آگهيهاي اجاره آپارتمان را بالا پايين ميکنم که برادرم زنگ ميزند. ميگويد آمده مرخصي. شام بروم خانه پدرم. با نگراني ميپرسم: «تو که تازه اومده بودي. بيکار شدي؟»
« نه بابا، امر خيره.»
نفس راحتي ميکشم. از تصور برادر بيکار و پدرم در يک خانه مو بر تنم راست ميشود. در راه فکر ميکنم اگر دهبيست ميليوني بيشتر داشتم، راحتتر ميتوانستم دنبال خانه بگردم. امر خير؟ يعني ازدواج؟ وام ازدواج؟ شصتميليون؟ قسط بازپرداخت شصتميليون خيلي ميشود. شايد راضي شود قسمتي از وام را ما برداريم. مبارک است. تا ميرسم برادرم به من و خواهرم اشاره ميکند برويم توي اتاق. ميگويد قصد ازدواج دارد، با همکلاسي قديمياش و صفحه اينستاگرام دختر را نشانمان ميدهد.
به وام ازدواج فکر ميکنم: «مبارکه. هرچي زودتر، بهتر.»
خواهرم عکسهاي دختر را نگاه ميکند و ميگويد: «اينجوري که خوبه.» بعد زيرلبي طوري که من بشنوم، ميگويد: «اينجوري که همه خوبن. ببينيم طبيعياش چه شکليه؟» بعد رو به برادرم ميگويد: «دعوتش کن به چالش عکس صبحگاهي. يعني همينکه از خواب بيدار شد، از خودش عکس بگيره.»
بعد گوشياش را برميدارد و دختره را فالو ميکند و ادامه ميدهد: «بگو اينکه فالوش کرده، منم.»
ميگويم: «اين چالش که قديميه.»
خواهرم پشت چشمي برايم نازک ميکند و ميگويد: «اينو هنوز بهش معرفي نکن. با اين ستونش پته خانواده را آورده رو آب.»
ميپرسم: «حاضره باهات بياد جنوب؟»
خواهرم ميگويد: «بذار اول به مسائل مهمتر فکر کنيم.»
ميگويم: «خونه؟»
خواهرم ميگويد: «چي بپوشم؟»
ميرويم توي هال. مادرم با موبايلش ميآيد سمت برادرم تا عکس دختري را نشانش بدهد. ميگويم: «نميخواد نشون بدي. داداش انتخابش را کرده.»
مادرم لب ورميچيند: «يعني چي؟ من آخر از همه بايد بفهمم.»
مخالفت را خيلي زيرپوستي شروع ميکند: «تو که خونه نداري.» بعد به من اشاره ميکند: «اينو ببين، هميشه نالان دنبال خونه است.»
ميگويم: «مامان!»
پدرم ميگويد: «صدوشصت ميليون وام ميدن. با اون هم نميتونيد خونه بخريد؟»
ميگويم: «با ميانگين قيمت اعلامشده مسکن در تهران، ميشه يه خونه يازدهمتري خريد. سراغ دارين؟»
خواهرم ميگويد: «يه کانکس بخر. بذار کنار پارک. مشکل دستشويي هم حل ميشه. باور کن!»
پسرم ميگويد: «من دستشويي پارک نميرم. بو ميده.»
برادرم ميگويد: «لطفا وارد حاشيه نشين.»
مادرم به نشانه اعتراض ميرود آشپزخانه ماکاروني آبکش کند. فکر ميکنم از نوع ماکاروني که مادر آبکش ميکند ميتوان به ميزان مخالفت مادرم پي برد. اگر ماکاروني رشتهاي درست کند، آنطور که پدرم دوست دارد، نه ماکاروني فرمي، آنطور که برادرم دوست دارد، يعني برادرم براي رسيدن به دختر موردعلاقهاش راه طولاني در پيش دارد.
برادرم به نشانه اعتراض ميرود توي اتاق. خواهرم سرش توي گوشي است و ميگويد: «داره با دختره حرف ميزنه. الان منو معرفي کرد. درخواست دوستيام را اکسپت کرد.»
ميگويم: «اين قضيه چالش چي بود گفتي. بهش برميخوره. فکر ميکنه منظورمون اينه بهطور طبيعي خوشگل نيست.»
مادرم ميگويد: «چه بهتر!»
خواهرم ميگويد: «انگار منو بلاک کرد.»
برادرم از اتاق ميآيد بيرون: «بهش قضيه چالش رو که گفتم نميدونم چرا گفت خيلي بيشعوري و بيخداحافظي گوشي را قطع کرد.»
کمکهزينه مسکن من پريد. کاش وام مسکن را براي رهن خانه ميدادند. مادرم مهربانانه به خواهرم نگاه ميکند و ميگويد: «کاش ماکاروني فرمي درست ميکردم.»