همچون بسياري از رمانهاي ادبي، «طوطي فلوبر» هم درصدد رساندن اهداف اوليه داستان به خواننده است که با برشي کوتاه از بين يکي از نامههاي فلوبر، آغاز ميشود: «وقتي زندگينامه دوستت را مينويسي، بايد طوري آن را بنويسي که انگار داري انتقامش را ميگيري.» اين رمان، که از زندگينامههاي مختلفي تشکيل شده، بيانگر اساس فکري گوستاو فلوبر است.
«طوطي فلوبر» يکي از مهمترين آثار جولين بارنز است؛ آنطور که جوزف هلر خالق «تبصره 22»، اين کتاب را دلنشين و پربار و کتابي براي کيفورشدن توصيف ميکند، و جان ايرونيگ رماننويس و فيلمنامهنويس آمريکايي آن را رمان ادبي شرمناپذيري که خواندنيبودنش هم شرمناپذير است و هم بيحد و اندازه سرگرمکننده، و فيليپ لارکين شاعر بزرگ انگليسي آن را اصيل و کتابي که نميتوان آن را زمين گذاشت. «طوطي فلوبر» در سال 1984 منتشر شد و به مرحله نهايي جايزه بوکر نيز راه يافت.
جولين بارنز داستان خود را به جفري بريثويت، پزشک عمومي بازنشسته و طرفدار فلوبر، داده؛ کسي که اگرچه شناخت خوبي از رماننويس بزرگ فرانسوي دارد، اما خودش تحصيلات آکادميک يا تجربه نويسندگي ندارد. دلايل استفاده بارنز از راوي اولشخص مشهود بوده، درنتيجه اين امر، مجوز بهکارگيري عبارات چالشبرانگيز در برابر کساني را که به عمد با فلوبر به اتفاقنظر نرسيدهاند صادر ميکند. همچنين به او رخصت بهخطرانداختن يک فصل از کتاب را که با صداي خيالي محبوب فلوبر، لوييز کوله، تحرير شده ميدهد. راوي بارنز ميگويد: «شايد بايد کسي داستانش را بنويسد»، «شايد من بتوانم. بله، من ميتوانم.» و اينجا نقطه آغاز داستان، همانجايي است که باعث ايجاد تناقض براي خواننده ميشود. «با توجه به ديدگاه مردد راوي، ميترسم همين الان شما با آن روبهرو شويد.» ترفند بهکارگيري ضمير «شما» بهعنوان يک شخصيت در روايت، براي طعنهزدن، چاپلوسي يا لافزني، اولينبار توسط لارنس استرن در «تريسترام شندي» ايجاد شد. در اين رمان، منظور از استفاده ضمير «شما» براي خواننده، تلقين شخصي آرام و متين نيست، بلکه شخصيتي است که راوي با عجله از او ياد ميکند. او درنهايت به يکسو تفسير فريبنده در مورد فلوبر تبديل ميشود. زماني که راوي عهدهدار حل افسانه منفور فلوبر ميشود، ميگويد: «هميشه اين را ميگوييد و من هم دو جور جواب به شما ميدهم» حقيقت تلاقي باطل است. همچنين راوي بارنز به او اجازه ميدهد تا براي شرح وسواس ادبي خود، به يک داستان اشاره کند. در ابتداي فصل اول رمان، شاهد سرکوب، توسط راوي هستيم: «همسرم... مُرد» همين تکههاي خوردهشده، بعدا و مجددا هنگام آوردن نام همسرش تکرار ميشود. «به ياد ميآورم... اما فراموش نميکنم» در انتهاي رمان، در يک فصل با عنوان «داستان محض»، متوجه ميشويم همسرش چندينبار به او خيانت و سپس خودکشي کرده است. بااينحال چيزي فراتر از اين وجود دارد، کوله با صداست، اما همسر خود راوي خير. مهمتر از همه، خلاقيت راوي در ارتباط او با شهر فلوبر(نورماندي) است که ميتواند توسط جنگ دروني با خودش يک ترکيب موزون از پيوستگي تحقيق نويسنده را فراهم کند.