بستن

تریلرهای پرفروش 2018

تریلرهای پرفروش 2018
فاطیما احمدی روزنامه‌نگار

زني به‌نام وريتي

يکي از پرفروش‌ترين‌هاي 2018 آمريکا، رمان «وريتي» هفدمين اثر کالين هوور نويسنده پرکار و پرفروش آمريکايي است. هوور تاکنون براي بسياري از آثارش به‌فهرست پرفروش‌هاي نيويورک‌تايمز و آمازون راه يافته است. او دوبار نيز جايزه برگزيده گودريدز را در سال‌هاي 2015 و 2016 از آن خود کرده است. «وريتي» که با عنوان «زني به‌نام وريتي» توسط بامداد بهنام ترجمه و از سوي نشر کتاب مرو منتشر شده، داستان لوون اشلي نويسنده‌ تازه‌کاري است که در آستانه‌ ورشکستگي مالي قرار دارد و درست در همين زمان پيشنهاد شغلي شگفت‌انگيزي دريافت مي‌کند که مي‌تواند زندگي‌اش را براي هميشه تغيير دهد. جرمي کرافورد، شوهر نويسنده‌ مشهور وريتي کرافورد، لوون را استخدام مي‌کند تا کتاب‌هاي ناتمام همسر مجروحش را تمام کنند. لوون به خانه‌ کرافوردها مي‌آيد تا نتيجه‌ سال‌ها تحقيق و يادداشت‌هاي وريتي را بخواند و اميدوار است که اطلاعات کافي براي شروع کارش به دست بياورد. اما چيزي که لوون اصلا انتظار ديدنش را در آن دفترکار به‌هم‌ريخته ندارد، يک اتوبيوگرافي ناتمام از زندگي وريتي است که ظاهرا هرگز قصد نداشته آن را براي کسي بخواند. هر صفحه‌ اين اتوبيوگرافي حاوي اعترافات تکان‌دهنده‌اي است، از جمله خاطرات وريتي درباره‌ آنچه بعد از مرگ دو دخترش رخ داده است. لوون تصميم مي‌گيرد تا آن اتوبيوگرافي را از ديد جرمي پنهان کند، چون مي‌داند محتويات آن براي اين پدر داغدار چقدر دردناک خواهند بود. اما وقتي که لوون عاشق جرمي مي‌شود، از هر راهي که مي‌شناسد استفاده مي‌کند تا جرمي را به خواندن خاطرات همسرش وادار کند...

در بخشي از کتاب مي‌خوانيم:

صداي خرد‌شدن جمجمه‌اش را قبل از اينکه خونش به‌‌ام برسد مي‌شنوم. نفس‌نفس مي‌زنم و يک گام سريع به سمت پياده‌رو برمي‌دارم. يکي از پاشنه‌هايم از روي جدول رد مي‌شود، براي همين مجبور مي‌شوم ميله تابلوي «پارک ممنوع» را بگيرم تا تعادلم را حفظ کنم.

آن مرد همين چند ثانيه پيش درست روبه‌روي من بود. هر دو ميان جمعيتي که منتظر بود تا چراغ عابر پياده سبز شود ايستاده بوديم، ناگهان او زودتر از سبزشدن چراغ پريد وسط خيابان و با يک کاميون شاخ‌به‌شاخ شد. ناگهان دستم را به سمتش دراز کردم تا جلوي رفتنش را بگيرم اما ديگر دير شده بود و دستم به چيزي نرسيد. قبل از اينکه سرش زير چرخ کاميون برود، چشم‌هايش را بستم، اما صداي ترکيدنش را شنيدم؛ صدايي شبيه درآوردن چوب‌‌پنبه از بطري نوشيدني...

دروغ‌هايي که گفتيم

کاميلا وي از نويسنده‌هاي پرفروش انگليسي است که با کتاب «مرگ تابستان» که نخستين کتابش نيز بود، مشهور شد. «دروغ‌هايي که گفتيم» چهارمين کتاب خانم وي است که در سال 2018 منتشر شده است و مورد توجه نشريات بسياري قرار گرفت از جمله: واشنتگن‌پست، نيويورک‌تايمز، استايل و ديگر نشريات معتبر آمريکا و انگليس. اين کتاب با ترجمه شهناز ايلدُرمي از سوي نشر کتاب مرو منتشر شده است. «دروغ‌هايي که گفتيم» رماني است معمايي، هيجان‌انگيز و روانشناختي که از جمله‌ اولش، خواننده را ميخکوب مي‌کند و يک‌سره تا صفحه آخر کتاب مي‌کشاندش... کتاب، دو داستان جذاب، پيچيده و دلهره‌آور را همزمان پيش مي‌برد و خواننده تا اواخر کتاب مشتاق است بداند چطور اين دو داستان به هم مي‌رسند. يک داستان در سال 1980 در کمبريج اتفاق مي‌افتد. بث و همسرش سال‌ها بچه‌دار نمي‌شدند تا اينکه بالاخره صاحب دختر زيبايي به‌نام هانا مي‌شوند. آنها با لذت و عشق فرزندشان را بزرگ مي‌کنند تا اينکه متوجه مي‌شوند دخترشان دچار اختلالاتي است. داستان ديگر در سال 2017 در لندن رخ مي‌دهد. کلارا در کنار نامزدش، لوک زندگي خوبي دارد تا اينکه يک شب نامزدش به خانه نمي‌آيد. او کجا مي‌تواند باشد؟ آيا گم‌شدن او مي‌تواند ارتباطي با ناپديدشدن خواهرش در بيست‌سال پيش داشته باشد؟

کاميلا وي، در اين رمان، بسيار ماهرانه با قطعات پازل خواننده را بازي مي‌گيرد و در زماني که خواننده تصور مي‌کند به بخشي از معما دست يافته، همه‌چيز را دوباره به‌هم مي‌ريزد و معماي جديدي در ذهنش شکل مي‌دهد تا او را به ادامه خواندن کتاب ترغيب کند... در بخشي از کتاب مي‌خوانيم:

ابتدا سر بريده را با چيز ديگري اشتباه گرفتم؛ البته تا وقتي که خيلي نزديک شدم و فهميدم که لوسي است. اول فکر کردم لکه زردي که روي بالشتم ديدم، لنگه‌هاي جوراب يا دستمال مچاله‌شده‌اي است ولي وقتي که نزديک‌تر شدم، پرهاي لطيف سر و نوک کوچک و خاموش آن را ديدم و همه‌چيز را فهميدم. بي‌درنگ چيزهاي بيشتري را هم درک کردم و در آن لحظه، همه‌چيز برايم کاملا مشخص شد. آهسته صدا زدم «هانا؟»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی