بستن

از بولانیو تا میلز

از بولانیو تا میلز
فاطیما احمدی روزنامه‌نگار

کابوي تحمل‌ناپذير

نويسنده ياغي، سرکش و نامتعارف آمريکاي لاتين؛ اين بهترين توصيف از روبرتو بولانيو است که از نقد هيچ نويسنده‌اي حتي مارکز ابايي ندارد؛ نويسنده‌اي که با نوشتن قصد راضي‌کردن هيچ خواننده‌ احتمالي را ندارد. آن‌طور که کارمن بولوسا مي‌گويد اگر کسي فکر مي‌کند که ادبيات آمريکاي لاتين در اوج به‌سر نمي‌برد، نگاهي به نوشته‌هاي بولانيو برايش کافي است تا اين خيال موهوم را از سرش بيرون کند. روبرتو بولانيو يکي از پرمخاطب‌ترين نويسندگان آمريکاي لاتين، و به‌قول سوزان سانتاگ بهترين و ناب‌ترين نويسنده‌اي است که ثابت کرده هر کاري از ادبيات ساخته است.

«کابوي تحمل‌ناپذير» عنوان کتابي است از روبرتو بولانيو، شامل پنج داستان و دو خطابه؛ کتاب را وحيد عليزاده‌رزازي ترجمه و نشر بيدگل منتشر کرده است. اين کتاب نيز همچون ديگر آثار بولانيو، که درونمايه‌هاي آثارش شامل دوران کودتا در شيلي، مکزيک در دهه 70، شاعران جوان و بي‌پروا، مرگ سزار واليو، مصائب نويسندگان گمنام و خود زندگي است، چنين فضايي دارد.

وقتي بولانيو «کابوي تحمل‌ناپذير» را که تصويري از همان نويسنده ياغي آمريکاي لاتيني بود، به ناشرش تحويل مي‌داد، در مخيله‌اش هم نمي‌گنجيد که روزهايش به شماره افتاده‌اند و کمتر از پانزده روز بعد در انتظار پيوند کبد مي‌ميرد و «کابوي تحمل‌ناپذير»ش را به چشم نمي‌بيند. بااين‌همه، آنگاه که خطابه «ادبيات+بيماري=بيماري» را به رفيق و پزشک معاجلش ويکتور بارگاس تقديم مي‌کرد، گويا صداي جرس را از دوردست‌ها مي‌شنيد که با صدايي نويسنده محبوبش بورخس درآميخته بود: «تنها آنچه گذشته است از آن ما است.»

در بخشي از کتاب مي‌خوانيم:

در ايستگاه کاپيتان جردن، جز پردا و زني همراه دو بچه کسي از قطار پياده نشد. نصف سکو چوبي بود و نصف ديگرش سيماني و پردا هرچه اين‌وروآن‌ور رفت نتوانست از کارمندان راه‌آهن کسي را پيدا کند. زن و بچه‌ها در مسير واگن‌ها راهشان را پيش گرفتند و با اينکه داشتند از آنجا دور مي‌شدند و پيکرهايشان کوچک و کوچکتر مي‌شد، طبق محاسبه وکيل سه‌ربع ساعت طول کشيد تا در افق ناپديد شوند. پردا از خودش پرسيد آيا زمين گِرد است؟! و در جواب به خود گفت البته که گرد است و بعد روي نيمکت چوبي فرسوده‌اي مجاور ديوار دفاتر ايستگاه نشست و خود را مهياي کُشتن زمان کرد...

گزارش به کميسر

جيمز مولر يکي از شناخته‌شده‌ترين و برجسته‌ترين نويسنده‌هاي جنايي‌نويس آمريکايي است. ميلر، البته فيلمنامه‌نويس نيز است و فيلمنامه‌هاي بسياري را براي هاليوود نوشته که فيلم شده است. اما در حوزه ادبيات کاراگاهي، تنها کتاب شناخته‌شده او که براي او شهرت جهاني نيز به ارمغان آورد «گزارش به کميسر» است که در سال 1972 منتشر شد و سه سال بعد به سينما راه يافت به شهرت ميلر افزود. «گزارش به کميسر» در همان سال انتشارش به فهرست پرفروش‌ترين‌ها راه يافت و نيويورک‌تايمز آن را «يک جادوگر» و «انفجاري دراماتيک» توصيف کرد و رابين مور، نويسنده‌‌ «ارتباط فرانسوي»، درباره‌‌‌اش نوشت: «سرگرم‌‌کننده‌‌ترين رمان پليسي‌‌اي که در عمرم خوانده يا نوشته‌‌ام... مي‌‌تواند براي تهيه‌‌کننده‌‌اي يک ارتباط فرانسوي ديگر باشد.» در «گزارش به کميسر» آدم‌ها دو دسته‌اند. آنها که از پيش در نظم نمادين جامعه براي خودشان جايي پيدا کرده‌اند و آنها که از همان اول براي جذب‌شدن در اين نظم مشکل دارند. در اينجا هم مثل هر رمان پليسي ديگري تقابل ميان نيک و بد شکل‌دهنده‌ درام اصلي داستان است. اما در شهري مدرن و در ميان هياهوي ماشين‌ها و آدم‌ها و تحت تصميمات بوروکراتيک بالا‌دست‌ها تشخيص اينکه نيک کدام است و بد کدام براي آدم‌ها ناممکن مي‌شود... حتي آدم‌هايي پرتعليق و پرکشش نيک در برابر نيک قرار مي‌گيرد و بد در برابر بد و به اين‌ ترتيب تشخيص مرز باريک و ظريف ميان اين دو سخت و سخت‌تر مي‌شود. رمان «گزارش به کميسر» توسط هادي آذري ترجمه و از سوي نشر بيدگل منتشر شده است.

در بخشي از کتاب مي‌خوانيم:

در تاريک‌ترين و ساکت‌ترين لحظات شب، کاراگاه باتلر به اين احتمال مي‌انديشيد که هر لحظه ممکن است جوان‌مرگ شود. «وقتي هيچ‌وقت به آينده فکر نکني، به اينکه ده‌سال ديگه چه وضعيتي داري، چه‌کار مي‌کني يا اينکه قراره به کجا برسي، اون‌وقت به اين فکر مي‌افتي که شايد اصلا خدا هيچ آينده‌اي براي تو رقم نزده.» اين افکار اندوه‌بار خيلي هم بي‌پايه و اساس نيست... بعد از يک‌سال فعاليت به‌عنوان مامور مخفي، باتلر چيزهاي زيادي درباره خشونت و هارلم آموخته، لبه تيز چاقو را روي گلويش حس کرده، چشم‌هاي خمار موادفروشي را ديده که به او مشکوک شده و مي‌داند آخر و عاقبت بلوف‌زدن جز اين نيست که مجبور شوي در اتاقي پر از عملي، که منتظرند سوزن را در دستت فروکني، تسمه را دور بازويت بببندي. اين سبک زندگي حتي براي ماموران عادي پليس نيز نامعمول و خطرناک است، چه برسد به اينکه دختري سفيدپوست و ظريف‌الجثه باشي مثل کاراگاه باتلر...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی