داستان «غول صندوق رأي» درست مانند افسانه «علاءالدين و چراغ جادو»ست. وقتي غول از چراغ جادو خارج شود ميتواند چند آرزوي بزرگ را برآورده کند و صاحبش را به وجد آورد، اما اين سرمستي بهزودي به دردسري بزرگ تبديل ميشود، زيرا ديگر نميتوان غول را به درون چراغ برگرداند. داستان غول صندوق رأي نيز همينگونه است. مگر ميشود دموکراسي، اين آرمان شيرين و بيآزار بشر، به امري خطرناک تبديل شود؟ دموکراسي يگانه نظام سياسي است که ميتواند چونان قابلهاي قاتل خويش را به دنيا آورد؛ يا شايد در مثالي بهتر: دموکراسي ميتواند مادر معصومي باشد که در زهدان خود فرزنداني بهشدت ضددموکرات بپروراند و به دنيا آورد و وقتي اين فرزندان قامت کشيدند، پنجه بر حلقوم مادر ميفشارند. در نظر بسياري، نقد دموکراسي و سخنگفتن از تهديدهاي نهفته در آن، بسيار ناخوشايند است، زيرا اين را بيدرنگ بهمصداق ضديت با آزادي ميدانند. اما اتفاقا «شوق و آرزوي آزادي» بايد ما را وادارد دموکراسي را نقد کنيم، زيرا نظامهاي استبدادي و ديکتاتوري که به اسم آزادي و با ابزارهاي دموکراسي برپا شدند در تاريخ بيشمارند. بسا کسان که با شعار آزادي و دموکراسي، نادموکراتترين نظامها را پديد آوردند. نگاهي به خاورميانه عربي براي اثبات اين امر کافي است، اما من مثال بسيار مناسبتر و دقيقتري دارم که خواهم گفت. اما ريشه مشکل کجاست؟ چه ميشود که دموکراسيِ مادر، پسران نادموکرات ميزايد؟ در اينجا بحثي به فراخي چند کتاب بايد کرد و چندين عامل جهاني و ملي را بايد مورد به مورد بررسي کرد. اما اگر بخواهم مهمترين عامل را نام ببرم، اين است که «از مردم نادموکرات، دموکراسي برنميآيد!» در واقع، دموکراسي مردم، فرهنگ و جامعهاي دموکرات ميطلبد و دموکراسي بدون دموکراتها محال است. پس پيششرط برقراري و بقاي دموکراسي، «فرهنگ دموکراتيک» است که در پس اين فرهنگ نيز عوامل اساسي نهفته است. و اما مثال... در بحث «آسيبشناسي دموکراسي و جمهوري» همواره تاکيد دارم که بهترين مثال «جمهوري اول آلمان» است. وقتي آلمان در جنگ جهاني اول شکست خورد، همزمان انقلاب شد، بساط امپراتوري جمع شد و نوعي جمهوري بسيار پيشرو در آلمان ايجاد شد؛ سال 1918، برابر با 1297 شمسي (آن زمان در ايران 12سال از انقلاب مشروطه گذشته بود و کشور در آشوبي نفسگير بهسر ميبرد. کابينهها عمري قد باران بهاري داشتند و سرانجام هفتسال بعد رضاشاه قدرت را قبضه کرد). پس در آلمان نظامي جمهوري برپا شد، معروف به «جمهوري وايمار»، اما اين جمهوري عمر کوتاهي داشت؛ کمتر از پانزدهسال! بعد از اين دموکراسي، قدرت به چه کسي رسيد؟ سرانجام اين دموکراسي چه شد؟ هيتلر! دموکراسيِ مادر، نادموکراتترين فرزند ممکن را به دنيا آورد! نکته بسيار اساسي و مهم اين است که هيتلر و حزبش (ناسيونال سوسياليسم) از طريق سازوکار مشروع دموکراتيک به رأس قدرت سياسي آلمان رسيدند (هرچند دموکراسيستيزي از سر و رويشان ميباريد). هيتلر بزرگترين غول صندوق رأي بود که تاريخ به خود ديد. درست مانند غول چراغ جادو چند آرزوي بزرگ را برآورده ساخت و بعد... فاجعه از راه رسيد... چه شد که دموکراسي آلمان به نادموکراسي هيتلر انجاميد؟ در جايي ديگر تا حدي فرايند نابودي جمهوري آلمان و به قدرت رسيدن هيتلر را شرح دادهام. يک نکته ساده: سال 1928 حزب هيتلر 800هزار رأي داشت، اما فقط چهارسال بعد آراي حزب به حدود 14ميليون رسيد! راز به قدرت رسيدن هيتلر در اين جهش خيرهکننده نهفته است!