بستن

فوبياى زندگى!

فوبياى زندگى!
صاحب شجاعی

در سايت‌ها و فضاى مجازى در حال گشت‌وگذار بودم كه ناگهان به عكسى برخورد كردم كه زير آن نوشته شده بود: «اگر با نگاه‌کردن به اين عکس پوست‌تان خارش بگيرد، و يا بدن‌تان مورمور شود و موهاي‌تان درد بگيرد، بهتر است به يک روانپزشک مراجعه کنيد چراکه ممکن است شما از بيماري ترايپوفوبيا (ترس از حفره‌هاى نامتقارن) رنج ببريد!»

من هم بدون‌درنگ عکس را نگاه كردم و سراسر بدنم به رعشه افتاد. حالا اگر واقعيت‌ را بخواهيد اگر آن مطلب زير عكس را نمى‌خواندم و عكس را مشاهده مى‌كردم، دوساعت به عكس مى‌خنديدم و مى‌گفتم: «چه حفره‌هاى گوگولى و نازى!»

اما قبول كنيد ترايپوفوبيا داشتن هم جذاب است. حداقل دهن‌پركن است!

اين مساله را با خانواده در ميان گذاشتم و پدرم مثل هميشه واكنش طبيعى نشان داد و گفت: «چي‌چي فوبيا؟ اين هم شد ترس؟ بعد انتظار دارى به‌خاطر اين ببرمت دكتر؟ ما که بچه بوديم اولا از تنها چيزى كه ترس داشتيم، سوخته‌نشدن با ميله گداخته‌شده توسط پدرمان و فلج‌نشدن از كمر به پايين توسط تنبيه معلم‌هايمان در آن زمان بود.»

با درماندگى گفتم: «يعنى قرار نيست بريم روانپزشك؟»

گفت: «دكتر؟ زمان ما به جرات قسم مى‌خورم دو سرطان همزمان در بدنم در حال متاستاز بودند ولى پدرم عقيده داشت يك مرد زمانى مى‌تواند ادعاى مردانگى كند كه خودش مشكلات خودش را حل كند. خلاصه دوتا سرطان وقتى ديدند پدرم كلا علم پزشكى را هم طور ديگري مي‌بيند خودشان روى گل كبد و پانكراس‌ را بوسيدند و بي‌خيال وظيفه خود شدند و رفتند!»

بالاخره پس از كش‌وقوس‌هاى فراوان پدر تصميم گرفت من را پيش دايى‌ام كه از سال 80 به صورت خودخواسته كتاب‌هاى روانپزشكى را مطالعه كرده و بالاخره با يادگيرى جزء‌به‌جزء و پايه‌اى دروس، سال 90 باز هم به شكل خودخواسته خود را فارغ‌التحصيل كرده بود بفرستد.

در اولين برخورد، دايى بدون مقدمه موم عسل را كه سلطان حفره است نزديك صورتم آورد و با خونسردى گفت: «بخور عزيزم.»

من كه بدنم بعد از ديدن حفره‌ها در حال بى‌حس‌شدن بود نمى‌توانستم حرف بزنم ولى اين‌بار دايى حركت حيرت‌انگيزى انجام داد و موم را به صورتم كوبيد و گفت: « بخور ديگه. خواص داره.»

پدرم كه صحنه را ديد با چندتا پس‌گردنى مانع ادامه كار دايى‌ام شد. دايى كه معلوم بود ناراحت شده است گفت: «آقا چرا مى‌زنى؟ مى‌خواستم با ترسش روبه‌رويش كنم ديگه.»

بالاخره دايى كار درمان را روى من شروع كرد.

دايى: «ديگه چه فوبياهايى دارى؟»

گفتم: «فوبياى ارتفاع، فوبياى دمپايى خيس دستشويى، فوبياى خاموش‌كردن كولر و...»

دايى: «راحت بگو كلا فوبياى زندگى داري.»

گفتم: «دقيقا. فقط بدبختى اينجاست كه فوبياى خودكشى هم دارم و نمى‌تونم خودم رو راحت كنم.»

گفت: «تو فقط يك راه دارى. بايد دچار فوبياى فوبيا بشى. يعنى ترس از ترس. شك نكن درمان مى‌شى. خب اين هم از اين مشکل.»

دايي با پدرم تماس گرفت كه بيايد مرا ببرد اما با اين سوال چالشى شوكه‌اش كردم: «دايى اگر فوبياىِ فوبياى فوبيا (ترس از ترس از ترس) گرفتم چه كنم؟»

گفت: «آن‌موقع خودم ميام خلاصت مى‌كنم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی