بستن

کاش احسان علیخانی «عصر جدید» را نمی‌ساخت!

کاش احسان علیخانی 
«عصر جدید» را نمی‌ساخت!
شهرزاد خان محمدی

همان‌طور که روى مبل لم داده بودم و اينستاگرام را بالا ‌و پايين مي‌كردم، ‌متوجه نگاه‌هاي سنگين پدرم شدم، در نگاهش يک «ياد‌بگير نصف توئه» خاصى بود.

تلويزيون‌ «عصرجديد» را پخش مي‌کرد. چشمم به كسى كه تلنت خود را در اين مسابقه به نمايش گذاشته بود، افتاد؛ مطمئنم اگر طوطى همسايه‌مان چيزى كه من ديده‌ام را ديده‌ بود، كرک و پرى برايش باقى نمي‌ماند.

با‌تعجب به پدرم گفتم: «بابا، با چه منطقي اين آقا را نصف‌ من مي‌داني؟ ايشون هم‌سن‌وسال پدربزرگم است!»

پدرم گفت: «من‌ اصلا‌‌ چيزي گفتم؟»

گفتم: «نگاهت اين رو گفت!»

گفت: «نگاهم درست گفت.»

الحق که براي مادر و پدر‌ها تفاوتي ندارد که فرد موفق در جامعه پنجاه‌سال از شما بزرگتر يا يک‌ماه و نيم از شما کوچکتر است، در هر صورت او نصف شما‌‌ست!

فرقي هم نمي‌کند که استعداد و توانايي‌اش در چه زمينه‌اي است هرچه كه باشد، شما بايد از او ياد بگيريد! شرکت‌کننده بعدي، روي استيج آمد و پدرم باز با چشم‌هايي که مقايسه در آن موج مي‌زد گفت: «اين ديگه واقعا نصف توست! ياد‌بگير ببين چه پارکوري کار مي‌کند.»

گفتم: «بچه که بودم وقتي اين حركات رو انجام مي‌دادم، شما مي‌گفتيد از بچه‌هاي مردم ياد‌بگير يک گوشه مي‌شينن درس مي‌خونن! حالا اسم اين حرکت‌ها شده پارکور؟ براى ما كه پشتك وارو بود!»

مادرم با نگاهي به پدرم که يعني اين چه پسري‌ست تربيت کرده‌اي، گفت: «اون زمان‌ها امکانات نبود، موفقيت را در درس و مشق مي‌ديديم، خب كف دستمان را هم بو نكرده‌ بوديم که احسان‌ عليخاني سال‌ها بعد قرار است مسابقه استعداد‌يابي به اين خوبى بسازد، البته اينكه تو هم در هيچ حيطه‌اي، عرضه موفق‌شدن را نداشتي هم بي‌تاثير نيست!»

پدرم، ضربدر سفيد را به حرف‌هاي مادرم، با ‌عشق تقديم کرد و رو به من گفت: «حالا پارکور هيچي! چرا مثل اين بچه‌هايي که نصف‌ تو هستند هيچ استعداد ديگه‌اي نداري که به خاطرش در عصرجديد شركت كنى؟»

مادرم گفت: «مثلا بلندکردن يخچال با دندان! نمي‌داني چقدر در خانه‌تکاني‌ها به دردم مي‌خورد.»

پدرم گفت: «يا خوانندگي يا بيت‌باكس يا حتي چسباندن اجسام‌ آهني به بدن.»

گفتم: «اين آخرى به چه دردي مي‌خورد؟»

گفت: «در سفرها قاشق چنگال‌هايمان را مي‌چسبانديم به تو که گم نشوند.»

گفتم: «اولا من اين استعداد‌ها را دوست ندارم، دوما من آن‌موقع‌هايى كه در حمام آواز مي‌خواندم يا با دهانم صداهاي عجيب در‌مي‌آوردم، مي‌گفتيد ساكت‌شو با اون صدات !»

مادرم گفت: «تو به هيچ‌کدام از حرف‌هاي ما هيچ‌وقت گوش نمي‌دهي، حالا بايد بياي به اينها گوش بدهي؟»

پدرم صداي تلويزيون را بلند کرد و گفت: «ادامه‌‌برنامه رو ببينيم خانم.از‌ اين پسر چيزي درنمياد!»

با خودم فكر‌كردم کاش احسان عليخاني همان «ماه‌عسل»‌اش را ادامه مي‌داد و چنين مسابقه‌اى را هرگز نمي‌ساخت.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی