يک ستون در روزنامه حکم يک خانه اجارهاي را دارد. يعني هر وقت صاحبخانه گفت وخي، بايد بلند شوي و کوچ کني يک جاي ديگر. تنها فرقش اين است که ستوننويس، اجارهنشين خوشنشين نيست و بارش هميشه بسته و آماده است. لرزان و افتان! اينها را گفتم که فکر نکنيد ما همينطور کترهاي دل را زدهايم به دريا و اسبابکشي کردهايم اينجا. نخير. ميدانيم اين ستون اجارهاي است و ما هم مستاجر. بنده هم در اين اوضاع و احوال به علت مستاجري همهاش ياد بدهي و قبض و اجارهبها و هزينه اسبابکشي و... ميافتم و به همين دليل عنان کار را از دست داده و هرچه آرمان دارم از يادم ميرود و همهچيزم ميشود ضدآرمان!
اين شد که از اين به بعد براي خنکشدن دل خودم و شما هم که شده اينجا از «ضدآرمان» با هم حرف ميزنيم. حداقل شايد تا پايان اين تابستان گرم، خنکشدن دل، خيلي هم بچسبد.
فکر نکنيد خداي ناکرده قصدم غرولندکردن و نقزدن است ها. به جان عزيزتان خير. فقط قصد دارم دورهم بنشينيم ببينيم، ضدآرمان چي است. شايد شما طرفدار ضدآرمان شديد و فردا اعتراض کرديم و من نشستم جاي سردبير.
حالا اگر بپرسيد خب؛ تو با اين همه شور و اشتياق، تا حالا کجا بودي؟ بايد عرض کنم ميخواستم زودتر خدمت برسم. در واقع با تاخير خدمت رسيدم چون مجبور شدم تاکسي بگيرم و پدربزرگم را ببرم بيمارستان. براي همين توي ترافيک ماندم. چرا با آمبولانس نبردمش؟ چون سلبريتيها قبل از من، آمبولانس را رزرو کرده بودند و آمبولانس عزيز يکي از سلبريتيها را ميبرد به جشن از شير گرفتن پسر آن يکي سلبريتي. به نظرم اينطور جشنها از سلامتي يک بيمار مفيدتر است. حداقل بحث شادي است.
خب حالا اينها را چرا به شما ميگويم؟ چون ميخواهم عرض کنم درست است که بنده دير خدمت رسيدم اما اگر خدمتم نرسند حالا حالاها خدمت شما خواهم رسيد.
چپچپ نگاه نکنيد. استعاره هم که به کار ميبرم خودم فنا ميشوم. تا منجر به تحصن مخالفانم نشده عرض کنم «خدمت» اول و آخر در جمله بالا، خالصانه از دل برآمده بود و «خدمت» وسط را به کار بردم که مثلا بگويم خيليها سعي دارند ضدآرمان ما را تبديل به آرمان کنند. يکجور صنعت تلميح بود. هرچند الان خيليهاتان گفتيد چه بينمک.
اگر شما بينمکبودن را عيب من ميدانيد بايد به عرضتان برسانم که اتفاقا بينمکي جز محاسن اين ستون است. همه ميدانند که نمک براي فشار خون بد است و باعث بيماري ميشود. آن هم در اين اوضاع و احوال که آمبولانسها بهجاي حمل بيمار سلبريتي جابهجا ميکنند و پزشکان نحوه استفاده از کارتخوان را بلد نيستند و قصور پزشکي هم که ديگر نگو.
تازه خداي ناکرده اگر گذرتان به بيمارستان بيفتد ممکن است ناخواسته وارد يک ماجراي پليسي شويد و گروگانتان بگيرند. اين روزها خيلي مد است. آسمان به ريسمان ميبافم؟ نخير. مگر در خبرها نخواندهايد که «مسئولان يک بيمارستان دولتي به خاطر نپرداختن پول بيمارستان از ترخيص نوزاد ممانعت کردهاند و به گفته مادر نوزاد، تا زماني که تسويه نکنند اجازه شير دادن به فرزندش را هم ندارد؟»
پس لطفا بينمکي مرا تحمل فرماييد. هم براي من نان دارد هم شما را از گزند بيمارستان و دوا و درمان محفوظ ميدارد. فعلا!