بستن

روز پزشکان مبارک، خصوصا کارتخوان‌دارها!

روز پزشکان  مبارک، خصوصا کارتخوان‌دارها!
فرزانه گلچین

مادرم زنگ مي‌زند که زود بروم خانه‌شان. حالش خوب نيست. هراسان راه مي‌افتم.

تا مي‌رسم مي‌پرسم: «چرا اورژانس نگرفتيد؟»

پدرم همان‌طور که تخمه مي‌شکند مي‌گويد: «مامانت هيچيش نيست. فقط وزنش زياده.»

مادرم مي‌گويد: «شکم خودت رو ديدي؟»

خواهرم مي‌گويد: «بابا، دوچرخه ثابت بخر. مامان تو خونه ورزش کنه.»

مادرم يک مشت تخمه برمي‌دارد و مي‌گويد: «بشين، سريال تموم شد مي‌ريم.»

مي‌گويم: «اگه قضيه اورژانسي نيست، چرا زنگ زدي من بيام؟»

«خب، تو هم به‌عنوان خواهرشوهر بزرگ بايد يه نظري بدي ديگه.»

معلوم مي‌شود مادرم خانم دکتر را براي برادرم پسنديده است. راه مي‌افتيم سمت مطب. مادرم اصرار مي‌کند گل بخريم. من و خواهرم کشان‌کشان از توي گل‌فروشي بيرونش مي‌آوريم و راضي‌اش مي‌کنيم ما به‌عنوان بيمار مي‌رويم مطب، نه خواستگار و گل لازم نيست. مطب در طبقه‌ سوم است، آسانسور هم ندارد. نفس‌نفس‌زنان مي‌رسيم. بالاي سر منشي روي برگه‌اي نوشته شده است: «حق ويزيت به صورت نقدي دريافت مي‌شود.»

خواهرم تا برگه را مي‌بيند گوشي‌اش را برمي‌دارد، مي‌گويد: «يک امتياز منفي براي عروس آينده، قانون‌مدار نيست. الان با هشتگ «پزشک_فراري_از_کارتخوان» تو فضاي مجازي معرفي‌اش مي‌کنم.»

مادرم دست خواهرم را مي‌گيرد و مي‌گويد: «نه، رفته بودم آرايشگاه، کارتخوان نداشت. اونو معرفي کن.»

مي‌گويم: «خواهر هشتگ‌باز من، خود سازمان ماليات گفته اصلا از دستگاه کارتخوان استفاده کنند يا نکنند مهم نيست. پول را که تو بالش نمي‌ذارن، در نهايت به حساب مي‌ذارن، اونجا هم تراکنش مشخصه. شما هشتگ‌بازها قضيه را شلوغ کردين.»

خواهرم دوباره سرش را مي‌کند توي گوشي. مادرم مي‌گويد: «اسمش را ننويسي‌ها.»

خواهرم مي‌گويد: «جلوي اسمش هم ده‌تا ضربدر مي‌زنم.»

مادرم مي‌گويد: «سازمان نظام پزشکي گفته که پزشکان براي استفاده از کارتخوان نياز به آموزش دارند، تا برگزاري آموزش ثبت کارتخوان را عقب بيندازند. خب، طفلک وقت نکرده بره.»

خواهرم جواب مي‌دهد: «داره مي‌ره سوپرمارکت خريد کنه، همون‌جا ياد بگيره. کلاس آموزشي در اين حد لاکچري.»

مادرم مي‌گويد: «خواهرشوهربازي درنيار.»

مي‌گويم: «به نظر من دست از سر کارتخوان برداريد. يک هشتگ بذاريد در مورد واردات داروي جعلي. دونفر هم فوت شدند.»

خواهرم همان‌طور که چشمش توي گوشي است مي‌گويد: «اينو چي مي‌گي؟» و از توي گوشي مي‌خواند: «54درصد کادر درماني اظهارنامه مالياتي را صفر رد مي‌کنند.»

مادرم گوشي خواهرم را توقيف مي‌کند و مي‌گويد: «اين بي‌صاحاب رو بده به من. بي‌خيال هفتگ هشتگ شو. به‌جاي اينکه با هم يکي به دو کنيد، بريم نوبت بگيريم.»

هر سه‌تامان فقط کارت آورده‌ايم. پول نقد به قدر کافي نداريم.»

منشي مي‌گويد: «دم مطب يه خودپرداز هست.»

مادر انگار باورش شده آمده خواستگاري. مي‌گويد: «حالا نمي‌شه يه لحظه روي ماه خانم دکتر را ببينيم.»

از حرف مادر سرخ مي‌شوم و مي‌گويم: «چي مي‌گي؟! ديدن روي ماه خانم دکتر رونما مي‌خواد.»

مادر به من چشمکي مي‌زند و در گوشم مي‌گويد: «رونما را خيلي خوب گفتي. آفرين! خدا کنه خودش هم شنيده باشه.»

خواهرم چشمش به قيافه من که مي‌افتد مي‌خندد و مي‌گويد: «از حرف مامان شدي شکل دونقطه‌خط.»

مي‌رويم از پله‌ها پايين. تا مي‌رسيم دم خودپرداز خواهرم مي‌گويد: «ديگه نفسم درنمياد. برنگرديم.»

بعد همان‌طور که چشمش توي گوشي است مي‌گويد: «آها، نوشته به مناسبت روز پزشک تو بعضي جاها ويزيت رايگان انجام مي‌شه.» گل از گل مادرم مي‌شکفد: «پس بريم به اين بهونه براش گل بخريم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی