟ حقيقت رو بگو. ما خانواده باجنبهاى هستيم.»
برادرم رو به من جواب داد: «حقيقتش زدم ماشين مامان را خرد و خمير كردم. به هرحال از آدمهاى توسعهنيافته اين كارها بعيد نيست!»
پدرم كه معلوم بود دچار فروپاشى درونى شده بود رو به مادرم گفت: «مىشه منم برم يه نخ سيگار بكشم بلكه مقدارى آروم بشم؟»
مادرم جواب داد: «همينه ديگه كه ديروز تو اخبار خوندم مصرف سيگار با 18ميليارد نخ، نسبت به سال گذشته 42درصد افزايش يافته است. نصف اين آمار توي خانواده بدبخت منه!»
برادرم رو به مادرم جواب داد: «مامان تو هم يه نخ نمىخواى آروم بشى؟»