توي ششوبش بودم که از بين تولد مايکل جکسون، MRI سيار، ماشينهاي حمل زباله، مصاحبه پسر فلان مسئول با شبکه آنور آبي يا... براي مطلب امروز، کدام را انتخاب کنم. از فراواني گزينههاي روي ميز احساس کردم افتادهام در ظرف عسل.
داشتم توي ظرف عسل دستوپا ميزدم که پدرم با پيژامه راهراه ازلي ابدياش وارد شد؛ اينبار نه همراه با عرقگير سفيد هميشگي؛ با تيشرت مزين به جمله «من از ايران نميروم». با اين تيپ فوقالعادهاش يک سور زده بود به احمدينژاد و تبريکاتش (تا وقتي آقاي احمدينژاد با تبريکات ويژهاش دست از سر ما برنميدارد، ما هم دست از سر او برنميداريم).
عسلها را از دستوبالم پاک کردم و پنجنفري خيره شديم به پدرم؛ قند مکرر.
خواهرم گفت: «160 هزار تومن دادي تيشرت خريدي بهجاي عرقگير تو خونه بپوشي، اونوقت به من پول نميدي برم کنسرت!»
مادرم رفت جلوتر و گفت: «اينکه بوي عطر زنانه ميده.» و افتاد روي مبل.
به خواهرم گفتم: «برو فشارسنج بيار.»
او گفت: «ما که فشارسنج نداريم.»
همانموقع صداي مبهم وانتي از توي کوچه آمد. خواهرم ادامه داد: «شايد يه نماينده فشارسنج خريده، با وانت آورده توي کوچه بگردونه. برم سرکوچه بگيرم؟»
پدرم گفت: «چرا شلوغش ميکنيد؟! هديه گرفتم.»
مادرم گفت: «آي، قلبم!»
پدرم ادامه داد: «از يه پسره.»
پسرم گفت: «بابايي بره خارج، ميشه رئيس صداوسيما؟»
گفتم: «حالا چرا رئيس صداوسيما؟»
جواب داد: «آخه هميشه کنترل دستشه؛ شبکهها رو عوض ميکنه.»
پدرم که ياد سلاحش افتاد، کنترلها را برداشت، کولر را خاموش کرد و شبکه خبر را گرفت. بعد مقتدرانه نشست روي مبل و تعريف کرد: «يه مسافر داشتم براي فرودگاه، يه دختره لحظه آخر با چشم گريون اومد اينو بهش داد.» بعد به خواهرم خيره شد و گفت: «نامزد بودنها. عقدکرده.» و ادامه داد: «پسره هم هديه را باز نکرده، پس نفرستاد. داد به من.»
خواهرم گفت: « تنها بود؟»
پدرم جواب داد: «آره ديگه.»
«پسر آقاي رئيسجمهور اصلاحات نبود.» بعد در حاليکه کلمه خانواده را ميکشيد گفت: «آخه اون با خانواده رفته ادامه تحصيل بده.»
مادربزرگم سرش را از توي تبلت پسرم بلند کرد و گفت: «چرا اينجوري ميگي؟ اونا براي کارهاي مهم ميرن خارج.»
با تعجب گفتم: «مادربزرگ خدا را شکر امروز حالت خوبهها.»
اما تا من را ديد دوباره آلزايمرش عود کرد و من را با خواهرشوهرش عوضي گرفت: «مادربزرگ خودتي. طلعت، تو دست از زخمزبون برنميداري؟! من نوزده سالم بود شوهر کردم، هنوزم ميگي من ترشيده بودم؟!»
بعد دوباره مشغول چککردن حساب توئيتري من توي تبلت پسرم شد.
گفتم: «آخي، بيچاره دختره، ولي ايول حرکت نمادين.»
خواهرم گفت: «ولي به نظرم ضدحالزدن 160 تومن نميارزه، تازه اگه عطري که روش خالي کرده را حساب کنيم بيشتر براش آب خورده.»
نفس عميقي کشيد و گفت: «چه خوشبو هم هست!»
مادرم گفت: «بوي گند ميده، تيشرت رو درش بيار، بشورم.»