پدر و شوهرم دستبهسینه نشستهاند کنار هم روی مبل. مادرم از آشپزخانه با پانتومیم به پدرم میفهماند که با دامادت حرف بزن. آنقدر خوب بازی میکند که فکر میکنم اگر حرف میزد پدرم اصلا اهمیتی نمیداد، ولی الان آنقدر تحتتاثیر بازی زیرپوستی مادرم قرار گرفته که حاضر شده برخلاف همیشه برعکس خواسته مادرم عمل نکند. پدرم سری تکان میدهد یعنی گرفتم. لبخند رضایتمندانهای بهخاطر حدس سریع و صحیح پانتومیم مادرم میزند و رو به شوهرم میگوید: «مهندس نظرت در مورد برداشتن صفرهای پول ملی چیه؟»
شوهرم انگار که وسط کلاس درس یکهو معلم مچش را گرفته و گفته بگو الان داشتم چه میگفتم، سرخ و سفید میشود و شروع میکند: «بهنظر من در این برهه از زمان، برداشتن صفر پول ملی نیازمند کارشناسی کامل و مطالعه موارد مشابه در کشورهای دیگر مثل ترکیه و ونزوئلا است...»
آنقدر کتابی حرف میزند که فکر میکنم در دانشگاه هستیم و الان است که چکیده مقاله و رفرنسها را اعلام کند، در پایان هم بعد از تشکر از استاد راهنما پایاننامهاش را به همسر عزیزش تقدیم کند. پدرم که انگار وظیفهاش فقط در این حد بود که شوهرم را به برق بزند اصلا گوش نمیدهد و تلگرامش را چک میکند. اما پسر و مادربزرگم با دقت دارند گوش میدهند. میروم چای بیاورم تا شوهرم را از برق بکشم. فکر میکنم توی این تورم و گرانی شاید بهعنوان شغل سوم بتوانم یک ستون اقتصادی برای شوهرم توی روزنامه جور کنم بس که دارد آمار و اطلاعات میدهد.
مادربزرگم باز آلزایمرش عود کرده و من را با خواهرشوهرش عمهطلعت اشتباه گرفته. چای را که میگذارم جلویش، با تردید من و چای را نگاه میکند. معلوم است الان کاملا سیال در زمان است. نمیتوانم حدس بزنم در کدام دوره است، ولی مطمئن هستم اگر در دیروز هم باشد، من همچنان عمهطلعتم همانقدر منفور که در پنجاهسال پیش بودم.
میگوید: «این من را چیزخور کرده. الان من میشنوم مهندس میگه دلار شده دوازدهتومن. مگه میشه؛ یا مهندس دیوانهشده یا این به من چیزی داده که همهچی را اشتباه بشنوم.»
در تعجبم مادربزرگ، شوهرم و قیمت دلار را یادش هست، ولی من را یادش نمیآید. معلوم نیست عمهطلعت چه جذبهای داشته که هیچجور از ذهن مادربزرگ پاک نمیشود. کاش بهجای قیافه و دماغش کمی از جذبهاش را داشتم، حداقل خواهر کوچکترم از من حساب میبرد. خواهرم میآید و بالاخره با چند تحلیل توئیتی شوهرم را از برق میکشد: «مهندس شاخص بورس را ول کن، به نظر من که کار خوبیه. حالا دیگه وقتی تو فلان موسسه یا بنگاه اقتصادی هزارمیلیارد تومن اختلاس میشه مغزمون هنگ نمیکنه چندتا صفر داره.»
او ادامه میدهد: «حیف شد، تازه میلیونر شده بودم، حالا اگه قبض موبایلم را بدم، موجودیم ممیز میخوره.»
میگویم: «همین فردا، پسفرداست که یکی از مسئولان با پلاستیک فریزری که با هندونه یا خربزه پرشده توی مجلس دور میزنه و پز اینو میده که غول تورم رو دربند کردم و قیمت محتویات این پلاستیک شده مثلا دو تومن.»
مادرم از آشپزخانه میآید توی هال.
چشم پدرم میافتد به مادرم و پانتومیم دوباره بهخاطرش خطور میکند و میپرسد: «مهندس نگفتی نظرت در مورد برداشتن صفرهای پول ملی چیه؟»